بایگانی دسته: رویدادها

گزارش نشست بررسی و نقد زندگی نامه ارنست همینگوی همراه با نمایش فیلم«همینگوی و گلهورن» / با حضور کیهان بهمنی و اسدالله امرایی

روز شنبه ۱۵ آبان ماه، با حضور دو تن از مترجمان آثار ارنست همینگوی، اسداله امرایی و کیهان بهمنی ، نشست نقد و بررسی زندگی‌نامه‌ای این نویسنده جامع الاطراف امریکایی با نگاهی به کتاب «همینگوی خبرنگار» و همراه با نمایش فیلم «همینگوی و گلهورن» در موسسه آپ‌آرت‌مان برگزار شد.
فیلم “همینگوی و گلهورن” بر اساس مقطعی از زندگی “ارنست همینگوی” با بازی نیکول کیدمن و کلایو اوون  است. این فیلم اقتباسی از کتابی اثر نوشته جروم توچیله و شرح ازدواج همینگوی با گل‌هورن، خبرنگار جنگ در دوران رکود اقتصادی در کی‌وست، اولین انقلاب کوبا، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم و جنگ چین است و از این نظر مقطع تاریخی مهمی را به تصویر می‌کشد. گل‌هورن منبع الهام شخصیت اصلی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» است.
همینگوی در مقام یکی از مشهورترین نویسندگان نسل خود، برای خوانندگان معاصر نیازی به معرفی ندارد، اما کتاب «همینگوی خبرنگار» با ترجمه دکتر کیهان بهمنی شامل یک سوم از مقاله‌های چاپ شده این نویسنده در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۶ است. مقالات گردآوری شده در این مجموعه در وهله اول نوشته هایی هستند که در ایالات متحده از آن ها با عنوان «داستان های انسانی» یاد می شود.
اینکه همینگوی حرفه روزنامه نگاری را تنها حرفه دوران زندگی خود نکرد اتفاقی خوشایند برای عالم ادبیات بود. از سوی دیگر می توان گفت بدون شک اگر همینگوی چنین نیز می کرد باز همچنان در زمره بهترین خبرنگاران جهان قرار می گرفت. استعداد شگرف همینگوی در روزنامه نگاری کاملا در راستای کار نویسندگی ادبی اوست.

فرازهایی از گفته‌های دو مترجم و منتقد آثار همینگوی را در ادامه بخوانید:

اسدالله امرایی:
•    داستان نویسی در آمریکا اکثرا یک نوع داستان نویسی تجربی است. تجربی به این مفهوم که نویسنده ها همه ی آن داستان هایی را که نوشتند تجربه کردند یعنی داستان نویسی گلخانه ای نیست که در خانه بنشینند و یک سری تحقیقات انجام دهند، کتاب بخوانند و یک سری وقایع را از روزنامه ها بیرون بیاورند و تحلیل کنند بدون اینکه با واقعیت عینی سروکار داشته باشند؛ می نشینند و داستان می نویسند. در دوره ای که همینگوی وارد این عرصه می شود ، همیتگوی هم  یک داستان نویس تجربی است و در تمام داستان هایی که نوشته است حضور دارد . هر داستان او را که می خوانید وقتی  وقایع پشت ماجرا را می خوانید؛ (مخصوصا در زندگی نامه‌اش )  می فهمید که به این چیزی که اشاره کرده ، تا چه حد شخصی است .

•    داستان‌های  همینگوی خیلی رئال است .  همینگوی همیشه موضع گیری را در داستان دارد، او همیشه در داستان حضور دارد و یکی از قهرمان های داستان است . اگر قهرمان داستان نباشد راوی داستان است و اگر هیچ کدام از این ها نباشد خودش را یکی  از راوی‌های  درون داستان می گذارد که بعدها داستان را  تعریف کند.همینگوی عناصر داستان را می شناسد و می داند تا کجا، داستان را پیش ببرد و کجا مانع کار شود. او با داستان هایی همچون «وداع با اسلحه » یا «زنگها برای که به صدا در می‌آیند»  زندگی کرده است. وقتی فیلم «همینگوی و گلهورن» را می‌بینید و داستان‌های همینگوی را می خوانید حس می کنید چه قدراین داستان برای شما آشناست البته امروزه مانند همینگوی داستان نمی نویسند . در دوره همینگوی ما چیزی به عنوان کلاس داستان نویسی نداشتیم ، نویسنده ها ذاتا داستان نویس می شدند. ما خیلی نویسنده در اطراف داریم که بعضی از آنها داستان نویس های ذاتی اند یعنی داستان را حس می‌کنند .آنها  وقتی داستان می نویسند و وقتی شما آن را می خوانید، می توانید تشخیص دهید که منظور او از این نکته چیست چون در عصر او و با تاریخ او زندگی کردید به همین دلیل داستان برایتان جذاب است.

•    راجع به همینگوی ده ها زندگی نامه وجود دارد که بر مبنای گزارش هایی است که در روزنامه نوشته شده است یا خاطراتی است که دیگران تعریف کرده اند.مشهورترین داستان ۶ کلمه ای دنیا برای همینگوی است. «کفش نوزاد،فروشی، هرگز پوشیده نشده.». که یک داستان کامل با ۶کلمه است . داستان های کوتاه، همینگوی را به شهرت رساند. شما ببینید در این داستان زندگی ، مرگ ، فقر، استیصال و عشق وجود دارد . کفش نوزاد یکی از جذابترین پدیده بشری است . شما در لحظه ای می بینید که بچه مرده است و شما به دلیل فقری که دارید حاضرنیستید این کفش را نگه دارید و مجبورید این کفش را بفروشید و آن کسی این کفش را از روی ناچاری می خرد در اینجا هم فقر دیده می شود . این چرخه ی زندگی ادامه دارد یعنی اینکه وقتی شما در اینجا به دنیا آمدی در اینجا هم می میری . هیچ بچه ای وجود ندارد این تفسیر ما از داستان است .

•    همینگوی در تک تک واژه هایی که به کار می برد حساس است . اگر ما بخواهیم کارهای او را بررسی کنیم باید به  دید زمان همینگوی، بررسی کنیم . در پس آثار او انضباط کامل نثری نهفته است که نویسندگان نوگرای ساکن پاریس ، در سالهای پس از جنگ جهانی اول، طالب آن بودند.  گرترود استاین، شروود اندرسن، آن ها به واسطه گرایشی که به دموکراسی دارند به پاریس یا مادرید می آیند.چون در واقع نگاه به آن ها یک نگاه سیاسی است و آن ها در آمریکا مجبور می شوند برای آنکه داستان هایشان را بنویسند به یک فضای آرام بیایند. شاید برای شما جالب باشد ، نگاه  داستان « در امتداد رودخانه به سمت درختها»  نگاه سخت گیرانه به دخالت ارتش و برخوردهایی است که دارد، به همین دلیل همینگوی در امریکا این کتاب را نمی توانست منتشر کند و در پاریس منتشر کرد. این رمان که اصل آن۴۵فصل بود، در ترجمه فارسی پرویز داریوش در ۳۶ فصل منتشر شد. بعضی جاها هم که احتمالا تشخیص داده بود، همینگوی تند رفته حذف کرده بود. شاید هم سیاست های موسسه چنین بود. بی تردید این موضوع ربطی به دانش انگلیسی داریوش نداشت.  این کتاب رابا عنوان «آن سوی رود میان درختان» را ترجمه کردم. تقریبا ۷ سال اجازه انتشار این کتاب صادر نشد و بعد هم که اجازه دادند به سه ترجمه دیگراجازه انتشار داده بودند. همچنان من در انتظار بودم تا اینکه دردولت جدید به من اجازه انتشار دادند .

•    عنوان دقیق کتاب «خورشید هم طلوع می کند»،« آفتاب می دمد» یا «آفتاب طلوع می کند» است .عنوان هایی که همینگوی برهمه ی داستان ها انتخاب کرده  است در واقع ارجاعات خارج از متنی دارد. «ناقوس مرگ کیست؟» شعر جان دایپ است . اومی گوید «وقتی تکه ای از اروپا کنده می شود، تکه ای از انسانیت کنده می شود، پس وقتی ناقوس به صدا در می آید نپرس ناقوس در ازای کی می زند، ناقوس در ازای تو می زند». داستان «زیر آفتاب هیچ چیزی تازه نیست» را ترجمه کردم . همان درواقع عنوان این رمان تلمیحی به باب اباطیل در کتاب مقدس است .این کتاب با عنوان «خورشید همچنان می درخشد» با ترجمه احمد کسایی پور ترجمه شده بود. این ها همه درواقع با یک نگاه کلی نگر به این مجموعه اضافه می شود حتی همان نمایش نامه «ستون پنجم» بعد به داستان تبدیل می شود. هرکدام از این داستان ها را که نگاه می کنم از خود یک تاریخچه  دارند و بعد خود این داستان ها تاریخچه می شوند. همچنان در در فاصله ۱۰ روز یعنی از سالروز تولد و مرگ همینگوی ، همه جا جشن می گیرند. اما ما یا این کارها را بلد نیستیم یا همچین اجازه ای به ما نمی دهند.

•    غیر از اینکه کتاب های همینگوی خیلی از کتاب های دیگر راهم باید بخوانیم و با این نوع ادبیات و جهان بینی باید آشنا بشویم . یکی از رسالت های ادبیات در زمان فعلی این است که برای ما جهان را جای آرام کند که ما در آنجا فکر کنیم .چطور می شود درجهان زندگی کرد یاچطورنباید زندگی کرد؟ کجا باید بایستیم و کجا باید پیش برویم . ادبیات درواقع یک فضایی را باز می کند که در آن فضا خودمان بتوانیم تصمیم بگیریم یعنی روایتی که ما از امروز داریم این است که خودمان باید تصمیم بگیریم که با خواندن این آثار چطور به دنیا نگاه کنیم .  ادبیات باعث می شود که ما زندگی را راحت تر تحمل کنیم .

•    نگاه همینگوی به زن ها، زد زن است . داستان کوتاه «یک مکان پاک پر نور» مصداق بهشت است آن بهشتی که آمده و زمینی شده است . توجه کنیم نوشته‌های همینگوی مربوط به یک زمانی است که تمام ایئولوژی دنیا و تمام بار دنیا با امروز فرق می کرد و برای همین این نوشته‌ها  را با دید امروز نباید نگاه کنیم . دنیای داستان نویسی یک پادگان مردانه بود شما نگاه کنید در ۱۰۰ نویسنده درجه اول دنیا شاید ۵ نفر نویسنده زن وجود داشته باشد.

دکتر کیهان بهمنی:
•    راجع به همینگوی زندگی نامه های زیادی نوشته شده است . کسی به نام آرون ادوارد هاچنر زندگی نامه «پاپا همینگوی»را به نگارش درآورد. او نکته خیلی جالبی می گوید :یک روزی نشسته بودم و با او صحبت می کردم و سوالی که از او پرسیدم این بود که داستان هایی را که می نویسی آیا واقعیت است یا خیال ؟  او می گوید:« بخش هایی از واقعیت را به عنوان چارچوب کار می گیرم و بعد به آن رنگ خیال اضافه می کنم ».  وقتی که ما برمیگردیم و به زندگی او نگاه می کنیم از همان ابتدایی ترین آثاری که می نویسد تحت عنوان داستان هایی که حالا با یک قهرمانی  به عنوان نیک ادمس که کودکی خودش است در کمپ سرخ پوستان و یا آثار دیگر او، همیشه همینگوی یک پسر بچه است و این پسر بچه کودکی همینگوی است . زمانی که در جبهه ایتالیا در جنگ جهانی اول مجروح می شود و او را در میلان بستری می کنند در آنجا عاشق پرستار المانی الاصل می شود و به او پیشنهاد ازدواج می دهد و او قبول نمی کند. او بعد از این قضیه داستان «وداع با اسلحه» را می نویسد. در این داستان شخصیت کاترین بارکلی همان شخصیت پرستار آلمانی را تداعی می کند یعنی اتفاقی که در آنجا برایش رخ نداده بود را این بار با پرستار انگلیسی تعریف می کند. آثار همینگوی را که بررسی کردند گفته بودند،همینگوی جوان همیشه به دنبال زن هایی با سن بالا بوده است و هر چه  سن او بالا می رود شخصیت های زن داستان‌های او  جوان تر می شوند این ارتباط را در همه ی آثار او می توانیم ببینیم.  گاهی اوقات برای همینگوی نوشتن داستان دردسر ساز بود.او وقتی داستان «خورشید هم طلوع می کند» را می نویسد ، یک عده ای به دنبال او بودند. او تجربیات واقعی زندگی خود را اینطور وارد داستان می کند. برای مثال در داستان «خورشید هم طلوع میکند» یک صحنه ای وجود دارد که  ژاکوب بارنز در دوران جنگ  قدرت مردانگی خود را ازدست می دهد.اودرکافه ای با خانمی آشنا می شود، اسم او درداستان ژرژرت لبلانک است که خیلی تداعی گر اسم همسرموریس مترلینگ  است .چرا این کار را انجام می دهد؟ برای اینکه می خواست نشان دهد چون بارنز از نظر جنسی ناتوان است .همسر موریس مترلینگ همجنسگرا بوده است و مرد خود را همیشه زیردست داشته است. بنابراین بارنز زیر دست زنی قرار می گیرد که  نشان دهد همان رابطه ی موریس مترلینگ را داشته است. برای درک بیشتر حتما ما لازم داریم  تاریخ آن دوران را بدانیم .چنین روابطی بین زندگی همینگوی و آن آثاری که می نویسد وجود دارد . بعضی ها می گویند داستان «پیرمرد و دریا » المان هایی از زندگی همبنگوی ندارد، در اینجا دیگر همینگوی نیست . اتفاقا در این داستان دقیقا ما همینگوی را می بینیم. نویسنده پیری که مدت های مدیدی اثرات شاهکاری خلق نکرده است. وقتی مقالات ارنست همینگوی را ترجمه می کردم ، دو نکته برای من خیلی جالب بود ، یکی طنازی های همینگوی  که در« زنگ ها برای کی به صدا در می آیند» به صورت ظریف می بینم . وقتی مجموعه داستان ها را نگاه می کنیم ،می بینیم که اصولا آدم طنازی بوده است . در دنیای خبرنگاری و دنیایی که به اصطلاح کار خبرنگاری انجام می داد خیلی متفاوت با آن دنیاییاست که در رمان ها و داستان های کوتاه او  می خوانیم.

