بایگانی دسته بندی ها: ادبیات

گزارش نشست شبی با امانوئل اشمیت/ با حضور شهلا حائری و اشکان خطیبی

روز شنبه ۲۲ آبان ماه برنامه شبی با امانوئل اشمیت با حضور شهلا حائری نویسنده  و مترجم و همچنین اشکان خطیبی بازیگر در سلسله برنامه‌های ادبیات و سینما ، تاتر در موسسه آپ‌آرت مان برگزار شد. در این نشست فیلم موسیو ابراهیم ساخته فرانسوا دوپرن نمایش داده شد/
شاید زمانی که اریک امانوئل اشمیت نویسنده فرانسوی مقیم بلژیک رمان “موسیو ابراهیم و گل های قرآن” را می نوشت، به ذهنش هم خطور نمی کرد که روزی این اثر توسط یک کارگردان فرانسوی روی پرده سینما برود یا توسط یک کارگردان ایرانی در سالن تئاتری ایرانی اجرا شود.
“موسیو ابراهیم و گل های قرآن” داستان یک پسر ۱۳ ساله یهودی است که با یک مرد ترک زبان مسلمان آشنا می شود و اتفاقاتی در زندگی او رخ می دهد. علیرضا کوشک جلالی در سال ۲۰۰۳ به طور اتفاقی با این رمان اشمیت آشنا می‌شود و فورا تصمیم می‌گیرد بر اساس آن نمایشنامه ای بنویسد و آن را با دو پرسوناژ روی صحنه ببرد. این درحالی است که فیلم سینمایی موسیو ابراهیم در همانسال با بازی عمرشریف ساخته می‌شود و عمر شریف برایش جایزه سزار و جایزه تماشاگران فستیوال ونیز را برای بهترین بازیگرمی‌گیرد.
امانوئل اشمیت (نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی)، در ایران نویسنده شناخته شده ای است و بسیاری از کتاب‌های او ترجمه شده است. از موفق‌ترین ترجمه‌های اشمیت کارهایی است که توسط شهلا حائری به فارسی در آمده است.  شهلا حائری، نویسنده، مترجم ، پژوهشگر و استاد ادبیات فرانسه و ترجمه در دانشگاه است. بجز جوایز و تقدیر نامه های آکادمیک و دانشگاهی، رمان ها و ترجمه هایش نیز جوایز بسیاری کسب کرده است که می توان از جایزه پروین اعتصامی و فرهنگستان تاتر ایران نام برد. البته شهلا حائری را بیشتر به عنوان مترجم می شناسند. تاکنون بسیاری از رمان ها، داستان های کوتاه و بخصوص نمایشنامه های مهم فرانسه را به فارسی ترجمه کرده است.

شهلا حائری:

•    نگاه امانوئل اشمیت یک نگاه جهان شمول است . علاقه من به اشمیت  باعث شد کتاب او را ترجمه کنم .رشته تحصیلی او فلسفه و در دانشگاه تدریس می کرد و وقتی شروع به نوشتن می کند و از کار فلسفه به صورت تدریس بیرون می آید. به گفته او سعی کردم در کتاب هایم فلسفه را با زبان کاملا دسترس برای همه و به صورت خیلی آسان منتقل کنم . درواقع او مفاهیم فلسفی همچون مرگ،جبر و اختیار و هرچه که هست را در کتاب ها آورده است.حتی یکی از نمایش نامه های او به دنی دیدرو اختصاص داده شده است .