•    در آفریقا حدود ۱۰۰سال پیش فیل سفیدی را شکار می کنند که خیلی نادر بود. فیل را به اروپا می آورند و تبلیغ می کنند که این فیل را می خواهند چه زمانی نشان دهند، بعد چند روز قبل از نمایشگاه فیل می میرد. بعد از این اتفاق اصطلاح White elephant  از آن زمان باقی می ماند. این فیل  به چیزی تلقی می شود که بسیار باارزش است اما در عین هیچ کارایی ندارد .یعنی از نظر پراگماتیک اگر بخواهید نگاه کنید علی رغم اینکه آن زیبایی شناختی را دارد اما هیچ کارایی ندارد . کودکی که در بطن مادر است ، بسیار با ارزش است ولی برای قهرمان نمادین همینگوی یا آن شخصیتی را که ما در داستان های همینگوی می بینیم، کودک به معنای خانواده یا بسته شدن به یک زنجیر است که هیچ وقت آن شخصیت دوست ندارد . بنابراین بیشتر از اینکه با ارزش است به اینکه  کارایی ندارد اشاره می شود .

•    همینگوی یک نمایش نامه و فیلمنامه دارد . فیلمنامه ای با عنوان «خاک خوب خاک اسپانیایی»است که حاصل آن ۳ اثر می شود.۱٫ «نمایش نامه ستون پنجم» که البته چند داستان کوتاه را در همان زمان می نویسد مانند «پروانه وتانک». ۲٫ رمان معروف«ناقوس من چه کسی را به صدا در می آورد» ۳٫ فیلمنامه ای به نام «خاک اسپانیا» می نویسد. این ها کل آثاری است که او در اسپانیا نوشته است.

•    نقدی که راجع به « ستون پنجم» نوشتم دقیقا به آن اشاره کردم .اگر ما کل آثار همینگوی را درک کنیم در دوخط شعر شاید بتوانیم این را خلاصه کنیم « خیام اگر زباده مستی خوش باش / با ماهرخی اگر نشستی خوش باش/چون عاقبت هستی ما نیستی است / انگار که نیستی چون هستی خوش باش». در جنگ جهانی اول وقتی همینگوی زخمی می شود و او را برای شوک درمانی می برند یک لحظه احساس می کند جان از بدنش خارج می شود . همان شوک درمانی باعث می شود که نتواند شب ها راحت بخوابد و شب ها حتما باید چراغ اتاق را روشن می گذاشت. در تمام آثار شخصیت های داستانی می بینید مانند رابرت جوردن در «زنگها برای که به صدا در می آیند» یا فردریک هنری در« وداع با اسلحه» آنها همه شب ها بیدارند و روزها می خوابند این به دلیل مشکل روانی ای  بود که برای همینگوی اتفاق افتاده بود و نمی توانست شب ها راحت بخوابد. او یک داستان بسیار معروف به نام «یک مکان پاک پرنور» دارد و دقیقا به دلیل همین معتقد بود که شب باید چراغ ها روشن باشند. شما  مثلثی را در نظر بگیرید که سه حرف w دارد که woman win work  می شود . او اعتقاد داشت آدم از این سه نظر حتما باید در بهترین شرایط باشد یعنی اینکه تا می توانید از زن لذت ببرید. مورد سوم بحث Workبود یعنی می گفت هرکسی هرکاری می خواهد انجام دهد باید کاملا تخصص داشته باشد . رابرت جوردن در بمب گذاری ، پیرمرد سانتیاگو، فردریک هنری یک سربازعلی رغم اینکه راننده است اما بسیار شجاع است اینها همه بسیار مهارت داشتند. پس به هرحال سه W نشان می دهد فلسفه این شخص چگونه است. همینگوی زن ها را ابزاری می دانست برای اینکه مرد را آماده کند برای رفتن به سمت اکشن یا حرکت بیشتر و زن را فقط یک محرک می دانست. به دلیل همین فمنیست ها نقدهای بسیار تند و تیزی نوشتند. در باره «وداع با اسلحه » یک مقاله ای را خواندم که به شدت به این داستان حمله کرد که چرا آنقدر کاترین بارکلی شخصیت افتاده ای دارد؟. در داستان «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» با شخصیتی آشنا می شویم که زن را به قوی ترین شکل ممکن نشان می دهد. پیرزنی به نام پیلار در میان کولی ها که هم اسم کشتی همینگوی بوده است او کسی است که رابرت جوردن از او کمک فکری می گیرد وکمی در آنجاست که اهمیت زن را نشان می دهد.

•    در فیلم گلهورن و همبنگوی این روایت سینمایی است که زن را به عنوان ارزش نشان می دهد نه ابزار. به هر تقدیری هر اتفاقی که می افتد همینگوی در دو جنگ جهانی مطرح می شود.  بین دو جنگ جهانی رومن گاری کتابی به عنوان «تربیت اروپایی» می نویسد و یک جمله ای دارد در دورانی که ما در اروپا قدیمی ترین کلیسا ها، مدارس و دانشگاه ها را داریم و تمام آن چیزهایی که این ها دارند این است که چطور از پشت به سر کسی که دست هایش را بسته اند و در یک چاله زانو زده است شما شلیک کنید . می خواهم بگویم که در آن زمان انقدر که این دو جهان باعث تنویر افکار می شود و انسان به توحش خودش پی می برد که همه دچار یک  پریشانی می شوند و همه ی شخصیت ها ،شخصیت بیگانه آلبرکامو می شوند . دلیل موفقیت همینگوی در آن برهه زمانی این بود که می دانست یک شخصیتی را خلق کرده است که آن شخصیت می داند که چطور در این وانفسا وقتی که آن همه اتفاق برایش میافتد در کشاکش جنگ کنار آمبولانس بنشیند و از غذا خوردن لذت ببرد. آن لذت بردن حلقه گم شده برای مردم آمریکا و اروپا بود که همه دنبال آن می گشتند که ما آنقدرمشکلات داریم چطور زندگی کنیم، همینگوی می آید و آن درسها را می دهد. به واسطه این نوع تفکر است که آثارش در آن زمان خیلی مورد استقبال قرار می گیرد. در یک مقاله روان شناختی در دهه ۹۰ نوشته شده بود که همینگوی بسیار آدم ترسویی بوده است و مانند پسر بچه ای است که شب در خیابان شروع به سوت زدن می کند. در کمپ سرخ پوستان واقعا می بیند که سر آن سرخ پوست را می برند؛ بعد از خاطره خودکشی پدرش همیشه مرگ را کاملا نزدیک خودش می دید . با همه ی اتفاق های ناگواری که برای همینگوی افتاد این تجربیات باعث شد که مرگ برای او خیلی مرموز باشد و چون همیشه می ترسید، خود را  قهرمان نشان می داد یعنی سعی کرد با کارهایی که انجام می دهد بگوید که نه ، من از هیچ چیزی نمی ترسم.

•    همینگوی در دوران جوانی دو تجربه زیستی خیلی خوبی دارد. یکی با آثار رینگ لاردنر آمریکایی آشنا می شود او نثر خاصی دارد که اصطلاحا به آن نثرکارگری می گویند. همینگوی  وارد روزنامه کانزاس سیتی  می شود در آنجا یک دفترچه ای به آنها می دهند و می گویند تا آنجا که می توانید جملات کوتاه بنویسید، از اینجا نثر او شکل می گیرد . اگر همینگوی دوجمله داشته باشد و یک جمله این باشد که «برف می بارد» و جمله ی دیگر «قهرمان داستان مرد»، از نقطه نظر زبان شناسی این دو جمله دارای یک میزان اهمیت است .او این هنر را به واسطه شغل روزنامه نگار بودن به دست آورده است . به او لقب  بینا ترین کور دنیا دادند به این دلیل در ورزش بوکس چشم هایش ضعیف شد . علی رغم این مسئله اگر وارد یک اتاقی می شد و بعد بیرون می رفت چنان این اتاق را توصیف می کرد که همه متعجب می شدند.بعد از آنکه شروود اندرسن او را به آن حلقه نویسندگان در پاریس معرفی می کند ؛به آن ها  می گوید« نویسنده خوبی است وحتی می تواندمکالمات را خوب گوش دهد  و بنویسد».

•    چرا ما باید همینگوی بخوانیم؟ اکثر نویسنده های جوان ما کسانی که در ایران داستان می نویسند متاسفانه تجربیات زیستی زیادی ندارند . ولی همینگوی نقطه عکس این ها است ،هرکجا می رود و چیزهایی که می بیند درواقع یک بخش هایی از آن را برمی دارد و بعد به آنها رنگ واقعیت می دهد. وقتی با مارتا گلهورن دراسپانیا بود داستان «گربه زیر باران» را نوشت. همانطور که می گوید روزنامه نگاری خمیره و جوهره نویسندگی را از من گرفت . یکی از دلایل موفقیت همینگوی روزنامه نگار بودنش است و اینکه می دانست چطور آن جملات کوتاه را در کنارهم بگذارد.

ویوین مایر به روایت یوریک کریم مسیحی

چهارشنبه‌‌های فیلم مستند موسسه آپ‌آرت مان این هفته (۱۹ آبان ماه) به مستند «در جستجوی ویوین مایر» اختصاص داشت و یوریک کریم مسیحی کارشناس این جلسه بود. کریم ‌مسیحی، داستان‌نویس، طراح گرافیک و منتقد هنری است. وی در حوزه خوانش و نقد عکس کتاب‌هایی منتشر کرده که می‌توان به این موارد اشاره کرد: کتاب «اول شخص مفرد؛ عکس با من چه می‌گوید، من با عکس چه می‌گویم: ۹۹ عکس، ۹۹ قصه»،«عکس و دیدن عکس». «در جهت عکس: ۳۹ عکس، ۳۹ جستار»، « شب سپیده می‌زند: ۴۶ عکس فیلم، ۴۶ جستار»، «شب سپیده می‌زند، باری دیگر: ۵۵ عکس فیلم، ۴۸ جستار».
ویوین دوروتی مایر ( ۱ فوریه ۱۹۲۶ – ۲۱ آوریل ۲۰۰۹) عکاس خیابانی آمریکایی بود. مایر چهل سال بعنوان پرستار بچه و بیشتر در محله نورت شور شیکاگو کار و عکاسی را در اوقات فراغت خود پیگیری می کرد. او در طول عمر خود بیش از ۱۵۰ هزار عکس گرفت که تقریباً همه آنها از مردم و معماری شهرهای نیویورک، شیکاگو و لوس آنجلس بود اگرچه به نقاط دیگر جهان هم سفر و عکاسی نموده بود.
در طول زندگی او عکسهایش ناشناخته و چاپ نشده باقی ماند و خیلی از نگاتیوهایش را هرگز چاپ نکرد. در سال ۲۰۰۷ یک کلکسیونر آمریکایی تعدادی از عکاسهای مایر را در یک حراجی تقریباً به قیمت مفت بدست آورد. در همان زمان دو کلکسیونر دیگر ران اسلتری و رندی پرو تعدادی دیگر از عکسها و نگاتیوهای او را در جعبه ها و چمدانهایش پیدا کردند. عکسهای مایر اولین بار در ژوئیه ۲۰۰۸ بوسیله اسلتری در اینترنت منتشر شد اما با بازخورد کمی مواجه شد.در اکتبر ۲۰۰۹ ملوف بلاگ خودش را به منتخبی از کارهای مایر در سایت فلیکر متصل کرد که اینبار به سرعت همه گیر شد و هزاران نفر ابراز علاقه کردند و ستایش منتقدان و موج ابراز علاقه به کارهای مایر را در پی داشت.پس از آن کارهای مایر در آمریکای شمالی و جنوبی، اروپا و آسیا به نمایش گذاشته شدو زندگی و کارهایش سوژه کتابها و فیلمهای مستند شد.
«در جستجوی ویوین مایر» فیلمی آمریکایی در سبک مستند و زندگینامه‌ای است که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.

گزارش این جلسه متعاقبا ارسال می شود

گزارش نشست بررسی تطبیقی فیلم و رمان « من پیش از تو»

زهره عزپور/ روز شنبه هشتم آبان ماه ، رمان «من پیش از تو» نوشته  جوجو مویز همراه با نمایش فیلم  در موسسه آپ آرت مان نقد و بررسی شد. در این جلسه مریم مفتاحی مترجم و کیهان بهمنی مننقد ادبیات انگلیسی یوسف علیخانی «مدیر نشر آموت »(مهمان )شرکت داشتند .

 

 

مریم مفتاحی:

 

  • بارها این کتاب را با نگاه های مختلف خواندم . زمانی که فیلم « من پیش از تو» بیرون آمد ، نمیتوانستم فیلم را ببینم چون در کتاب تمام صحنه های آن را تجسم کرده بودم . جوجومویز در این کتاب خوب توانسته تمام جزئیات را بیان کند. او همه چیز را زیبا توصیف کرده است ، من صحنه ها را میدیدم و صداها را می‌شنیدم به این دلیل دیدن فیلم برای من اتفاق خاصی نبود. به هرحال در هر فیلمی یک سری محدودیت ها وجود دارد؛ این طبیعی است. کتاب «من پیش از تو» خیلی توصیفی است. در کتاب یک بخش هایی را خیلی دوست داشتم که انعکاس آن در فیلم  غیر ممکن بود خب، طبیعی است که نتواند آن جذابیت و زیبایی که نویسنده در کتاب به کار برده است در فیلم هم ادامه پیدا کند. نکته‌ای  که در این فیلم وجود دارد، این است که فیلمنامه را جوجو مویز نوشته و فیلم زیر نظر او ساخته شده است. اما یک بخش‌هایی از کتاب حذف شد مانند تلاش هایی که «لو» برای به زندگی برگرداندن «ویل» انجام می‌دهد و او را به زندگی امیدوار می‌کند. تناقض‌ها و درگیری‌هایی که با خود داشت اینها در فیلم انعکاس نداشت. بیشتر کسانی که فیلم را دیده و بعد کتاب را خوانده‌اند میگویند ای کاش فیلم را نمیدیدیم هرچند فیلم ، صحنه سازی و جذابیت هایی دارد که شما مجذوب می‌شوید.

 

  • این کتاب براساس یک داستان واقعی است. جوجومویز در مصاحبه‌ای گفت «این کتاب داستان زندگی یک فوتبالیست مشهور انگلیسی است که در ۲۳ سالگی در زمین فوتبال دچار حادثه می‌شود و دقیقا وضعیت « ویل » را پیدا می‌کند. آنقدر زندگی برایش سخت می‌شود که شرایط و روحیه او اجازه نمی‌دهد با این فلاکت به زندگی ادامه دهد خانواده‌اش را راضی می‌کند او را به سوئیس ببرند و به کمک پزشکان به زندگی اش خاتمه دهد در واقع اوتانازی به معنی مرگ خودخواسته انجام شود.  مویز همچنان گفته بود قبل از نوشتن این کتاب نظری راجع به مرگ‌های خودخواسته نداشتم و الان هم ندارم . بعضی‌ها این کتاب را می‌خوانند و می‌گویند برای حمایت از مرگ خودخواسته نوشته شده است، بعضی‌ها هم می‌گویند نه، تا آخر کتاب اینطور نیست که بخواهد حمایت کند و در ذهن خواننده این کلمه را جا بیندازد که حالا حمایت بشود. در سوئیس مرگ خودخواسته قانونی است و قانون اجازه این را صادر کرده است. به هرحال درکشورهای رفراندوم که این قانون وضع می‌شود، واقعا به افراد کمک می‌کند که با خواندن این کتاب به قانون رای مثبت یا منفی دهند. نویسنده این کتاب تلاش کرده بدون خط داستانی خاصی کتاب را بنویسد و برای خواننده انتهای کتاب را باز گذاشته است که او تصمیم بگیرد.

 

  • هم کتاب و هم فیلم رئالیست اجتماعی است. روایت کتاب اول شخص است . فصل اول آن دانای کل است که اول شخص به «لو» و بعد « مادر ویل» می‌شود. کل کتاب بیشتر از زبان «لو» است و در واقع خیلی با خود مونولوگ دارد .

 

 

 

کیهان بهمنی:

 

  • کتاب «من پیش از تو» یک داستان خطی است که ما بارها داستان آن را خواندیم و در ادبیات هم تکرار شده است یعنی می‌توانم بگویم که یکی از کهن‌الگوهای ادبیات شاید ماجرای این دو شخصیت باشد. شما اگر در ادبیات یونان باستان عشق «کیوپید و پسوخه»را در نظر بگیرید و از آن طرف هم داستان اورفئوس و اوریدیس (اورفه و اوریدیسه) را کنار این بگذارید ، میبینید که خط این داستان به طور کامل در میآید . برای من خیلی جالب است، ما اغلب از این نوع رمان‌ها یا داستان‌ها خوانده‌ایم، حال چه چیزی باعث می‌شود که یک کتابی مانند «من پیش از تو» انقدر مطرح میشود؟!. علی‌رغم اینکه از چاپ این کتاب چندسالی گذشته است ولی همچنان جزو پرفروش‌ها در دنیاست و در کشورهای دیگر هم به شدت میفروشد . برای یک سفری به مالزی سفر کرده بودم و هر کتاب فروشی‌ای که میرفتم این کتاب را در ویترین کتابفروشی میدیدم . یا در ژانر ادبیات فانتزی، چطور می‌شود هری پاتر با استفاده از همان مولفه‌ها و قصه‌های قدیمی که هیچ چیز خاصی علنا برای بیان کردن ندارد، انقدر پرفروش میشود. جی . کی رولینگ یک سری شخصیت های ثابت را کنار هم دیگر میچیند و ببینید چطوردنیا را متحول می‌کند. ما کتاب راجع به مرگ های خودخواسته بسیار داشتیم حالا چرا جوجو مویز قصه تکراری را برای ما تعریف می‌کند؟ پس چرا یک کتاب آنقدر در دنیا محبوب می‌شود و انقدر هم این داستان همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد وبه فروش می‌رود ؟ . فکر می‌کنم از نقطه نظر تاریخی خیلی قابل بحث است اینکه روح زمان ما در حال حاضر همچین داستانی را می‌طلبد. می‌گویند وقتی ارنست همینگوی شروع به داستان نوشتن کرد، نبض مردم اروپا و آمریکا دستش بود. به این دلیل که در دهه۴۰،۵۰ دو جنگ جهانی بلایی سر مردم آورده بود که مردم فقط دنبال یک  مرجع می‌گشتند. مردم هم بسیار کتاب های همینگوی را دوست داشتند به این دلیل که یک نفر را معرفی کرده بود واین آدم می‌توانست راه زندگی را به آنها نشان دهد در اینجا هم فکر می‌کنم، همین مسئله وجود دارد . امروزه ما مولفه هایی از جمله بحث عشق داریم که بین انسان ها فراموش شده است. تی.اس.الیوت می گفت:« ما به یک سرزمین هرزی رسیدیم که همچین چیزهایی در آن کمیاب است و وقتی که ما به آن میرسیم تشنه ایم برای همچین چیزی که بخوانیم و لذت ببریم ».

 

  • ما از نظر روانی دچار یک سری غم هایی هستیم که وقتی این چنین کتاب هایی را می‌خوانیم لذت می‌بریم . چرا انقدر در ایران کارهای طنز کم فروش است؟ ، چرا کتاب « پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» به نوشته یوناس یوناسن در دنیا صدا میکند و چنان بفروش میرسد وقتی همین کتاب به ایران میاید روی ۲ چاپ متوقف می‌شود؟!. مردم ما داستان‌های طنز را نمی‌خوانند انگار ما زمینه غم را فراهم کردیم و دوست داریم که این غم را داشته باشیم. اگر بخواهیم کمی نقد روان شناختی داشته باشیم می‌توانم به اتفاقی که برای آلبرکامو در جنگ جهانی دوم افتاد، اشاره کنم. او رساله‌ای درباره افسانه سیزیف نوشت . برای اولین بار کامو در آن رساله ی معروف گفت که خودکشی را قانونی کنیم، چرا؟ دلیل آورد و گفت که زندگی ما مثل بالا آوردن آن تخت سنگ می‌ماند و بعد از طرف دیگرافتادن. حالا که ما در دور تکرار افتاده‌ایم بهتر است که خودکشی را رسمی کنیم و بگذاریم که هرکس خواست خودش را بکشد. انگار در آن زمان کامو یک راه حلی میداد که مورد استقبال قرار گرفته است .

 

  • ما درادبیات عامه پسند ومعنا گرا، یک تقسیم بندی ای قائل می‌شویم . غالبا ما انتظاری که از ادبیات عامه پسند داریم این است که مردمی پسند و happy end باشد مانند فیلم‌های هندی. این کتاب ادبیات عامه‌پسند است چون ۸۰درصد زندگی را آنطور که ما دوستداریم نشان میدهد اما در انتهای داستان با یک چرخش بسیار زیبا در جایی که ما منتظر معجزه بودیم که بالاخره یک اتفاقی میافتد اما داستان به سمت ادبیات معنا گرا میرود یعنی در اینجا دیگر با داستان عامه پسند سروکار نداریم. زیبایی این کتاب به این بود که زندگی واقعی را نشان داد.

 

 

  • اتفاقی که امروزه برای ما میافتد از بعد از زمان قاجار شروع میشود. کم کم روشنفکری از ما فاصله میگیرد و این فاصله گیری به تدریج آنقدر زیاد میشود که روی یک نوشته تاثیر میگذارد و سخت نویسی مد میشود. نویسنده یک اثری را مینویسد وقتی به واژه خواننده داستان میرسد اولین مفهومی که در ذهنش میآید این است، من سخت مینویسم خواننده من باید بفهمد. اتفاقی که در اروپا و آمریکا میافتد این است، آنها ادبیات نو را از زمان‌های پیش شروع کردند. اینطور نیست که یکدفعه کتاب «جیمز جویس» را بیرون بدهند قبل از او کلی قصه گو داشتند حالا وقتی قصه هایشان را تعریف کردند تصمیم میگیرند که بیایند و روی تکنیک‌ها هم کار کنند. در ایران ، نویسنده  کتابی را که می‌نویسد گاهی می‌بینید به حدی سخت و سخت خوان می‌شود که اصلا آن کتاب را خواننده نمی‌خواند. خواننده در وهله‌ی اول دنبال قصه میگردد و شما نمیتوانید به این بهانه که من قصه نمینویسم، این را از او بگیرید. در امریکا برفرض مثال شما می‌بینید که نویسنده‌ای مثل دان دلیلو در ایران ۱۰۰ نسخه بیشتر بفروش نمی‌رود چرا؟ چون نویسنده سخت نویسی است. از طرف دیگر کتاب های جی. کی. رولینگ در انگلیس بیرون میآید واجازه میدهد که مردم عادی نفس بکشند نه اینکه بخواهد با یک نوع ادبیات خواننده را خفه کند. اتفاقی که در دوره ما رخ داد متاسفانه این بود . ما در ایران کتاب داریم که ۹ سال است که ۱۰۰نسخه  از آن فروش نرفته است.

 

  • درسینما فیلم‌های طنز پرفروشتر از کتاب هستند. به این دلیل است که مدیای سینما یک مدیای ساده‌تری است . وقتی شما این رمان «من پیش از تو» را میخوانید شخصیت اول آن به هیچ وجه، آن طنازی هایی که در فیلم وجود دارد را ندارد. یعنی من وقتی رمان را میخواندم به نظرم یک آدم معمولی بود. شما میتوانستید در فیلم از نوع لباس پوشیدن «لو» به این پی ببرید که این شخصیت یک طنزی دارد و قرار است بار سنگین، داستان اصلی را که با مرگ «ویل»از بین میرود را با این نوع لباس پوشیدن و نوع گفتمان ما را به نوعی آرام کند . من اصلا این خصوصیت را در کتاب ندیدم ولی وقتی فیلم را تماشا کردم، دیدم که این واقعا چه شخصیت طنزی دارد . فیلم یک بخش هایی را به ما نشان میدهد آن هم به خاطر مباحثی است که ما در اقتباس سینمایی داریم و ما می‌توانیم به عنوان یک ترجمه آن در نظر بگیریم. در ترجمه های به این شکل مانند هر ترجمه دیگری طبیعتا ما ریزش داریم و در اینجا هم دیدید، وقتی از کتاب بخواهیم تبدیل به اقتباس سینمایی کنیم صد در صد آن ریزش‌ها را خواهیم داشت. اساسا در هر ترجمه ای یکسری مفاهیم از دست می‌رود که بیشترین حالتش در شعر است. رابرت فورد شاعر معروف امریکایی میگوید:«چیزی که از ترجمه بخار میشود و میرود شعر است ». معدود کتابهایی درمیآید مثل « برباد رفته » که نسخه سینمایی آن شاید هم از نسخه کتاب بهتر باشد .

 

  • یکی از دلایلی که سینمای ایران مانند سینمای اصغر فرهادی موفق می‌شود شاید دلیلش همین باشد که ما خیلی از این مولفه‌ها را مانند طنازی زنان و عشقبازی و از این دست را نداریم، اما بدون آنها هم ما فیلم می‌سازیم وانقدرموفق عمل میکنیم. همین فیلم را نگاه کنید، میبینید که کمی بار بصری آن روی چهره های این هنرپیشه ها میچرخد درصورتی که ما در سینمای ایران نمیتوانیم چهره نشان دهیم . در دل یک همچین تنگناهایی یک فیلم خوب در میآوریم. حالا در اینجا جوجومویز کارزیبایی که برخلاف ادبیات غرب انجام داده است، این است که معمولا  از این المانها خیلی وام میگیرد ایشان بدون وام گرفتن از این مسائل توانسته انقدر عشق را زیبا نشان دهد . یک واقعیتی که وجود دارد این است که خیلی خوشحال میشوم وقتی که یک کتاب میفروشد. اگر این کتاب بتواند بفروشد و خواننده هم از این کتاب استقبال کند طبیعتا شاید فردا بیاید در کتاب فروشی و کتاب من را نیز بخرد.

 

  • بهترین نویسندها معمولا روزنامه نگار بودند. از مارکز گرفته تا همینگوی . اما هنوز هیچ خط مشخصی نتوانسته‌اند بین این دو بگذارند که هر کتاب موفق چه مقدار عامه گراست چه مقدار معناگرا. ما دقیقا مصداق بارز این را در آثار همینگوی میبینیم . شما بر فرض مثال «وداع با اسلحه » را جزو کدام ژانر میگذارید؟ یک عده میگویند عامه پسند است و یک عده میگویند معناگراست و یک عده‌ای هم بودند که اصلا چشم نداشتند که ببینند . میخواهم بگویم که ما هنوز نتوانستیم مرزی برای این دو قائل شویم .خیلی  این دو تا با هم همپوشانی دارند و نزدیک به هم میشوند .بنابراین ما میرویم صرفا یک اثری را برداریم و به طور مطلق بگوییم که این عامه پسند است بعضی جاها این بی انصافی است این جزو آن کارهایی است که بینابین است .

 

  • کتاب «من پیش از تو» از دو مولفه «ادبیات معناگرا وعامه پسند» استفاده کرده است. کل اتفاق که در پست مدرن می افتد این است که بحث از حالت داستان خطی آن درمیآید و تبدیل میشود به آن چیزی که ما به آن میگوییم Fragile یعنی تکه تکه قرار دادن حالا این تکه تکه شدن هم در زاویه دید وهم در روایت به وجود میآید. بنابراین آن ساختار اولیه را  کمی تغییر می‌دهند. پست مدرن خیلی مفهوم سنگینی از این نظر ندارد و خیلی راحت میتوان با آن کنار آمد. رمان هایی که از این دست به نظر من از همه ی این مولفه ها بهره میگیرد . زاویه دید این داستان را پست مدرن انتخاب کرده است  ولی شخصیت پردازی های آن کاملا کلاسیک است .

 

 

  • این داستان نرتیو است و قرار است برای ما قصه تعریف کند اگر بنا باشد خیلی وارد ذهن شود طبیعتا آدم های کمی با آن ارتباط برقرار می‌کنند، بیشتر مردم ما دنبال داستان میگردند .گاهی اوقات داستان برای طیف خاصی از مردم است . مردم پلات را میخواهند ما میخواهیم پلات را بدانیم اگر پلات ما یک چیزخیلی عجیب و غریب باشد . وقتی میگوییم فلان رمان داستان گو است اسم آن مشخص است که داستان تعریف میکند .خیلی هم اگر بخواهد وارد آن بحث ها شود آخرش میشود مانند ریچارد فورد که هزارو ششصد صفحه یک رمان درآورده که ۴ جلد است. آن مخاطب طیف خاص خودش را میخواهد. اگر شما میخواهید با مخاطب خاص خودتان صحبت کنید و مخاطب خودتان را داشته باشید بله یک همچین چیزی میشود. اکثر مردم این را تجربه به من ثابت کرده است که دنبال قصه بودند و از قصه لذت بردند. موفق ترین کارهای ادبیات هم کارهایی بوده که قصه ی خوبی داشته است .