•    کارهای اشمیت به دو بخش تقسیم می شود . یک بخش آن ،کارهای سیکل عرفانی یا نامرئی که غیر قابل دیدن است مانند موسیو ابراهیم ، که بیشتر به مذهب پرداخته است. اشمیت می گوید:« موقعی که به صحرا رفته بودم و گم شدم، درآنجا به من حالت شور، شعورو عرفان دست داد و پس از آن نوشتن را شروع کردم. در این بخش یعنی سیکل عرفانی ما می توانیم چند مذاهب را بشناسیم  . او سعی کرده است این مذاهب را بشناساند و نظر خودش را درباره اینها  بگوید». دررمان «موسیو ابراهیم و گل های قرآن » گل های قرآن آن حذف شده است. همانطور که از اسم آن مشخص است درباره اسلام و دوستی بین کلیمی و مسلمان عرب صحبت می کند. این قسمت از کار را که به مذاهب اختصاص داده شده است ، قسمت عارفانه می گوییم. البته نه فقط به مذاهب پرداخته بلکه به دوستی بین انسان ها یی که درواقع مذهب نباید باعث اختلاف آن ها  بلکه باید باعث نزدیکی آن ها شود . بخش دیگربه زندگی ، دغدغه بشر و روابط آدم ها می پردازد. در نمایشنامه ها روابط زن و مرد را می بینیم که در آنجا مساله مرگ ، حیات وجود دارد. در کتاب «مهمانسرای دو دنیا» زندگی ، مرگ و در واقع  برزخ را داریم . در «خرده جنایت های زنا شوهری» که شاید مشهورترین کار اشمیت باشد که در ایران هم به چاپ نوزدهم رسیده است و هر کدام از آن ها با ۳۰۰۰، ۴۰۰۰هزار تیراژ فروخته شده است .

•    از داستان های اشمیت  تله فیلم و تئاتر ساخته شده است . اشمیت بیشتر به روابط انسان ها پرداخته است یعنی اینکه اعتماد، دروغ و خیانت چیست؟ . همین مفهوم را در Variations enigmatiques«نوای اسرارآمیز»ترجمه کردم. در اینجا هم همین مفاهیم را می بینیم. به نظر من نویسنده نمایش نامه نویس خیلی موفقی است و بیشتر از رمان هایی که نوشته است نمایشنامه های خیلی موفقی دارد. سبک امانوئل اشمیت خیلی سهل و ممتنع است یعنی فکر می کنی خیلی راحت و آسان است و وقتی که رمان را می خوانید متوجه می شوید که از این کلمات  با چه دقتی استفاده کرده است. با تمام این ظرافت ها خیلی روان است ولی با این حال سبک خاص خودش را دارد از طرفی هم در نوشته هایش به خیلی از مسائلی می پردازد که برایمان جالب است بدانیم .

•    متن داستان های اشمیت بسیار کشش دارد وقتی شروع به خواندن می کنید دوست دارید تا آخر داستان را بخوانید و از لحاض بعد خیلی غافلگیر کننده است که رولان بارت به آن لذت خواندن می گوید. واقعا کتاب های امانوئل اشمیت آن لذت خواندن را دارد. او خیلی خوش بین است و خیلی هم امید دارد، در این دنیایی که هستیم همه چیز تیره و تار است زمانی که فلسفه خیلی مایوس شده بود ما آبسورد و پوچی را داشتیم . فلسفه اشمیت خیلی امیدوارانه و خوشحال است و انتهای داستان مانند قصه ها می شود. همیشه آدم های بد، بد و آدم های خوب ،خوب باقی می مانند مانند در«مهمان سرای دودنیا» که لورا می میرد مرگش با شادی همراه است و یک نوید بخش دنیای بهتر است . در اینجا ما برزخ را می بینیم چارچوب ها را می شکند و به یک دنیای دیگری می رود به این دلیل می گویم مانند یک قصه می ماند و گاهی اوقات فکر می کنی که  قصه می خوانی . کتاب های اشمیت غیر از نمایشنامه ها و فیلم به ۴۰ زبان دنیا ترجمه شده است . فکر می کنم یکی از رازهای موفقیت امانوئل اشمیت امید و خوش بینی است.

•    در ایران شروع کردم کارهای اشمیت را ترجمه کنم. تقریبا هنوز اشمیت ناشناخته بوده است و  ترجمه را با  کتاب«خرده جنایت های زناشوهری» شروع کردم به این دلیل این کتاب را انتخاب کردم، در پاریس به تئاتر «خرده جنایت زناشوهری» رفته بودم وآنچنان مجذوب این تئاتر شدم که کتاب را خریدم و نمایشنامه را خواندم و دلم می خواست این را ترجمه کنم که در اختیار بقیه بگذارم . کتاب هایی که بیشتر قابلیت نمایشی دارد بیشتر موفق هست و با تماشاگر رابطه نزدیک برقرار می کند. این کتاب را نمی توانم با رمان مقایسه کنم به نظر من رمان نیست برای اینکه اصلا خصوصیات رمان در آن نیست یک داستان کوتاه است که بیشتر جنبه های نمایشی و تئاتری دارد. برای همین من اصولا نمایش های اشمیت را خیلی دوستدارم چون معتقدم که در کارش خیلی قوی است و آنهایی را که ترجمه می کردم که خودم دوستداشتم .

اشکان خطیبی:
•    در داستان گفته می شود موسیو ابراهیم با ماشین به دیوار برخورد کرده است و وقتی مومو(موسی)  به موسیوابراهیم می رسد او حرفی به مومو نمیزند و مومو واقعه را از اهالی روستا می شنود و اینطور برداشت می شود که موسیو ابراهیم رانندگی بلد نبوده و  تصادف می کند هیچ برداشتی مبنی بر اینکه موسیو ابراهیم دست به خودکشی زده ، نبوده است .

•    شروع نمایش« موسیو ابراهیم و گل های قرآن» در سال ۲۰۰۳ در آلمان بود و برای نخستین بار در سال ۸۵  در ایران روی صحنه رفت. اصولا علیرضا کوشک جلالی علاقه دارد که غیرمترقبه رفتار کند.  در زمانه ای که برداشت دراماتیک یا برداشت نمایشی از یک فیلم سینمایی ممکن است یک اقدام واپس گرایانه کاملا تلقی شود اقدام می کند و دو فیلم مانند  «دست نیافتنی ها » و «تاول ها» را برداشت بسیار خوب نمایشی می کند. جریانی که در ترجمه کتاب در ابتدای نمایش نامه آمده است علیرضا کوشک جلالی خیلی  صریح  ماجرا را تعریف می کند .او اصولا عادت دارد  کارهایی که نو نیست را انجام دهد کوشک جلالی زیاد  از این کارها انجام می دهد. کار اشمیت در آلمان و شهر های مختلف با دو گروه مختلف بازیگر در حدود ۶۰۰ اجرا رفته است .

•    کتاب خیلی بهتر از فیلم است . فیلم برباد رفته  در حد کتاب است . فیلم «برباد رفته » جزو معدود فیلم هایی بود که فیلم با کتاب برابری می کرد. کتاب حال و هوای دیگری دارد و اینکه می توانیم آنطور که خودمان دوست داریم آن فضا سازی را مجسم کنیم . البته خب نویسنده برای ما فضا سازی می کند ولی اینکه یکدفعه  نگاه کارگردان یا فیلمساز را که از آن یک برداشت را می بینیم این خودش باعث می شود که همین اختلاف ها ایجاد می شود و به نظر من کارگردان حق دارد که از متن دور شود. من وقتی می بینم نمایش نامه  هایی را که اجرا می کنند و به متن وفادار هستند و از خود کار جدید یا نگاه جدیدی ندارند این به نظر من جزو نکات منفی یک نمایشنامه است اینکه به متن بچسبید الزاما خوب نیست و دلیل موفقیت کارگردان و فیلمسازهم این  نیست. کاری که علیرضا کوشک جلالی انجام داده است، درست است که متن را عینا اجرا کرده ولی از نظر صحنه پردازی وکارگردانی کاملا یک کار جدید و بسیار جذاب و قوی است و بازی ها کاملا مسلط و همه حساب شده است .