 

 

  • این داستان با هیچ کدام از تعاریفی که ما به عنوان به اصطلاح بحث رومنس در ادبیات میدانیم نمیخورد. عشقی که شخصیت «لو» دارد برای من خواننده شرقی که خیلی از مسائل برای من تعریف نشده است از همان لحظه اول جای تردید است. درست است که ارتباط او خیلی قوی است ولی شخص سومی هم در ماجرا هست . عشق او به آن شکل نبود که بشدت تعریف یا در چهارچوب رومنس های به اصطلاح کلاسیک گذاشته شود. یک عشق متفاوت است یعنی یک چیز فرازمینی است که یکنفر حاضر است هرکاری انجام دهد .

 

 

لیلی فرهادپور:

  • کتابخوان‌هایی که خیلی کتابخوان هستند همیشه میتوانند کتاب خیلی جدی بخوانند . ولی آنها نیز محتاج کتابی برای سفر، مترو وحتی کتابی برای زمان خواب هستند. مثلا شما نمیتوانید کتاب جویس یا ویرجینیا ولف را در زمان خواب بخوانید . وقتی ما میگوییم که مردم چرا کتاب نمیخوانند برای این است که ما کتاب آسان به آنها نمی‌دهیم .

 

 

  • در فیلم، «لو» بسیار شخصیت سربه هوایی دارد در صورتی که در رمان اینطور نیست. فیلم خیلی هالیوودی ساخته شده است. درکتاب فقط چندین بار راجع به این موضوع گفته میشود که لو سلیقه عجیب وغریبی دارد. همچنین چندین شخصیت در رمان حذف شده است از جمله خواهر ویل که باعث میشود ، شخصیت مادر مشخص شود. رمان «من پیش از تو» آخرش باز است «ویل » بسته است ولی شخصیت «لو» آخرش باز است .

 

 

 

یوسف علیخانی:

 

  • یک دوستی در کانادا به من یک کتابی را پیشنهاد کرد و گفت در اینجا خیلی معروف است. بعد از یک مدت تمام متروها ،خیابان ها ، کتابفروشی ها همه پوستر و بیلبورد me befor you است . این کتاب را برای من فرستاد و قرعه به اسم مریم مفتاحی افتاد که این کتاب را ترجمه کند.

 

  • کتاب «پس از تو»به نسبت «من پیش از تو» اگر آن ۱۰۰۰ نسخه به فروش رفته است این کتاب ۷۰۰ نسسخه آن به فروش رفته است .

 

 

  • در کتاب های ایرانی از سبک صادق هدایت به این طرف به مرگ خودخواسته قانونی در ادبیات اشاره شده است . «من پیش از تو » نوشته جوجومویز و«دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» نوشته یوناس یوناسون ، این دوکتاب ۱۰ماه رقیب هم بودند. چاپ اول و پنجم این دو کتاب باهم بیرون آمد. «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» به لحاظ ادبی بسیار خاص وجزو کتاب هایی است که بیشترین بازتاب را از آدمهای جدی در موردش دیدم. کتاب جوجومویز ربطی به ایران ندارد. یک دوستی از پراگ یک عکسی را از کتابفروشی های آنجا برای من فرستاد که تمام ویترین کتابفروشی ها کتاب جوجومویز است. او که ۱۲ کتاب چاپ شده دارد، بیشتر کتاب«من پیش از تو»،«پس از تو» مطرح شده است .

 

 

  • یک شخصی پیامی را در نشر آموت گذاشت که چرا کتاب مویز در ایران طرفدار پیدا کرده است؟. یک زمان تلاش کردیم تمام رمان های عامه پسند و مردم پسند را که متاسفانه بار منفی پیدا کرده است را نابود کنیم تا حدی هم توانستیم. درحال حاضر یک سال است فروش رمان ایرانی حدود ۴۵% افت کرده است. نصف همان نویسنده ها الان قاتلان این کتاب هستند که چرا یک ناشر ایرانی از این کتاب حمایت میکند به جای اینکه از ادبیات ایرانی حمایت کند. ما رمان های مردم پسند را تخریب کردیم، در اینجا یک جای خالی مانده بود که جوجومویز میاید و آن را پر میکند و تا حدی هم یو.اس.الیوت  آن را پر کرد.

 

 

  • این تعریف معنا گرا و ادبیات جدی و پرمخاطب ، تجربه شخصی من نشان میدهد که آن داستان هایی که شخصیت محور به جلو میروند ، به سمت کم فروش بودن و معنا گرا میروند ،آنهایی که ماجرا محور میشوند خودبه خود خواننده بیشتری پیدا میکند.

 

  • مشکل ما این است که به آدمی که سخت خوان است باید یک کتاب سخت داد و به کسی که رمان را فقط برای سرگرمی میخواهد رمان آسان داد . ذات رمان همین است رمان برای این آمده که در واقع عنصر و سرگرمی باشد حالا بعدها ما از آن استفاده ادبی و تکنیکی و مذهبی کردیم .

 

  • در یک سال ، کتاب«من پیش از تو» تا الان بالای ۳۵هزار نسخه مجازو بالای ۲۰هزار نسخه غیرمجاز بفروش رفته است . با قاچاق حساب کنیم ۵۵ هزار نسخه از این کتاب بفروش رفته است .

 

  • کتابی که روی جلد آن نوشته باشد که این نویسنده جایزه دریافت کرده است این سمی است بر کتاب و کتابهای دیگر را نمیخرند. مویز در هنر نویسندگی ۵  جایزه دریافت کرده است . من هیچ وقت ترغیب نشدم و هیچ وقت حاضر نشدم روی جلد کتابهایش بزنم که ایشان جایزه دریافت کرده است .

 

 

  • در تلگرام پیام میگذارند که چند صفحه از این کتاب سانسور شده است، ولی باورشان نمیشود که همه دیالوگ ها و همه چیزهایی که حذف شده به یک صفحه و نصف شاید نرسد اما در چاپ چهارم این کتاب در حد ۶ دیالوگ حذف شد ولی اینطور نبود که یک صفحه از این کتاب حذف شود.

نشست بررسی زندگی‌نامه‌ای ارنست همینگوی /با حضور کیهان بهمنی و اسداله امرایی

روز شنبه ۱۵ آبان ماه، با حضور دو تن از مترجمان آثار ارنست همینگوی، اسداله امرایی و کیهان بهمنی ، نشست نقد و بررسی زندگی‌نامه‌ای این نویسنده جامع الاطراف امریکایی با نگاهی به کتاب «همینگوی خبرنگار» و همراه با نمایش فیلم «همینگوی و گلهورن» در موسسه آپ‌آرت‌مان برگزار می‌شود.
همینگوی در مقام یکی از مشهورترین نویسندگان نسل خود، برای خوانندگان معاصر نیازی به معرفی ندارد، اما کتاب «همینگوی خبرنگار» شامل یک سوم از مقاله‌های چاپ شده این نویسنده در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۶ است. مقالات گردآوری شده در این مجموعه در وهله اول نوشته هایی هستند که در ایالات متحده از آن ها با عنوان «داستان های انسانی» یاد می شود.
اینکه همینگوی حرفه روزنامه نگاری را تنها حرفه دوران زندگی خود نکرد اتفاقی خوشایند برای عالم ادبیات بود. از سوی دیگر می توان گفت بدون شک اگر همینگوی چنین نیز می کرد باز همچنان در زمره بهترین خبرنگاران جهان قرار می گرفت. استعداد شگرف همینگوی در روزنامه نگاری کاملا در راستای کار نویسندگی ادبی اوست.
فیلم “همینگوی و گلهورن” بر اساس مقطعی از زندگی “ارنست همینگوی” با بازی نیکول کیدمن و کلایو اوون  است. این فیلم اقتباسی از کتابی اثر نوشته جروم توچیله و شرح ازدواج همینگوی با گل‌هورن، خبرنگار جنگ در دوران رکود اقتصادی در کی‌وست، اولین انقلاب کوبا، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم و جنگ چین است و از این نظر مقطع تاریخی مهمی را به تصویر می‌کشد. گل‌هورن منبع الهام شخصیت اصلی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» است.

گزارش آیین رونمایی از کتاب «تهرانی ها» به همراه مستند « تهران انار ندارد »

 

پنجم آبان ماه فیلم مستند «تهران انار ندارد » ساخته مسعود بخشی که مستندی انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دربارهٔ تهران و تاریخچهٔ آن است، که در عین حال به‌واسطهٔ موزیکال و طنز بودن فیلم، وجهی سرگرم‌کننده نیز پیدا می‌کند در سینما تک آپ آرتمان به نمایش درآمد. همچنین از مجموعه داستان این کارگردان با عنوان « تهرانی ها » رونمایی شد .

 

 

مسعود بخشی:

  • برای فیلم ساختن ، بهتر از من در سینمای ایران حضور دارند . من هنوز در مقام شاگردی کردن هستم. دوستدارم که بتوانم فیلم بسازم ولی  فیلمسازی کار سختی است و درواقع کار جمعی است ،  نیاز به مقدمات طولانی دارد . بیشتر ادبیات را دوست دارم  و ادبیات برای من خیلی مهم تراست . سینما در بهترین شکل ، شاید دوستدارد جای ادبیات باشد و  فکر میکنم ؛نخواهد رسید . ادبیات یک هنر جوانی است .

 

  • در این جلسه خیلی بین کتاب «تهرانی ها» و فیلم وجه شباهتی نمیدیدم اما الان که توجه میکنم میبینم بین آنها وجه شباهت وجود دارد. در داستان های کتاب ، تهران با دوهزارسال سابقه یک شهر خیلی جدید و تازه و بدون پیشینه ی تاریخی است. ساکنان قدیمی شهر تهران،کسانی هستند که در دهات های تهران قدیم زندگی میکردند. شهرری یکی از مناطق قدیمی تهران است.

 

  • محله تهران مکانی برای اوباش و راهزنها بوده است و مردمان آنها همیشه درحال جنگ و ستیز بودند.  شاه طهماسب صفوی نخستین شخصی است که در مسیر سفری که به خراسان داشت ، در تهران کاخ بنا کرد. ولی امروز همه چیز متفاوت است یعنی همه چیز ایران در تهران خلاصه میشود. در تهران تمرکززدایی ایجاد نشده است همه چیز از اینجا متمرکز میشود. همانطور که در فیلم گفته شد در تهران از شیر مرغ تا جان آدمیزاد فروخته میشود .

 

 

  • من فکر میکنم که اگر کسی بخواهد مسائل تهران را نگاه کند با نگاه جدی و انتقادی به آن نگاه کند. در این کتاب فضای گروتسکوار وجود دارد و چه خوب است که به آنها بخندیم چون اگر به آن نخندیم برای آدم ، خیلی افسرده کننده میشود. گردآوری این داستانها برای من خیلی متنوع بود. بیشتر این داستان ها از ناخودآگاه ذهنم آمد.یعنی قصد و قرضی نبود که چطور این مجموعه با هم به این ترکیب بشوند. اگر به سبک های داستان نگاهی بیاندازیم میبینیم که نخستین آنها خاطرات روزانه است ، بخش دیگر آن بیشتر سیال ذهن است، و دیگری راوی دانای کل است. در همه ی بخش های این داستان آدم هایی با سوابق مختلف وجود دارند و در این شهر کنار یکدیگر زندگی میکنند که هر کدام از آنها تناقض های شهر هستند.

 

  • هدف من از قطع کوچک و کم حجم کتاب این بود که برای مخاطب ساده تر و سبکتر باشد . این کتاب توسط انتشارات بنگاه چاپ شده است.

 