•     کوشک جلالی و اشمیت به لحاض جهان بینی به شدت به هم نزدیک هستند. این دو استاد بیرون کشیدن درام از دل لحظه های واقعی هستند. این به شدت در همه ی نوشته های اشمیت خیلی زیاد به چشم می خورد نمونه اش داستان نیمه بلند«موسیو ابراهیم و گل های قرآن» است . کوشک جلالی در زندگی عادی هم دوست دارد میزانسن بچیند و دائم خلق درام کند . واقعیت این است که روی صحنه باید یک جادویی اتفاق بیوفتد و داستان «موسیو ابراهیم و گل های قرآن » هم خیلی حرف ساده انسانی مشخص دارد. مطمئنا اگر قرار بود آن چیزی که در داستان وجود دارد روی صحنه بیاید خیلی اثر نمایشی چشم گیری از آب درنمی آمد. جادوی نمایش در اینجا رو به کُمیک است درواقع این دراماتوژی آمده است  وگرنه به نظر من نمی توانست یک دراماتیزسیون خوب اتفاق بیوفتد اگر که این جادوی نمایشی وجود نداشت . صرف اینکه یک داستان معناگرا باشد یا نباشد ، این لزوما جادو را به همراه نخواهد داشت. صحنه تئاتر نیازمند یک جادو برای درگیر کردن است وگرنه خب می شود هر لحظه واقعی رئالیستیکی را روی صحنه آورد و طبیعتا تماشاچی درگیر آن نخواهد شد که البته آن هم گونه ی دیگری از نمایش است. نه اینکه آن را رد کنم اما وقتی یک داستان را بر روی سرفصل ؛به مبنای برگردان نمایشی قرار دهید قطعا باید جادو را به آن تزریق کنید که خب کوشک خوشبختانه این کار را  نمایشی کرد . شخصی برای نمایش کوشک نقد می نویسد و او را وام دار نمایش ایرانی می داند و می گوید به نظرم شما به شدت وام دار نمایش های ایرانی حتی تعزیه هستید علیرغم اینکه ممکن است شما در ایران زندگی نکنید اما این در وام دار بودن شما خیلی بولد و قابل بر همه ی کار است. «موسیو ابراهیم و گل های قرآن» که در برگردان نمایش، گل های قرآن آن حذف شده است به این دلیل که به شکل عجیبی پسوند گل های قر آن برای تماشاچی پس زننده بود البته گل های قرآنی که اشمیت در این داستان گذاشته است درواقع گل در کتاب قرآن است . در واقع کوشک از اینجا تصمیم می گیرد که وامی را که نسبت به او به نمایش ایرانی می دهند پررنگ تر کند و بخش زیادی از اینکه همه چیز اینقدر سمبلیک است و ما حتی هیچ آکسسواری در صحنه نداریم و این به نظر من خیلی تحت تاثیر نمایش ایرانی به خصوص تعزیه و نقالی است. اصلا اینکه مومو این داستان را به عنوان یک راوی از ابتدا شروع می کند و به عنوان فلش بک برای تماشاچی در نمایش تعریف می کند کاملا وام دار نقالی است. شیوه اجرایی هم که به دفعات از من خواسته شد که در نقد کردن داستان به کار ببرم کاملا وام دار داستان بود.

•    در نمایش  هیچ چیزی نمی تواند جلویت را بگیرد بالاخره می توانی کار خودت را انجام دهی . ما چند روز،قبل از اینکه این نمایش به روی صحنه برود می خواستیم نمایش را متوقف کنیم . اینقدر تعداد سانسورها و نوع ابراز آن جسورانه و گستاخانه شده بود ما تصمیم گرفتیم که این کار را روی صحنه نبریم. بوی جوراب را سعی کردند که حذف کنیم ولی من در اجرا می گویم. در داستان اینطور گفته می شود ، مومو نسبت به بوی پا ری اکشن بدی نشان می دهد. موسیو به مومو می گوید که تو از بوی جوراب بدت می آید ؟ و مومو جوابی نمی دهد. موسیو ابراهیم می گوید: نکند توام مانند پاریسی ها شدی! این بوی تلخ بوی خودت است و بوی انسان است عین این دیالوگ در نمایش نامه کوشک بود منتهی حذفش کردند ولی گلاب را جایگزین بوی پا نکردند . در متن کوشک اینطور است؛ مومو می گوید :چه عطری!  موسیو می گوید: این بوی گلاب است. کمی می گذرد و مومو به بوی پا ری اکشن نشان می دهد و می گوید : چه بویی ؟ موسیو می گوید: این بوی انسان است و درواقع در مکانی که به دست انسان ساخته شده است باید بوی انسان بدهد . درواقع بخش دوم این را حذف کردند اما این ها در اجرایی که در سال ۸۵ روی صحنه می رفت ، بود . یعنی در زمان آقای احمدی نژاد خیلی راحت تر کار را روی صحنه می بردیم. ری اکشن مومو یک چیز زائدی است چون بوی گلاب درست است که بوی تندی دارد اما بوی زننده ای ندارد اتفاقا حتی برای غیر مسلمان ها بوی بدی به حساب نمی آید ، بعضی از ما  در حافظه حسی مان آن را وصف می کنیم به یک چیزهایی که برایمان بد است . به نظر من طعنه ی موسیو ابراهیم در اینجا جواب نمی دهد که می گوید نکند توام مانند پاریسی ها از بوی بدن خودت گریزان شدی .

•    اشمیت به نظر من جزو آن دسته فیلسوفانی است که اتفاقا ما شرقی ها به شدت به او احتیاج داریم چون ما همه نگاه عارفانه رو به بالا داریم و اشمیت خیلی به همه چیز زمینی نگاه می کند. در همین سه کاری که به عنوان یک  تریلوژی در انتخاب به آن نگاه می شود یعنی اینکه کاراکترها تقابل و تداخل میان ادیان دارد . مسلمان و مسیحی ، مسیحی و یهود،و یهود و مسلمان بیشتر از اینکه بحث مذهب مهم باشد بحث های انسانی مهم است در تمام طول  داستان موسیو ابراهیم از اینکه موعظه کند، فرار می کند. یعنی اولین درسی که به مومو می دهد می گوید : بخند. یعنی بیشتر سعی می کند از ابراز انسانی استفاده کند و به او یک جهان بینی جدیدی را تزریق کند. در صورتی که خیلی راحت اگر دست یک نویسنده شرقی می افتاد قطعا در یک بخش هایی بدون شک در چاه یا چاله ی موعظه و موعظه پروری می افتاد . یک مصاحبه ای از اشمیت خواندم که او را به رفتار ضد اسلامی متهم کرده بودند. به دلیل اینکه پیرمرد مسلمانی را نشان می دهد که به مومو راه های تبه کاری را یاد می دهد. او می گوید:من به خاطر زیبایی شناسی تصوف ، درام را به این سبک بردم به دلیل اینکه هیچ چیزی شمایل دبار رقص دراویش را ندارد .

•    کوشک جلالی نمایش را قبل از آنکه رومن پولانسکی «خدای کشتار» را بسازد روی صحنه برد. فیلم« موسیو ابراهیم و گل های قرآن» خیلی برگردان امانت دارانه ای نیست. این برای سینما عیب به حساب نمی آید چون ما اصولا برگردان امانت را در سینما چیز خوبی نمی دانیم برای نمایش این مهم است که چقدر به درام ها نزدیک شده است. ولی خب علیرضا کوشک جلالی علی رغم اینکه به درام ها نزدیک شده است همچنان خیلی وفادار است . دو نکته ای که خیلی مهم است و مستقیم به شخصیت شناسی موسیو ابراهیم ربط دارد و در این داستان خیلی روی آن تاکید شده است ما در فیلم نمی بینیم. نخست آنکه ،موسیو ابراهیم مانند کوه می ماند که هیچ وقت از سرجایش که همان چهارپایه است تکان نمی خورد و دیگری، موسیو ابراهیم تمام پول هایش را پس انداز کرد تا آن ماشین را بخرد و با مومو به مسافرت بروند این موضوع وقتی معنی می دهد که ما ببینیم موسیو در حجره کوچکی کار می کند اما در فیلم حجره کوچک یک سوپر مارکت است. طبیعتا فکر می کنم بیشتر از جنبه دکوپاژ کارگردان بود که این مغازه بزرگ باشد و جا برای حرکت دوربین داشته باشد درغیر این صورت ، درواقع کارکرد شخصیت سازی اشمیت را مخدوش کرده است. فیلم را خیلی دوست دارم به دلیل اینکه جزو معدود فیلم هایی است که دوران بلوغ یک پسر را خیلی درست نشان داده است. به نظر من یکی از درخشان ترین دروغ ها را در جلوی دوربین به نمایش گذاشته است فکر می کنم آثاری که برتولوچی در این زمینه ساخته است و خیلی هم قابل استناد است به نظر من کمی جلوتر است و در یک مقوله ی دیگر اینکه همه چیز را سینما تیک کند خیلی موفق است.  در اینجا موسیو عبدالله کلا حذف شده است او حتی بیشتر از زن موسیو ابراهیم نقطه اشتراک یا نقطه وصف موسیو ابراهیم به سرزمینش است یعنی تنها چیزی که این آدم از آنجا دارد نامه موسیو عبدالله است و آخرین چیزی هم که به مومو می گوید این است که سلام من را به عبدالله برسان. به نظر من حذف این آدم یک چیزهاییی را زیرسوال می برد و خب به نظر من نسخه خوب سینمای ایران است به شرطی که کتاب را کاملا کنار بگذاری .