گزارش نشست «در جستجوی شوگرمن» با حضور دکتر مهران پورمندان

«در جستجوی شوگرمن»، مستندی درباره یک ابر ستاره‌ی موسیقی است که در ادامه‌ی برنامه‌ی چهارشنبه‌های فیلم موسسه‌ی آپ‌آرت مان،چهارشنبه ۱۲ آبان، به نمایش درآمد.
داستان «در جستجوی شوگرمن»  درباره‌‌ی سیکستو رودریگز خواننده و آهنگسازی است که بعد از اینکه موفق نشد در آمریکا به شهرت دست پیدا کند، در آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، آن هم بدون اینکه خودش بداند، تبدیل به یک ابرستاره شد.
مستند «در جستجوی شوگرمن» علاوه بر بردن کسب جایزه‌ی اسکار و جایزه‌ی بفتا،  تبدیل به فیلمی پرفروش در باکس آفیس هم شد و برای کمپانی پخش سونی پیکچرز  در ایالات متحده سه میلیون و ۷۰۰ هزار دلار به ارمغان آورد. این فیلم همچنین در سوئد  یک میلیون و ۷۰۰ هزار دلار فروش داشت و تبدیل به پرفروش ترین فیلم مستند سوئدی تاریخ شد.  در این جلسه دکتر مهران پورمندان به عنوان کارشناس صحبت هایی در مورد فیلم کرد که فرازهایی از آن را می خوانید:
مهران پورمندان:
•    تبلور موسیقی راک در دهه ۷۰ میلادی را می توان در وودستاک دید. وودستاک تبلور جریان اصلی اعتراض در موسیقی و جامعۀ آمریکایی است. جامعه ای که درگیر جنگ ویتنام، تبعیض نژادی رنگین پوستان بویژه سیاهان بود. همزمانی این جریانات با اوج گرفتن موسیقی راک، فولک و کانتری در آمریکا بی جهت نبود. در مورد وودستاک می توانم بگویم، وودستاک انتهای اعتراض به همه چیز  از طریق موسیقی بود،از دل این جریان خواننده های معروفی رشد کردند که فقط یکی از آنها باب دیلان است .
•    مستند«در جستجوی شوگرمن» را من شخصا بیشتر از ۳۰درصد نپسندیدم. به نظر من این مستند، داستان ترادژی زندگی مالک بنجلول، کارگردان فیلم است.
•     فیلم از نظر ساختار خیلی ساده است. تصویر برداری خیلی خوبی دارد.  شوگرمن از یک سری مصاحبه و فیلم های مستند، که پیدا کردن آن ها خیلی کار دشواری نبوده تشکیل شده است. این مستند با بخش دیگری هم همراه است و آن انیمیشن هایی است که بنجلول به دلیل نداشتن پول کافی خود انجام  داده است. با وجود سرمایۀ ۵۰۰هزار دلاری کارگردان این فیلم، برای ساخت آن خیلی تحت فشار بوده است . با این همه «در جستجوی شوگرمن» یک فیلم استاندارد اما گزارش گونه است تا یک فیلم داکیومنتری.با تعریف مشخص از این واژه.
•    مستند«در جستجوی شوگرمن» دو مامور فروش در اروپا و آمریکا داشته است. از نظر مسئول فروش آمریکایی بهترین مکان برای عرضه این نوع مستندها، جششنوارۀ ساندس است که اتفاقا در آنجا شوگرمن فیلم منتخب تماشاگران می شود. در اروپا مسئول فروش اروپایی۲ سالن در پاریس برای اکران در اختیاراین فیلم می گذارد و تمام آدم های معروف سینمایی را به نمایشVIP دعوت می کند و سوپرایز آخر این برنامه خود رودریگر است که موسیقی اجرا می کند .در اینجا جریان از نمایش سادۀ یک فیلم مستند خارج می شود و فیلم در اختیار  توزیع کننده سونی پیکچرز کلاسیکس قرارمی گیرد – دقیقا همان اتفاقی که برای فیلم «جدایی نادر از سیمین»  رخ داد – و نهایتا فیلم جوایزبفتا و اسکار را از آن خود می کند. رودریگر می گوید : برای مراسم اسکارنمی آیم تا بنجلول بیشتر مورد توجه واقع شود زیرا او خود بهتر می دانسته است که در تمام این مدت بنجلول در حقیقت حذف شده است. بنجلول در زیر سایۀ رودریگز از بین می رود دچار افسردگی می شود و در نهایت هم خودکشی می کند . تنها کسی که می دانست او  چرا خودکشی کرده است برادرش بود و جالب اینجاست که او در اوج خود – جایزه اسکار- خودکشی می کند.
•    از نظر موسیقایی رودریگر خواننده ای معمولی است. خواننده ای که همیشه یک نگاه اعتراض آمیزی  به جامعه داشته است. خواننده ای که  band یا گروه ندارد اما برای ضبط آلبومش نوازنده های معروف را استخدام می کند .
•    در همین سالی که «در جستجوی شوگرمن» ساخته شد، فیلم های بیوگرافی پرترّۀ خوبی ساخته شد آیا آن ها نمی توانستند مطرح شوند؟. آیا فیلم هایی چون «نمک زمین » ویم وندرس نمی توانستند به این مقام برسند؟
•     از نظر روایتی از « شوگرمن» فقط یک انتقاد شده است و آن اینکه چرا دو کنسرتی را که رودریگر در استرالیا برگزار کرد ،در فیلم نشان نداده نشده است.
•    از نظر روایتی این فیلم خیلی شباهت با فیلم «در جستجوی ویوین مایر» دارد. تفاوت شخصیتی این فیلم با رودریگر در این است که ویوین مایر در تمام زندگی اش بدون اینکه شناخته شود عکس می گرفت اما رودریگر سوژه ای که بخواهد در موردش تحقیق  شود، نیست. رودریگر،هیچ جریانی برای اتفاق افتادن ندارد تنها جریانی که برای او اتفاق می افتد، آفریقای جنوبی یعنی آپارتاید است. جریان آپارتاید در حقیقت جریان دیگری است که به رودریگر وصل می شود و او را مطرح می کند و این چرخش فیلمسازی است.
•    رودریگر در این فیلم نقشی ندارد. در عوض این سگرمن است که  رودریگز را در آفریقای جنوبی با عرضۀ صفحه هایش مطرح می کند و بعد از آپارتاید به دنبال او می رود تا برایش کنسرت بگذارد. سوال من این است آیا سگرمن در این مستند مهم تراست یا رودریگر؟
•    در این مستند سگرمن در کنار دیگر کسانی قرار می گیرد که به رودریگر کمک کردند تا درباره اش صحبت شود یعنی فقط نقش یک شاهد را دارد. اما خلاقیت بنجلول را هم نباید نادیده بگیریم. در بیش از نیمی از فیلم ،شما رودریگر را نمی بینید و در این مدت به این فکر می کنیم که آیا رودریگر زنده است یا نه ؟ خلاقیت دیگر کارگردان، عدم اسطوره سازی از رودریگر است، این چیزی بود که در فیلم نظر من را جلب کرد.
•     به نظر من جنبۀ مهم این فیلم بیش از هرچیزی خودکشی کارگردان آن است .پس از اکران این فیلم آنقدری که رودریگر مطرح شد اصلا بنجلول مطرح نشد، چرا؟ دنیای سرمایه داری تنها هدفش فروش و مطرح کردن آن چیزی است که می توان با آن فروخت. پس از اکران این فیلم بسیاری از سی دی های رودریگز به فروش رفتند و کنسرت های بسیاری در نقاط مختلف دنیا گذاشت اما بنجلول به فراموشی کامل سپرده شد.

«در جستجوی شوگرمن»، روایت یک ابر ستاره‌ی موسیقی

«در جستجوی شوگرمن»، روایت یک ابر ستاره‌ی موسیقیدر ادامه‌ی برنامه‌ی چهارشنبه‌های فیلم موسسه‌ی آپ‌آرت مان،چهارشنبه ۱۲ آبان، ساعت ۱۸ مستند «در جستجوی شوگرمن» به نمایش درخواهد آمد.

به گزارش فیلم‌نت نیوز؛ علاقه‌مندان به تماشای مستندهای مطرح دنیا می‌توانند این هفته چهارشنبه ۱۲ آبان به تماشای مستند «در جستجوی شوگرمن» به کارگردانی مالک بنجلول کارگردان سوئدی بنشینند. مالک بنجلول در سال ۲۰۱۳ و بعد از نمایش اولین فیلمش یعنی «در جستجوی شوگرمن» که برنده‌ی جایزه اسکار بهترین مستند سال شد، به شهرت بین‌المللی رسید اما خبر خودکشی‌اش در آغاز شصت و هفتمین جشنواره‌ی فیلم کن جامعه‌ی سینمایی را دچار شوک کرد.

داستان «در جستجوی شوگرمن»  درباره‌‌ی سیکستو رودریگز خواننده و آهنگسازی است که بعد از اینکه موفق نشد در آمریکا به شهرت دست پیدا کند، در آفریقای جنوبی دوران آپارتاید، آن هم بدون اینکه خودش بداند، تبدیل به یک ابرستاره شد.

مستند «در جستجوی شوگرمن» علاوه بر بردن کسب جایزه‌ی اسکار و جایزه‌ی بفتا،  تبدیل به فیلمی پرفروش در باکس آفیس هم شد و برای کمپانی پخش سونی پیکچرز  در ایالات متحده سه میلیون و ۷۰۰ هزار دلار به ارمغان آورد. این فیلم همچنین در سوئد  یک میلیون و ۷۰۰ هزار دلار فروش داشت و تبدیل به پرفروش ترین فیلم مستند سوئدی تاریخ شد.

علاقه‌مندان می‌توانند با خرید بلیط از تیوال،‌ ساعت ۱۸ روز ۱۲ آبان به تماشای این فیلم مستند بنشینند.

گزارش نشست بررسی تطبیقی رمان و فیلم «بچه رزمری»

رمانِ «بچه رزمری» که اخیرا در فاصله‌ای کوتاه از چاپِ نخست آن به چاپ دوم رسید، در نشستی با حضور مترجم آن، محمد قائد به نقد گذاشته شد. در این نشست جز نقد رمان، نسخه سینمایی آن نیز اکران شد و بررسی تطبیقی فیلم و رمان در روز شنبه، اول آبان در سری نشست‌های مؤسسه فرهنگی آپ‌آرت‌مان انجام گرفت.

شرق: «بچه رُزمری» نوشته آیرا لوین چندی پیش با ترجمه محمد قائد در نشر کلاغ منتشر شد و در فاصله‌ای کمتر از یک سال، در پاییز امسال به چاپ دوم رسید. این رمانِ خواندنی به‌خاطر اقتباس رومن پولانسکی از آن نیز شهرت دارد و حتا شهرتِ این اقتباس حتی از خود رمان لوین نیز بیشتر است. اما ترجمه فارسی آن به‌قلمِ محمد قائد: همین که نام قائد به‌عنوان «مترجم» بر کتابی بیاید، اهلِ کتاب را کنجکاو خواهد کرد که چه چیز او را که بیشتر متن‌های تاریخی ترجمه کرده است، به ترجمه رمان کشانده است. خودش می‌گوید «فیلم رومن پولانسکی توجه مرا به این رمان کوچک، یا داستان کوتاه بلند، کشاند.» قائد اما، به ترجمه رمان بسنده نکرده است و به‌سیاق دیگر آثارش، از تألیف و ترجمه، مقدمه‌ای بر کتاب نوشته است همراهِ نقد و نظراتش درباره این رمان و برگردان آن به فیلم. او البته در امتداد دغدغه‌های فرهنگی‌اش، مقدمه «بچه رزمری» را با اتصالی کوتاه به وضعیت ادبیات کلاسیک و خوانده‌شدنِ آثاری از این‌دست می‌پردازد و از تبارِ آثار ادبی و اقتباس‌ها نیز نمونه‌ها می‌آورد و صورت‌بندی تازه‌ای به‌دست می‌دهد. «می‌گویند اثر کلاسیک را کمتر می‌خوانند و بیشتر درباره آن حرف می‌زنند: نگاه کنیم به آثار افلاطون و ابن‌سینا و نیوتن و به جنگ‌وصلح تولستوی. جماعت کتابخوان وقتی هم به اثر کلاسیک توجه می‌کنند حوصله متن طولانی و قدیمی ندارند و یکی، دو ساعت تماشا را ترجیح می‌دهند. خواندن اثری پرحجم و ماندگار مانند بینوایان که هرچند سال یک‌بار فیلمی از آن ساخته می‌شود به چیزی بیش از حوصله نیاز دارد – طاقت می‌طلبد. اما گاه، برعکس، حتی وقتی کتابی بسیار فروش می‌کند ممکن است برگردان تصویری‌اش ماندگار شود و اصل متن از یادها برود. رمان نسبتا مختصر بچه رزمری و فیلمی که رومن پولانسکی، کارگردان لهستانی‌تبار در آمریکا بر اساس آن ساخت از دسته اخیر است.» خب، تا اینجای کار قائد موقعیت «بچه رزمری» را در میان آثار اقتباسی معلوم کرده و بعد روایت خود را از این رمان و فیلمِ آن  به‌دست می‌دهد و بدون آن‌که جانبِ یکی از این دو را بگیرد، خصوصیات هرکدام را برمی‌شمارد. «بچه رزمری، رمانی کوتاه یا داستانی بلند، گرچه پرفروش شد، در حیطه ادبیات جدی جایی نیافت. ویراستار و منتقدی آمریکایی در کتاب جامعش درباره ادبیات وحشت آن را شاهکاری اصیل خواند اما بعید است زمانی در کلاس ادبیات انگلیسی مطرح شود، و پس از گذشت چند دهه ردی از ترجمه آن به زبان‌های دیگر نمی‌بینیم.» قائد تأکید می‌کند که موضوع رمان «ادیب‌پسند» نیست، اما تا حدی هم چوب موفقیت برق‌آسای خود را خورده است. «بچه رزمری» در سال ١٩۶٧ که منتشر شد، چیزی بیش از چهارمیلیون نسخه در آمریکا فروش رفت و سرآمد داستان‌های ترسناک آن دهه شد. روایت قائد از رمان «بچه رزمری»، جز این اطلاعات و داده‌ها شامل چندین‌وچند نکته تازه و درخور تأمل است. یکی اینکه قائد، این رمان را در بافت ادبیات می‌نشاند و ارتباطی بینامتنی را در آن شناسایی می‌کند. او معتقد است به‌لحاظ مضمونی پیوندهایی میان «بچه رزمری» با دو اثرِ ادبی مطرح دیگر؛ «فرانکنشتاین» و «فاوست» هست. بعد «بچه رزمری» را با وضعیت آمریکای آن روزگار می‌سنجد، اینکه رمان به‌طرزی شوخ‌طبعانه به جامعه فرقه‌باز آن زمان آمریکا کنایه می‌زند. «نگاه آمیخته به پوزخند به فرهنگ اسرارآمیز فرقه‌های عجیب‌وغریب شاید یکی از دلایل مهجورماندنِ رمان در خارج از آمریکا باشد. قصه سفر شیطان از دوزخ به آپارتمانی در منهتن برای تولیدمثل، هرچند واقع‌گرایانه پرورانده شده باشد، در جاهای دیگر دنیا کمتر به نظر جالب می‌رسد، همچنان که در کمتر جای دنیا جز آمریکا کسی دنبال قصه حضور موجودات فضایی در میان مردم کوچه و خیابان می‌رود.» در این نگاهِ اجتماعی به داستان، قائد از تک‌مضراب‌های فرهنگی و اجتماعی در میان داستان می‌نویسد و نیز از تبار و خاستگاه «رزمری سروزبان‌دار و بسیار باهوش و دارای سیمای چشمگیر» و «زن دنیادیده و نسبتا مالدار همسایه» و «هاچ، نویسنده داستان‌های کودکان و مشاور خیرخواه رزمری که به دختر شهرستانی کمک می‌کند خانم شهریِ همه‌چیزدانی شود» و دیگران. در قیاس میان رمان و فیلم هم، قائد می‌نویسد، با وجود پرداخت واقع‌گرایانه و لحن مطایبه‌آمیز نویسنده، پایان داستان نوعی بن‌بست است، از این نظر که خواننده را ناچار می‌کند بپذیرد حق با رزمری بود و شیطان وجود جسمانی دارد. اما پولانسکی توانسته است راهی برای خلاصی از این بن‌بست بیابد. «اجرای تصویریِ داستان به‌عنوان یکی از بهترین  نمونه‌های ایجاد تعلیق میان واقعیت و وهم بسیار موفق از کار درآمد.»‌
«رُزمری و گای وودهاوس قراردادی برای یک آپارتمان پنج‌اتاقه در خانه‌ای سفید با اضلاع منظم هندسی در خیابان پنجم امضا کرده بودند که از زنی به نام خانم کورتِز خبر رسید آپارتمانی چهاراتاقه در ساختمان برمفورد خالی شده است. برمفورد عمارتی است قدیمی، سیاه‌رنگ و عظیم، با آپارتمان‌هایی تودرتو با سقف‌های بلند، که برای شومینه‌ها و ریزه‌کاری‌های انگلیسی قرن‌نوزدهمی‌اش شهرت دارد. رزمری و گای از زمان ازدواجشان برای اجاره‌کردن یکی از آنها در نوبت بودند اما سرانجام دل کندند.» ساختمان برمفورد شهرت بدی داشت. هاچ، از دوستان رزمری به آنها گفته بود که جز آدم‌های معروف، چند آدم عجیب‌وغریب هم آنجا زندگی کرده‌اند، خواهران ترنچ‌، که دو خانم محترم عصر ویکتوریا بودند و گاه آدم می‌خوردند! آدریان مارکاتو که در کارهای جادوگری بود و در دهه ١٩٨٠ با این ادعا که شیطان را احضار کرده، سروصدایی به‌پا کرد و گویا سرانجام در سرسرای ساختمان برمفورد کشته شده بود. برای همین‌ها هاچ کوشیده بود متقاعدشان کند که ساختمان برمفورد، «منطقه خطر» است. اما چرا «بچه رزمری» سرآمد داستان‌های ترسناک شد و چه تفاوتی با دیگر داستان‌هایی از این سنخ داشت؟ قائد معتقد است کار راهگشای آیرا لوین در این بود که ماوراءطبیعه و جادوی سیاه را از قصرهای دورافتاده‌ بالای تپه و میان کاج‌های انبوه و خانه‌های تاریک و سایه‌روشن وهم‌آور سرداب‌ها و راهروهای طولانی و غژغژ درهای بزرگ سنگین و شعله لرزان شمع و هوهوی باد و زوزه گرگ‌ها و رعد‌وبرق به نشیمن آپارتمان‌های شیک محله مرفهان آورد. «اتاق نشیمن آدم‌هایی عادی و حتی کسالت‌بار و مضحک». از قرار معلوم در رمان، برخلاف فیلمِ پولانسکی قدرت طلسم و جادوی سیاه واقعیت دارد، درعین‌حال برای کابوس‌های رزمری شواهدی ارائه می‌دهد که توهمات ادراکی او را تأیید می‌کند. انگار که «راوی از خواننده بخواهد چیزی را باور کند که خودش هم باور ندارد و زیرلبی پوزخند بزند.»
رمان «بچه رزمری» در زمان انتشار نظرات متفاوتی را برانگیخت. برخی آن را دعوت به شیطان‌پرستی فهم کردند و برخی آن را انتقاد و موضعی در برابر این فرقه‌ خواندند. خودِ لوین نیز به‌طعن رمان را از عوامل رواج بنیادگرایی دانست: «احساس گناه می‌کنم که بچه رزمری منجر به ساخته‌شدن آثاری از قبیل جن‌گیر و طالع‌ نحس شد و یک نسل را در معرض اعتقاد به وجود شیطان قرار داد. گمان می‌کنم بدون این کتاب‌ها بنیادگرایی تا این حد قوت نمی‌گرفت». اینجا نیز ترجمه رمان شش سال منتظر مجوز ماند زیرا به‌زعم بررسان در مورد «شیطان‌پرستی» بود و بعدها لابد با خوانش دیگری مجوز گرفت و در نشر کلاغ منتشر شد. در ادامه بخش‌هایی از نقدونظرات نشست اخیر آمده است.
——————————————–
شیطان‌پرستی و شش سال انتظار!
محمد قائد: در مقدمه کتاب «بچه رزمری» آورده‌ام، رمان‌هایی که از روی آنها فیلم ساخته می‌شود، بعد از فیلم فراموش می‌شوند. حرف من اینجا ایجاز مخل بود، زیرا فقط در مورد «بچه رزمری» این اتفاق نیفتاده است. بسیاری از فیلم‌های مشهور، رمان‌های فراموش‌شده‌ای هستند و فقط یک اسم از آن‌ها باقی مانده است. بسیاری از فیلم‌های هالیوود براساس داستان‌های کوتاهی ساخته شده‌اند که در مجله‌ای چاپ شده است. مانند «ماجرای نیمروز» یا «صلات ظهر» که از رمانی فراموش‌شده ساخته شده‌ است یا فیلم «صبحانه در تیفانی». این سرنوشت قالب آثار نوشتنی است که وقتی به فیلم برگردانده می‌شوند، از یادها می‌روند.
امیدوارم علمای سینما و منتقدین در ایران هم این‌جور کارکردن را تشویق کنند تا از روی نوشته‌ای که قبلا چاپ شده است، فیلم بسازند تا بشود خیلی چیزها را اصلاح و بهتر کرد. به‌عنوان‌مثال، در مورد «بچه رزمری»، پایان فیلم به‌مراتب بهتر از کتاب است. در فیلم تقریبا از چشم‌های زرد، چنگال‌ها، شاخ و دُم شیطان در رمان، خبری نیست. همه‌چیز در ابهام می‌ماند، واقعا نمی‌دانیم که آیا یک خانم باردار، به دلیل تغییرات شیمیایی در بدنش، دچار پارانویا و بدگمانی شده یا راز دیگری در میان است. این را هم بگویم که وقتی فیلم را تماشا می‌کنیم یاد دوران ریچارد نیکسون یا قضایایی مانند واترگیت می‌افتیم و آن جمله حکیمانه‌ای که آن‌روزها سر زبان‌ها افتاد که «پارانوئیک‌بودن خیلی بد است اما پارانوئیک‌نبودن خیلی بدتر است.» یادم می‌آید از محمود دولت‌آبادی پرسیدم، چرا فیلم «خاک» را نپسندیدی؟ گفت، من از لمپن‌بازی خوشم نمی‌آید. حالا فکر می‌کنم در حاشیه این حرف او، بتوانم این مسئله را بگویم که یک‌مقداری از آن لمپن‌بازی شاید به صنعت دوبله ما برمی‌گردد. در ایران همه شکایت دارند که آن فیلم، نوشته من نبود! اما در مورد رمان «بچه رزمری»، وقتی نمونه چاپی آن را به کمپانی پارامونت رساندند، آن کمپانی رمان را خرید و من هیچ‌گاه نشنیدم که لوین صحبتی کرده باشد که اثر مرا بردند و خوردند و زدند داغون کردند. اما اینجا، اکثرا داستانِ هر کس را که وقتی فیلم می‌کنند، فغان و فریاد به هواست که اثر من را نفهمیدند و نابودش کردند.
و اما درباره کتاب و فیلم: رمان «بچه رزمری» از زمان دانشجویی در اموال من باقی مانده بود تا اینکه دوست ناشر ما، آقای بردایی از من کاری خواست برای چاپ‌کردن، گفتم چنین کاری هست و ایشان هم اظهار علاقه کرد. وقتی رمان را به ارشاد بردند، خورد به سدِ ممیزی و شش سال رمان خوابید و بعد ناگهان اجازه چاپ رمان صادر شد و رمان به چاپ رسید.
تمام دیالوگ‌های فیلم، دیالوگ‌های کتاب است. جملات هم همان‌هاست، اما صحنه‌هایی هم در فیلم حذف شده است. پولانسکی تمام جزئیاتِ فیلمش را از خودِ رمان درآورده، ولی واقعیت این است که نشان‌دادن جزئیات در فیلم بیش از این، به دلیل محدودیت زمانی میسر نبوده است. وقتی جان کِندی را ترور کردند، در آمریکا مدام تکرار می‌شد که رئیس‌جمهورِ کاتولیک… اما الان سال‌هاست که در آمریکا در این مورد اصلا بحثی نمی‌شود و اجماعی اجتماعی وجود دارد و کاتولیک‌بودن یا نبودن دیگر مسئله نیست. در رمان، وقتی گای زهدان همسرش را اجاره می‌دهد، پاپ هم در شهر حضور دارد. در میدان شهر، روزنامه‌ها دست به اعتصاب زده‌اند، خبررسان‌های شهر اعتصاب کرده‌اند و به‌نوعی مطایبه به میان می‌آید که همزادِ پاپ هم به اینجا می‌آید تا یک فقره کودک ایجاد کند تا نسلش ادامه پیدا کند.
آنچه از کتاب درک می‌کنم این است که نه وارد بحث خیر و شر می‌شود و نه اصولا موضوع را جدی می‌گیرد. یعنی به موضوع همان‌قدر توجه می‌کند که به بقیه عناصر زندگی اجتماعی مانندِ حرکت آدم‌ها در جغرافیا و در طبقات اجتماعی یا همان ساختمان برمفورد که از نظر رزمری هم قدیمی است و هم شیک و مهم‌تر اینکه چند آرتیست در آنجا زندگی می‌کنند و می‌خواهد با آنها ارتباط داشته باشد تا پیش برود. اما به نظرم لوین چندان در مسئله خیر و شر وارد نمی‌شود و تصور نمی‌کنم با تمام قوا فکر خود را متمرکز کرده باشد روی این مسئله که خیر و شر و پیروزی خوبی یا بدی در داستان و جهان. اما انباشت شر این‌قدر زیاد شد که همسر باردار پولانسکی را تکه‌تکه کردند و غلظت شر چنان زیاد می‌شود که ممکن است آدم بزند زیر خنده. اما به نظرم لوین به‌طور جدی وارد مباحث فلسفی شر نمی‌شود و به‌عبارتی استنباط من این نیست که لوین با تمام قوا در وجه فلسفی یک طرف قضیه را بگیرد.
عادی‌شدن شَر
روبرت صافاریان: یادم است هیچکاک گفته بود، هیچ‌موقع از رمان‌های خیلی‌خوب و کامل فیلم نسازید. چون رمان‌های مهم و کلاسیک چون «جنگ‌و‌صلح» یا آثارِ استاندال این‌قدر دقیق هستند که خود‌به‌خود به اقتباس‌ها لطمه می‌زنند. ما معمولا این اقتباس‌ها را که می‌بینیم احساس می‌کنیم شخصیت‌ها درنیامده‌اند و یا اتفاقاتی حذف شده‌اند. یکی از این فیلم‌ها «پرندگان» هیچکاک است که براساس رمان پرفروش دافنه دوموریه ساخته شده یا همین فیلم «بچه رزمری» که از رمانی پرفروش اقتباس شده است. بنابراین شاید بشود روی رمان‌هایی از این‌دست که نوشته نشده‌اند تا سده‌ها بمانند، برای اقتباس بهتر کار کرد. فیلم «بچه رزمری» نیز قوی‌تر از رمان است و اقبال بیشتری هم داشته. کوچک‌ترین دلیل آن می‌تواند این باشد که ما در دو ساعت رمان را نمی‌توانیم بخوانیم، اما فیلم همه چیزهای اساسی رمان را در این زمان فشرده جمع کرده است. مهم‌ترین نکته فیلمِ «بچه رزمریِ» رومن پولانسکی، قصه‌گویی آن است. فیلم در طول روایت دقیق و آرام هر چیزی را که لازم است به مخاطب نشان می‌دهد تا به نقطه اوج برسد و در پایان مخاطب حس می‌کند بدون این روند، نمی‌توانسته به چنین پایانی برسد. فیلم در دو سطح خیلی خوب عمل می‌کند، یکی روان‌شناختی است و طرح موضوع اضطراب‌های دوران بارداری، که از طریق شخصیت رزمری و حس ناامنی موجود در فیلم، اتفاق می‌افتد.  رومن پولانسکی، مسئله شر را در زندگی خود یا به‌اصطلاح با پوست و گوشت خود تجربه کرده است، در هولوکاست بوده، مادرش در یکی از اردوگاه‌ها کشته شده و خودش هم فلاکتی کشیده تا توانسته به جایی برسد. ازاین‌رو وقتی از شر صحبت می‌کند، می‌داند چه می‌گوید. بنابراین شناخت شر در او به جایی رسیده که حتی کمی خنده‌دار شده است. در «بچه رزمری» هم شیطان‌پرستان دیگر آدم‌های عجیب‌و‌غریبی نیستند و به‌نظر می‌رسد این تلقیِ پولانسکی است که در رمان به این روشنی وجود ندارد. یعنی موضوع فیلم همان موضوع کتاب است، دست‌کم در مورد اسطوره مسیحیت، اما تِم کار از آنِ خود پولانسکی است و آن عادی‌ساختنِ شر است. به‌هرحال پولانسکی از آیرا لوین شناخته‌شده‌تر است، بیوگرافی پولانسکی را خوانده‌ایم و فیلم‌هایش را دیده‌ایم. او را مؤلفی می‌شناسیم با چندین‌وچند فیلم، درحالی‌که از آیرا لوین چنین شناختی نداریم. ما برای درک و دریافت اثری از یک مؤلف، مجموعه آثار او را به‌عنوان متنی بزرگ در نظر می‌گیریم و هر اثر را با توجه به آن می‌فهمیم. اما در مورد آیرا لوین فاقد چنین متنی هستیم.
خب، ژانر وحشت اصولا دارای یک هیولا است. در ابتدای کار هیولای ژانر وحشت، همیشه فردی خارجی یا مهاجر بوده است یا آدم‌های فقیر یا یهودی و این‌دست آدم‌های حاشیه‌ای، اما به دهه شصت که نزدیک می‌شویم «هیولا» دیگر فرد یا امر خارجی نیست، می‌تواند آمریکایی باشد یا حتا به موجودی معصوم تبدیل شود، مثلا یک کودک. در این تلقیِ تازه نوعی رادیکالیزم هست که نشان می‌دهد شر، دیگر چیزی آن‌ طرف ما و جهان ما نیست بلکه در خودِ ما است. بنابراین می‌توان داستان تولد شیطان و مبدأ جدید تاریخ را همان‌قدر باور کرد که داستان‌های دیگر را.
اجحاف در حق رمان
رضیه انصاری: آن‌طور که از عنوانِ کتاب، «بچه رزمری» برمی‌آید بیش از همه بحث و تمرکز بر روی شخصیت «رزمری» است و بعد بحث اینکه آیا این بچه شیطان است یا نه. در مورد اقتباس‌ها هم خب، همواره متن اولیه‌ای درکار بوده، حتا اگر رمان نسبت به فیلم کمی مظلوم واقع شده باشد. به‌هرحال داستان «بچه رزمری» به طور مشخص تاریخ و جغرافیا دارد: نوامبر ١٩۶۵، منهتن و نیویورک و تمام اتفاقاتی که به‌لحاظ تاریخی در آن دوره افتاده و به‌نوعی در رمان آمده است. بعد از جنگ جهانی دوم در تمام جهان آشفتگی‌هایی هست که در هر جامعه‌ای به‌نوعی بروز می‌کند. به‌نظرم در حق رمان «بچه رزمری» آیرا لوین کمی اجحاف شده است. زیرا به‌لحاظ مضمونی شخصیت رزمری در فیلم چنان که باید در نیامده و به همین دلیل است ممکن است اتفاقات این‌طور تعبیر شود که بر اثر تغییرات شیمیایی در بدن زن باردار بوده و ساخته‌وپرداخته ذهن خودش است. بنابراین دو خوانش از فیلم هست:  نخست آنکه گای بازیگر است و میتوانیم بپذیریم دارد برای رزمری نقش بازی می‌کند و اینها دارند برنامه‌ای علیه رزمری می‌چینند. دیگر اینکه، فیلم با لالایی شروع می‌شود، انگار بخواهد جنبه مادرانگی را برجسته کند. اما شخصیت رزمری در فیلم طوری نیست که ما با یک موجود متوهم سروکار داریم. بنابراین پولانسکی شیطنت‌آمیز سعی کرده این دو کفه خوانش را مساوی پیش ببرد تا ژانر فیلم را هم دستکاری کند و تا اواخر فیلم خبری از ژانر وحشت نباشد.