•    در فیلم رانندگی موسیو به جای موموو به دیوار برخورد کردن یکی از چیزهایی است که باعث می شود آن شبه حتی به  دیوار برخورد کردن را درواقع  نتوانیم درک درستی از این واقعه داشته باشیم به دلیل اینکه موسیو ابراهیم می داند که رانندگی بلد نیست ولی با این حال اصرار می کند که پشت فرمان بنشیند و تصادف می کند این شاید اقدامی است که به سفر خاتمه دهد .اما درنسخه سینمایی چیزی که متوجه نمی شویم این است که این کار ازقصد اتفاق افتاده است  یا اقدام به خودکشی است. به هر حال همه ی ما قبول داریم که لذت خواندن یک داستان یا رمان با هیچ چیزی قابل عوض کردن نیست. معظل از جایی شروع می شود که کتاب و رمان با هم همطراز نباشند. یعنی اگر این فیلم را پولانسکی می ساخت الان شاید خیلی جرات نمی کردیم از آن ایراد بگیریم .

•    کوشک جلالی سعی کرده که بخش زیادی از اتفاقات از جمله صحنه پردازی یا هرچیز دیگری غیر از اکشن و ری اکشن دو بازیگر را که نقش های مختلفی را بازی می کنند به تخیل تماشاگر بسپارد. اگر شما به اوج می روید بله بخشی از آن به خاطر زحماتی است که ما روی صحنه می کشیم و بخش دیگری  از آن به دلیل زحماتی است که تخیل خودتان انجام می دهد. سینما و تئاتر دو تفاوت خیلی بزرگ دارد که این را از مسعود جعفری جوزانی یاد گرفتم.  ما در سینما می نشینیم، فیلم ببینیم که کسی را رسوا کنیم و به دلیل همین می گوییم اصطلاح گاف سینمایی وجود دارد. دنبال این هستیم که هر چیزی تخیل خودش را از آن دنیابی که دارد برای ما خلق می شود خودمان را قطع کنیم اما در یک نمایش شما می نشینید که فریب بخورید ، شما وارد سالن می شوید و می نشینید و در طول ۵ دقیقه تمام قراردادهایی را که کارگردان و طراح برایتان گذاشته است را می پذیرید تفاوت تئاتر و فیلم همین است.