گزارش نشست فیلم کاروان ساخته محسن امیریوسفی

محسن امیریوسفی:
تلویزیون فقط نوع خاصی از مستند را نشان می‌دهد
محسن امیر یوسفی

وقتی راجع به موضوعات محرم و عاشورا فیلمی ساخته می‌شود همیشه لفظ سفارش با آن عجین است، آن قدر کارهای بدی که سفارش در آن‌ها مشهود بوده که همان‌ها یادمان مانده است.

محسن امیر یوسفی در نشست بررسی سه مستند عاشورایی -ساخته‌ی ناصر تقوایی، بهمن کیارستمی و خودش- گفت: جایی که باید مستند را به مردم نشان بدهد تلویزیون است، اما انگار تلویزیون هم فقط نوع خاصی از مستند را نشان می‌دهد و به آن مهر تأیید می‌زند که تا به حال تأثیری هم نگذاشته است.

به گزارش خبرنگار ایسنا این کارگردان با اشاره به اینکه فیلم «کاروان» در خمینی‌شهر اصفهان ساخته شده است، درباره فیلم «خواب تلخ» که در همین شهر ساخته شده نیز گفت: آن زمان که این فیلم را ساختم یکی از دلایلی که جلوی نمایش آن را گرفتند این بود که چرا این فیلم در این شهر ساخته شده است. مگر شهر دیگری نبود؟ در این باره باید بگویم که خمینی‌شهر شهر خود من است. من متولد آبادانم اما در اصفهان بزرگ شده‌ام.

در این نشست که عصر چهارشنبه ۲۸ مهر پس از نمایش سه مستند «اربعین»(ناصر تقوایی)، «شبیه‌خوانی»(بهمن کیارستمی) و «کاروان»(محسن امیریوسفی) در مؤسسه فرهنگی «آپ آرت مان» برگزار شد، امیر یوسفی درباره سوژه فیلمش اظهار کرد: از وقتی که یادم هست این کاروان در خمینی‌شهر تشکیل می‌شد. کاروان‌های بزرگ و رنگارنگ زیادی در دنیا هست و این کاروان هم جزو بزرگ‌ترین کاروان‌های دنیاست، ولی ما ایرانی‌ها به این چیزها عادت داریم و بزرگترین‌هایی که داریم برای ما عادی است.

او درباره چگونگی ساخت فیلم درباره این کاروان نیز گفت: دوست داشتم فیلمی درباره این رویداد بسازم بنابراین طرحی را به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ارائه دادم. آن زمان از دهان ما درآمد که گفتیم نگاه طنزی به این قضیه داریم. بعد از کش‌وقوس‌های بسیار گفتند برو بساز ببینیم چه کار می‌کنی. فیلم ساخته شد و در جشنواره فیلم کوتاه تهران هم به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد و بعد از آن با ما قرارداد بستند و فیلم را از ما گرفتند. تلویزیون چند سالی با هیجان‌زدگی این فیلم را نشان داد اما بعداً نمایش آن متوقف شد اما خوشبختانه فیلم به خوبی دیده شد و عاقبت‌به خیر شد. جدای از وجه مذهبی و اعتقادی قضیه، در فیلم «کاروان» نگاهی به وجه تاریخی این اتفاق هم داشتیم و اینکه کاراکترهای این کاروان از ورای اسطوره‌ها تعریفی برای خود دارند.

این کارگردان سینما درباره‌ی پرداختن به موضوع تعزیه نیز اظهار کرد: در نگاه اول به بعضی مسائل انگار تکلیف آن‌ها از پیش روشن است همیشه یک نگاه رضاشاهی به این قضیه داریم که این بساط باید جمع شود. این ممنوعیت در قشر مذهبی ما هم است که می‌گویند نباید این شبیه‌سازی‌ها اتفاق بیفتد. در میان روشنفکران هم تعزیه نوعی تئاتر دست‌پایین قلمداد می‌شود. اما به نظرم باید بیشتر روی آن کار کنیم. تمام مسائلی که برشت در کتاب خود درباره تئاتر می‌گوید من از بچگی در تعزیه می‌دیدم. این کشف بزرگ من نیست و خیلی‌ها درباره آن حرف زده‌اند، اما انگار باید یک خارجی درباره آن حرف بزند تا ما تلنگری بخوریم. تعزیه نه‌تنها در سال‌های اخیر حقش را نگرفته بلکه انگار بازهم کسانی دنبال این هستند که کنار گذاشته شود.

کارگردان فیلم کمدی «آتشکار» با اشاره به اینکه موضوع تعزیه قابلیت‌های سینمایی دارد و می‌توان روی آن کار کرد، اظهار کرد: جایی که باید مستند را به مردم نشان بدهد تلویزیون است، اما انگار تلویزیون هم فقط نوع خاصی از مستند را نشان می‌دهد و به آن مهر تأیید می‌زند که تا به حال تأثیری هم نگذاشته است. خدا پدر آن کسی را که موبایل را اختراع کرد بیامرزد! لااقل از این طریق از این مراسم‌ها تصویربرداری می‌شود و بعدها می‌شود به آن‌ها رجوع کرد. پرداختن به سنت ما هنوز تکه‌تکه و مانند فیل در تاریکی است. روزی ببینیم این یک عنصر ایرانی است که حاصل تلاش مردم ایران بوده و ریشه در ایران پیش از اسلام داشته است. در این مورد فارغ از این که چه گرایشی داشته باشیم باید بفهمیم این یک فرم است و شاید دولت و سایرین باید دست از سر آن بردارند و بگذارند مسیر خودش را طی کند.

امیر یوسفی همچنین درباره‌ کمبود آثار ارزشمند که به این موضوعات پرداخته باشند نیز گفت: کسی مثل ناصر تقوایی یک استثناست که این استثنا بودن جایگاه او را هم بالا می‌برد اما ای کاش این استثنا قاعده سینمای مستند ما بود. ما تا کی‌ می‌توانیم از مستندهای چهل سال پیش صحبت کنیم؟ وقتی کل نشانه‌های مذهبی را در سینمای بعد از انقلاب نگاه می‌کنیم هنوز که هنوز است تعداد این شمایل‌ها کمتر از فیلم‌های بعد از انقلاب است. در فیلمفارسی وقتی یک لات کنار سقاخانه می‌رفت و شمعی روشن می‌کرد، کسی نمی‌گفت این سفارشی است و معلوم بود که نوع زیست خود آن آدم‌هاست. هرچه بیشتر این نشانه‌ها دیده شود آن خرافات و جهالت در میان عوام کمتر می‌شود. اگر بیشتر و بهتر در این باره فیلم ساخته می‌شد می‌توانست بر باورهای مردم تأثیر بگذارد.

او درباره اینکه آیا می‌شود تعزیه را با حذف شلختگی‌های آن به عنوان نوعی از تئاتر به صحنه برد اظهار کرد: مطمئناً این اتفاق می‌تواند بیفتد اما باید توجه کنیم وقتی از تعزیه و کاروان و دستگاه امام حسین(ع) صحبت می‌کنیم مزه‌اش به همان مردمی و عوامانه بودن آن است. ما درباره تعزیه‌ای صحبت می‌کنیم که هزاران نفر به دیدن آن می‌آیند و وسط اجرا یک نفر بلند می‌شود و به شمر حمله می‌کند که امام حسین(ع) را نکشد. ما از هنر و اجراء چه توقعی داریم. توقع ما تأثیرگذاری است و می‌بینیم که این تأثیرگذاری همچنین ادامه دارد.

محسن امیریوسفی که فیلم «آشغال‌های دوست‌داشتنی» را سال ۹۱ ساخته اما تاکنون اجازه نمایش پیدا نکرده در حاشیه این نشست در پاسخ به سوال خبرنگار ایسنا درباره این فیلم گفت: از سال ۸۹ که پروانه ساخت گرفتم شش سال از عمرم را روی این فیلم گذاشتم که سه سال آن در دولت روحانی بوده است. من همان‌طور که به صورت قانونی فیلم را ساختم به طور قانونی هم منتظر دریافت پروانه نمایش آن هستم در این مدت هم همواره با سازمان سینمایی در حال گفت‌وگو بوده‌ام اما اخیراً کمی رفتنم به ارشاد را کم کرده‌ام، چون متوجه شده‌ام کسانی که در نگهبانی هستند از من چیزی نمی‌خواهند بعد متوجه شدم آن‌ها فکر می‌کنند من کارمند ارشاد هستم.

گزیده‌هایی از صحبت‌های محسن امیریوسفی:

 

  • ۱۵ سال از ساخت مستند «کاروان » گذشته است . وقتی راجع به موضوعات محرم و عاشورا فیلمی ساخته میشود همیشه کلمه سفارشی با آن عجین است، و باعث تاسف است به دلیل اینکه ما در مملکتی هستیم که در مورد این مسئله آنقدر صحبت شده و آنقدر کارهای بدی دیده ایم که کلمه سفارشی در آن بوده و بیشتر همان ها یادمان مانده است . فیلم « کاروان » در خمینی شهر اصفهان ساخته شد .آن زمانی که فیلم «خواب تلخ » را ساختم ، یکی از دلایلی که جلوی نمایش آن را گرفتند این بود که چرا این فیلم در این شهر ساخته شده است. مگر شهر دیگری نبود؟ من هم در جواب گفتم که این شهر من است ودر اینجا بزرگ شده ام. کاروانهای بزرگ و رنگارنگ زیادی در دنیا هست و این کاروان هم جزو بزرگترین کاروانهای دنیاست  ولی ما ایرانی ها به این چیزها عادت داریم و برای همین  برای ما عادی شده است. آن وجه ای که برای من مهم بود ،این بود که یک فیلم در مورد محرم و عاشورا بسازم .

 

  • طرحی را به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی ارائه دادم. آن زمان از دهان ما درآمد که گفتیم نگاه طنزی به این قضیه داریم. بعد از کش‌وقوس‌های بسیار گفتند برو بساز ببینیم چه کار می‌کنی. فیلم ساخته شد و در سال ۸۱ جشنواره فیلم کوتاه تهران هم به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد و بعد از آن با ما قرارداد بستند. قصدم از ساخت این فیلم ،این بود که جدا از تمام بحث های اعتقادی و وجه مذهبی این قضیه؛ فیلم «کاروان» فرصتی شود برای آن نگاه تاریخی به این موضوع که من فکر میکنم همیشه در این قضیه فراموش میشود. کاراکترهای این کاروان از ورای اسطوره ها تعریفی برای خود دارند. تلویزیون چند سالی با هیجان‌زدگی این فیلم را نشان داد اما بعداً نمایش آن متوقف شد اما خوشبختانه فیلم به خوبی دیده شد و عاقبت‌به خیر شد.

 

  • متاسفانه وقتی میخواهیم در مورد بعضی مسائل صحبت کنیم در نگاه اول تکلیف آنها از پیش روشن است. همیشه یک نگاه رضاشاهی نسبت به تعزیه داریم که این بساط باید جمع شود. این ممنوعیت در قشر مذهبی ما هم هست که میگویند نباید این شبیه سازی ها اتفاق بیافتد. در میان قشر روشنفکران هم  تعزیه به عنوان تئاتر خیلی دست پایین نگاه میشود. اما به نظرم باید بیشتر روی آن کار کنیم.وقتی شما کتاب درباره تئاتر برشت را میخوانید، تمام مسائلی را که برشت در کتاب خود درباره تئاتر می‌گوید ؛ من از کودکی در تعزیه دیدم. این کشف بزرگ من نیست و خیلی‌ها درباره آن حرف زده‌اند، اما انگار باید یک خارجی درباره آن حرف بزند تا ما تلنگری بخوریم. حالا این هم یک نگاه خاص به مقوله ای است که خارجی ها دیدند و خوششان آمده است . ما وقتی میگوییم مداحی همیشه به این ۱۰یا ۲۰ سال اخیر فکر میکنیم. یادمان رفته که تمام آن تکه های موسیقی و شعرخوانی ها را در این شاید هزارسال مداح ها ادامه داده‌اند. وقتی میگوییم تعزیه خوانی معمولا همان شمایل خنده دار یا همان کارهایی که انجام میدهند را فکر میکنیم در صورتی که به موسیقی تعزیه فکر نمیکنیم . در حال حاضر ما تعزیه هایی را میبینیم که با شیپور فرانسوی چنان مینوازند که آدم  می گوید؛ کجا میتوانست به این زیبایی شیپور بزند. این حس الان ما نیست که مشابه آن را در ماهواره یا شبکه ای ببینیم . تعزیه نه تنها حقش را نگرفت بلکه در حال حاضر کسانی هستند که با نگاه خاص میخواهند تعزیه کنار گذاشته شود و صحبتی در مورد آن نشود.  سینما و تئاتر میتواند کمکی به نگاه تعزیه کند به عنوان اینکه اثبات شود که یک فرم مدرن است.
  • تعزیه در جهان امروز همچنان یک فرم مدرن است. من فکر میکنم فیلمهای مستند ، قابلیت سینمایی دارد. ما در مملکتمان در فضای مستندی هستیم مخصوصا در۳۰ سال اخیر موضوعاتی در مورد خودمان داریم که به سراغ آن نرفتیم و نگاه نکردیم؛  ما کمتر به فرم مستندها فکر می کنیم .خدا پدر آن کسی را که موبایل را اختراع کرد بیامرزد! لااقل از این مراسم ها فیلمبرداری میشود و بعدها ما شاهد آن میشویم . بزرگترین جایی که باید مستند را به مردم نشان بدهد و در مورد آن صحبت کند تلویزیون است ،اما  انگار تلویزیون یک شبکه خاص است و یک مدل مستند رانشان میدهد و به آن مهر تایید صداو سیمای جمهوری اسلامی می‌زند که بعد از سالها نتیجه ی آن تاثیری نگذاشته است. این مستندها راه خود را باز کردند. حالا میبینیم شبکه های ماهواره ای ، مستندهای خوبی نشان میدهند . در پرداختن به سنت ما هنوز تکه تکه ایم. هنوز آن بحث تعزیه یا حتی بحث شمایل هنری محرم، صفر و عاشورا همه ی اینها مانند فیل در تاریکی است. روزی ببینیم این یک عنصر ایرانی است که حاصل تلاش مردم ایران بوده و ریشه در ایران پیش  از اسلام داشته است. در این مورد فارغ از این که گرایش ملی و مذهبی داشته باشیم باید بفهمیم این یک  فرم است و شاید  زمانی دولت و نظام از اینها دست بردارند و بگذارد مسیر خودش را طی کند.

 

  • کسی مثل استاد تقوایی با تمام درجه یک بودن یک استثناست که این استثنا ارزش کار او را بسیار بالا میبرد اما ای کاش این استثنا قاعده ی سینمای مستند ما بود. قرار نیست صحبت از هزارها فیلم کنم؛ صحبت در مورد ۱۰ فیلم مستند درجه یک به این شکل می کنم که در دوره ی خاص هم ساخته نشده باشد . ما تا کی‌ می‌توانیم از مستندهای چهل سال پیش صحبت کنیم که هنوز فیلم مستند خوبی مثل آن ساخته نشده است ؟. وقتی کل نشانه‌های مذهبی را در سینمای بعد از انقلاب نگاه می‌کنیم هنوز که هنوز است تعداد این شمایل‌ها کمتر از فیلمهای بعد از انقلاب است. در فیلم فارسی وقتی یک لات کنار سقاخانه می‌رفت و شمعی روشن می‌کرد، کسی نمی‌گفت این سفارشی است و معلوم بود که نوع زیست خود آن آدم‌هاست. بحثی که وجود دارد این است که انگار همه اصل قضیه را یادمان رفته است و نماد آن محرم و صفر است که صدها سال یا هزارسال است که وجود دارد . یک بحث نقد نسبت به مدل عاشورا وجود دارد که سکوت مطلق است و کاملا جلوی آن گرفته شده است . و دیگری مدرنیسم است .  در ایران یک چیز عجیب وجود داردو آن این است که مدرنیسم همیشه در اینجا بوده است و هرزمان که نگاه میکنیم میبینیم ، در آن دوره مدرنتر بوده است. وقتی تعزیه در زمان قاجار را نگاه میکنیم ، میبینیم که خیلی مدرن تر بوده است. وقتی عکس های آن دوره را نگاه میکنیم ، میبینیم مراسم نوحه خوانی داشتند و چقدر جذاب بوده است .

 

 

 

تابستان ۹۵ در آپ آرت مان نقد و بررسی فیلم «قایق های من» ساخته صفی یزدانیان

دهم شهریور از سلسله برنامه‌های چهارشنبه‌های فیلم کوتاه و مستند آپ آرت مان میزبان دو اثر از علی مصفا بود. علی مصفای بازیگر و علی مصفای کارگردان. دو فیلم کوتاه «همسایه» به کارگردانی علی مصفا با بازی محمد صالح‌علا و هدیه تهرانی، و فیلم «قایق‌های من» ساخته صفی یزدانیان با بازی علی مصفا و لیلا حاتمی روز چهارشنبه نمایش داده می‌شود. بعد از نمایش این دو فیلم، جلسه نقد و بررسی با حضور هوشنگ گلمکانی،  فیلم کوتاه «همسایه»، ساخته علی مصفا، داستان مرد میان‌سالی است که در پی ناراحتی گلو و سرفه‌های مکرر به پزشک مراجعه می‌کند و پزشک به او دستور استراحت و پرهیز جدی از «صحبت‌کردن» می‌دهد. این در حالی است که او در غیاب همسرش ناچار است به صداهای فراوانی گوش کند. عوامل این فیلم عبارت‌اند از: مدیر فیلم‌برداری: همایون پایور، صدابردار: بهمن حیدری، طراح صحنه و لباس: لیلا حاتمی، صداگذار: فردین صاحب‌الزمانی، تدوین: علی مصفا. این فیلم تولید انجمن سینمای جوان ایران و مدت آن ٢۵ دقیقه است. علی مصفا، بازیگر و کارگردان و تهیه‌کننده ایرانی در سال ۱۳۴۵ در تهران متولد شد. او فارغ‌التحصیل رشته عمران از دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۴ است. علی مصفا دو فیلم بلندش با نام‌های سیمای زنی در دوردست و پله آخر را با حضور لیلا حاتمی کارگردانی کرده است. وی در سال ۱۳۹۱ عضو هیأت داوران جشنواره اوسیان سینه فن هند بود. فیلم کوتاه «قایق‌های من»، ساخته صفی یزدانیان که لیلا حاتمی و علی مصفا شخصیت‌های اصلی آن هستند، در رابطه با این موضوع است که خاله جان پوری فوت کرده و فرهاد که سال‌ها خارج از ایران بوده، به ایران برمی‌گردد و خاطراتش با مریم را به یاد می‌آورد و… .
زمان این فیلم ٢۶ دقیقه است. این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه داستانی از بیست‌ودومین جشنواره فیلم کوتاه تهران در سال و نامزد جایزه بهترین فیلم کوتاه داستانی در نهمین جشن سینمای ایران در سال ۱۳۸۴ بوده است. صفی یزدانیان، متولد سال ۱۳۳۹ در تهران است. او دانش‌آموخته کارشناسی سینما از دانشگاه هنر در سال ۱۳۶۸ است. از فیلم‌های مستند او می‌توان به فیلم «نفس» و حضور آن در جشنواره فیلم‌های مستند ژان تی‌یی (فرانسه) و جشنواره فیلم بازارها (پاریس) و همین‌طور فیلم «در جست‌وجوی شهرزاد» و حضور آن در جشنواره فیلم‌های مستند آمستردام اشاره کرد.

 

در جلسه نقد و بررسی این فیلم ها هوشنگ گلمکانی و صفی یزدانیان حضور داشتند

هوشنگ گلمکانی:

 

  • جمله معروفی ناصر تقوایی در خصوص فیلم کوتاه دارد.  تفاوت فیلم کوتاه و بلند فقط در خصوص مدت زمانش نیست،  بلکه موضوع در این میان اهمیت دارد. یعنی نوع و فرم یک فیلم است که آن را تبدیل به فیلم کوتاه  یا بلند میکند. غافلگیری یکی از عناصر داستانی است که نمی‌توان خوب و یا بد بودن آن را مشخص کرد. در فیلم همسایه، غافلگیری نهایی جزء فرم روایت بود و این فیلم یکی ازمثال هایی است که  مصداق‌های تعریف تقوایی از فیلم کوتاه به شمار می‌رود.

 

 

  • فیلم «همسایه» تم آشنای فیلمهای مدرن اروپا را دارد ، نمونه های آن خیلی زیاد است و در این فیلم هم تکرار شد. منتهی تکراری بودن آن به معنای تکراری بودن اثر نیست . در این فیلم یک بحران ارتباط انسانی در جامعه ی مدرن میبینیم و اینکه آدمها در یک دایره بسته قرار گرفته اند و در نهایت نیز راه گریزی از این بحران یافت نمی شود. اواسط فیلم یک شبه خیانت مشاهده می‌شود اما در نهایت می‌بینیم خیانتی وجود نداشته و فقط شخصیت اصلی داستان با خود درگیر بوده و در تمام طول فیلم، گویی با سایه خود سخن می‌گوید. نمای پایانی فیلم خیلی گویا و حیاتی است. اگر آن صدا و نماد را دربیاوریم کل فیلم فرومیریزد . نکته دیگری که در خصوص فیلم «همسایه» وجود دارد این است که پس از آن که متوجه می‌شویم خیانتی در کار نبوده پرسش‌هایی مطرح می‌شود که هیچ پاسخی نیز برای آنها یافت نمی‌شود. ما این فیلم از لحاظ فرم و روایت فیلم خوبی بود هرچند شاید فیلم تمیزی از نظر فنی نباشد.

 

  • فیلم «قایق های من » را بیشتر دوست دارم و شبیه شخصیت یزدانیان است. از جمله کارهای صفی یزدانیان یک مستند با عنوان «در جستجوی شهرزاد» است که در خصوص تاریخچه فیلم‌های تبلیغاتی قبل و پس از انقلاب است که توصیه می‌کنم حتما این مستند را تماشا کنید، زیرا واقعا مستند شاخصی است.  اما در مجموع میان تم اصلی این دو داستان هماهنگی خاصی مشاهده می‌شود. هر دو فیلم، در خصوص بحران ارتباطات انسانی است اما تمایزی که وجود دارد، این است که در فیلم «همسایه» این موضوع در یک فضای تاریک و وهم‌انگیز بیان می‌شود اما در خصوص فیلم «قایق‌های من»، این اتفاق در یک فضای شاعرانه نمایش داده می‌شود.

 

  • شخصیت در فیلم «همسایه » انگار از خودش فرار می کند. انگار از بیماری ای که حتی ، حرف هم نمی‌زند استقبال می کند. انگار دلش نمی‌خواهد که حرف بزند و نمی‌خواهد که ارتباط برقرار کند. و بعد این لایه های معنایی و روایتی که بسته می‌شود، آخرش نه تنها نمی‌فهمیم که اینها چه دردی دارند، شاید هم به این نتیجه برسیم که راه چاره ای وجود ندارد و یا  از این بحران روابط ، راه برون رفتی وجود ندارد.

 

 

  • در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» عناصر ی غیر از فضا سازی و غیر از حس و حال خوبی وجود دارد. حس و حال خیلی مهم تر از قصه و نشانه هاست. ولی به طور مشخص عناصری بر روی فیلم های «قایق های من » و «دردنیای تو ساعت چند است؟»  وجود دارد که این دو فیلم را به هم وصل می کند. از نظر موضوع و مضمون ، قضیه رجوع می کند به عشق های از دست رفته قدیمی که خیلی آشکار است و خیلی خوب این قضیه در آن پرورده شده است . اتفاقا از یک جهتی میتوان گفت از نظر تم که همان بحران روابط است به نوعی بین «همسایه » ، «قایق های من» و «در دنیای تو ساعت چند است» یک ارتباطی برقرار است . به هر حال موضوع آنها  منتهی در فیلم «همسایه» در یک فضای پر از توهم و  تلخ و سیاه روایت می شود. دو فیلم آقای یزدانیان حال و هوای شاعرانگی دارد، در حالی که در فیلم آقای مصفا شاعرانگی در کار هست ، منتهی اگر شعری بگوییم شعر تلخ و سیاه است . آقای یزدانیان ارتباط این دوفیلم را با هم و اینکه درباره عشق قدیم است را تکذیب کردند. این دو فیلم برآورده از یک خاطره شخصی است و هرچقدرهم تکذیب کنند من باور نمیکنم.

 

 

  • در این سالها، صفی  یزدانیان خیلی خوب دنیای خودش و علایق و دلبستگی های خود را به سینمای مورد علاقه اش نشان داد. او علاقه مند به آندری تارکوفسکی و ویل بردز است. در این فیلمها«قایق های من » و «در دنیای تو ساعت چند است» عناصر یا نمادهایی که معلوم است تحت تاثیر تارکوفسکی ساخته شده و ممکن است عمدی و آگاهانه نباشد و ناخودآگاه بوده استفاده شده است. هر دو فیلم درمورد  ارتباط است  و چقدر این فضا ها با هم فرق می کنند.

 

  • چیزی که از حیث روایت در فیلم یزدانیان برای من جالب است ، درآمیختن خیلی ساده ،زیبا و هوشمندانه گذشته و حال است . ما متوجه میشویم چیزهایی مربوط به گذشته و حال  است .وقتی شما استفاده از صداهای گذشته را در تصویر میشنوید میبینید با کیفیت فنی آن شباهت دارد. یعنی چه صداهایی که از تلفن میآید و چه صداهایی که انگار خاطره ای از گذشته است و صداهایی که به نظر میرسد آن شخص الان حضور دارد . صدای تلفن ها کیفیت صدای زنده است . فیلم «همسایه»  برای من تداعی کننده بوف کور است . نشانه هایی را که از طریق واکنش مرد در فیلم همسایه میبینیم ، منفی است . حتی در آن مهمانی، به طور خیلی مشخص این حس منفی را نشان میدهد.این کاملا مشخص است که این مرد از طرف زن طرد شده است. در فیلم «قایق های من» حتی در فیلم بلند او،  فرهاد از طرف زن طرد شده است؛ گرچه مثل آن فیلم سیاه نیست.

 

 

صفی یزدانیان :

 

  • به گفته آقای گلمکانی فیلمهایم شبیه هم هستند . شاید من درفیلم «قایق های من» و «در دنیای تو ساعت چند است» شبیه آن کسی هستم که  تظاهر میکنم ، باشم. فیلم «همسایه» شبیه به فیلم «پله آخر» است اما از نظر فضای داستان به فیلم «سیمای زنی در دوردست» خیلی نزدیک است. «پله آخر» از هردوی این فیلم‌ها، بسیار قوی تر است اما خیلی به هم نزدیک اند. نکته ای که وجود دارد این است که فیلمهایی که ساخته شد شبیه سازنده ها و روحیه آنها هست .

 

  • همیشه به شاگردانم توصیه می‌کنم ساخت فیلم کوتاه را زیاد جدی نگیرید و بگذارید همه چیز خودش همانگونه که باید، پیش برود. قسمت‌هایی از فیلم «قایق‌های من» برگرفته از خاطرات کودکی‌ام بوده است. به طور مثال آن قسمتی که پسر کوچک در فیلم با قایق کوچک چوبی‌اش بازی می‌کند و دایی‌اش به او می‌گوید اگر قایق‌ات را زیر زمین بگذاری صبح روز بعد که بیدار شوی یک کشتی بزرگ را در حیاط می‌بینی. این فیلم به نوعی مرتبط با فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» بود و اینکه فرهادهای این دو فیلم هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و فقط بنا به دلایلی این نام را برایشان برگزیدم.

 

 

  • چیزی که میتوانم در ارتباط با فیلم «قایق های من » و « در دنیای تو ساعت چند است» بگویم این است که از یک خاطره شخصی است و این را تکذیب نکردم. در ساخت فیلم «قایق های من» خیلی داستان تخیلی به کار نبردم. تخیل آن است اگر میخواهی داستان تعریف کنی باید چیده شود. ریشه داستان «قایق های من» از فیلم ۱۹۰۰ برناردو برتولوچی به ذهن من رسید. فیلم قایق های من و در دنیای تو ساعت چند است شبیه تجربه من از زندگی است. فیلم « قایق های من»خیلی به من و به آن چیزی که تظاهر میکنم، نزدیک است. شخصیت فرهاد در این دوفیلم هیچ ربطی به هم ندارند.