شبی با امانوئل اشمیت

روز شنبه ۲۲ آبان ماه برنامه شبی با امانوئل اشمیت با حضور شهلا حائری نویسنده  و مترجم و همچنین اشکان خطیبی بازیگر در سلسله برنامه‌های ادبیات و سینما ، تاتر در موسسه آپ‌آرت مان برگزار می‌شود. در این نشست فیلم موسیو ابراهیم ساخته فرانسوا دوپرن نمایش داده می‌شود. این فیلم به زبان فرانسه و با زیر نویس فارسی است.
شاید زمانی که اریک امانوئل اشمیت نویسنده فرانسوی مقیم بلژیک رمان “موسیو ابراهیم و گل های قرآن” را می نوشت، به ذهنش هم خطور نمی کرد که روزی این اثر توسط یک کارگردان فرانسوی روی پرده سینما برود یا توسط یک کارگردان ایرانی در سالن تئاتری ایرانی اجرا شود.
“موسیو ابراهیم و گل های قرآن” داستان یک پسر ۱۳ ساله یهودی است که با یک مرد ترک زبان مسلمان آشنا می شود و اتفاقاتی در زندگی او رخ می دهد. علیرضا کوشک جلالی در سال ۲۰۰۳ به طور اتفاقی با این رمان اشمیت آشنا می‌شود و فورا تصمیم می‌گیرد بر اساس آن نمایشنامه ای بنویسد و آن را با دو پرسوناژ روی صحنه ببرد. این درحالی است که فیلم سینمایی موسیو ابراهیم در همانسال با بازی عمرشریف ساخته می‌شود و عمر شریف برایش جایزه سزار و جایزه تماشاگران فستیوال ونیز را برای بهترین بازیگرمی‌گیرد.
امانوئل اشمیت (نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی)، در ایران نویسنده شناخته شده ای است و بسیاری از کتاب‌های او ترجمه شده است. از موفق‌ترین ترجمه‌های اشمیت کارهایی است که توسط شهلا حائری به فارسی در آمده است.  شهلا حائری، نویسنده، مترجم ، پژوهشگر و استاد ادبیات فرانسه و ترجمه در دانشگاه است. بجز جوایز و تقدیر نامه های آکادمیک و دانشگاهی، رمان ها و ترجمه هایش نیز جوایز بسیاری کسب کرده است که می توان از جایزه پروین اعتصامی و فرهنگستان تاتر ایران نام برد. البته شهلا حائری را بیشتر به عنوان مترجم می شناسند. تاکنون بسیاری از رمان ها، داستان های کوتاه و بخصوص نمایشنامه های مهم فرانسه را به فارسی ترجمه کرده است.

گزارش نشست بررسی تطبیقی فیلم و رمان « من پیش از تو»

زهره عزپور/ روز شنبه هشتم آبان ماه ، رمان «من پیش از تو» نوشته  جوجو مویز همراه با نمایش فیلم  در موسسه آپ آرت مان نقد و بررسی شد. در این جلسه مریم مفتاحی مترجم و کیهان بهمنی مننقد ادبیات انگلیسی یوسف علیخانی «مدیر نشر آموت »(مهمان )شرکت داشتند .

 

 

مریم مفتاحی:

 

  • بارها این کتاب را با نگاه های مختلف خواندم . زمانی که فیلم « من پیش از تو» بیرون آمد ، نمیتوانستم فیلم را ببینم چون در کتاب تمام صحنه های آن را تجسم کرده بودم . جوجومویز در این کتاب خوب توانسته تمام جزئیات را بیان کند. او همه چیز را زیبا توصیف کرده است ، من صحنه ها را میدیدم و صداها را می‌شنیدم به این دلیل دیدن فیلم برای من اتفاق خاصی نبود. به هرحال در هر فیلمی یک سری محدودیت ها وجود دارد؛ این طبیعی است. کتاب «من پیش از تو» خیلی توصیفی است. در کتاب یک بخش هایی را خیلی دوست داشتم که انعکاس آن در فیلم  غیر ممکن بود خب، طبیعی است که نتواند آن جذابیت و زیبایی که نویسنده در کتاب به کار برده است در فیلم هم ادامه پیدا کند. نکته‌ای  که در این فیلم وجود دارد، این است که فیلمنامه را جوجو مویز نوشته و فیلم زیر نظر او ساخته شده است. اما یک بخش‌هایی از کتاب حذف شد مانند تلاش هایی که «لو» برای به زندگی برگرداندن «ویل» انجام می‌دهد و او را به زندگی امیدوار می‌کند. تناقض‌ها و درگیری‌هایی که با خود داشت اینها در فیلم انعکاس نداشت. بیشتر کسانی که فیلم را دیده و بعد کتاب را خوانده‌اند میگویند ای کاش فیلم را نمیدیدیم هرچند فیلم ، صحنه سازی و جذابیت هایی دارد که شما مجذوب می‌شوید.

 

  • این کتاب براساس یک داستان واقعی است. جوجومویز در مصاحبه‌ای گفت «این کتاب داستان زندگی یک فوتبالیست مشهور انگلیسی است که در ۲۳ سالگی در زمین فوتبال دچار حادثه می‌شود و دقیقا وضعیت « ویل » را پیدا می‌کند. آنقدر زندگی برایش سخت می‌شود که شرایط و روحیه او اجازه نمی‌دهد با این فلاکت به زندگی ادامه دهد خانواده‌اش را راضی می‌کند او را به سوئیس ببرند و به کمک پزشکان به زندگی اش خاتمه دهد در واقع اوتانازی به معنی مرگ خودخواسته انجام شود.  مویز همچنان گفته بود قبل از نوشتن این کتاب نظری راجع به مرگ‌های خودخواسته نداشتم و الان هم ندارم . بعضی‌ها این کتاب را می‌خوانند و می‌گویند برای حمایت از مرگ خودخواسته نوشته شده است، بعضی‌ها هم می‌گویند نه، تا آخر کتاب اینطور نیست که بخواهد حمایت کند و در ذهن خواننده این کلمه را جا بیندازد که حالا حمایت بشود. در سوئیس مرگ خودخواسته قانونی است و قانون اجازه این را صادر کرده است. به هرحال درکشورهای رفراندوم که این قانون وضع می‌شود، واقعا به افراد کمک می‌کند که با خواندن این کتاب به قانون رای مثبت یا منفی دهند. نویسنده این کتاب تلاش کرده بدون خط داستانی خاصی کتاب را بنویسد و برای خواننده انتهای کتاب را باز گذاشته است که او تصمیم بگیرد.

 

  • هم کتاب و هم فیلم رئالیست اجتماعی است. روایت کتاب اول شخص است . فصل اول آن دانای کل است که اول شخص به «لو» و بعد « مادر ویل» می‌شود. کل کتاب بیشتر از زبان «لو» است و در واقع خیلی با خود مونولوگ دارد .

 

 

 

کیهان بهمنی:

 

  • کتاب «من پیش از تو» یک داستان خطی است که ما بارها داستان آن را خواندیم و در ادبیات هم تکرار شده است یعنی می‌توانم بگویم که یکی از کهن‌الگوهای ادبیات شاید ماجرای این دو شخصیت باشد. شما اگر در ادبیات یونان باستان عشق «کیوپید و پسوخه»را در نظر بگیرید و از آن طرف هم داستان اورفئوس و اوریدیس (اورفه و اوریدیسه) را کنار این بگذارید ، میبینید که خط این داستان به طور کامل در میآید . برای من خیلی جالب است، ما اغلب از این نوع رمان‌ها یا داستان‌ها خوانده‌ایم، حال چه چیزی باعث می‌شود که یک کتابی مانند «من پیش از تو» انقدر مطرح میشود؟!. علی‌رغم اینکه از چاپ این کتاب چندسالی گذشته است ولی همچنان جزو پرفروش‌ها در دنیاست و در کشورهای دیگر هم به شدت میفروشد . برای یک سفری به مالزی سفر کرده بودم و هر کتاب فروشی‌ای که میرفتم این کتاب را در ویترین کتابفروشی میدیدم . یا در ژانر ادبیات فانتزی، چطور می‌شود هری پاتر با استفاده از همان مولفه‌ها و قصه‌های قدیمی که هیچ چیز خاصی علنا برای بیان کردن ندارد، انقدر پرفروش میشود. جی . کی رولینگ یک سری شخصیت های ثابت را کنار هم دیگر میچیند و ببینید چطوردنیا را متحول می‌کند. ما کتاب راجع به مرگ های خودخواسته بسیار داشتیم حالا چرا جوجو مویز قصه تکراری را برای ما تعریف می‌کند؟ پس چرا یک کتاب آنقدر در دنیا محبوب می‌شود و انقدر هم این داستان همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد وبه فروش می‌رود ؟ . فکر می‌کنم از نقطه نظر تاریخی خیلی قابل بحث است اینکه روح زمان ما در حال حاضر همچین داستانی را می‌طلبد. می‌گویند وقتی ارنست همینگوی شروع به داستان نوشتن کرد، نبض مردم اروپا و آمریکا دستش بود. به این دلیل که در دهه۴۰،۵۰ دو جنگ جهانی بلایی سر مردم آورده بود که مردم فقط دنبال یک  مرجع می‌گشتند. مردم هم بسیار کتاب های همینگوی را دوست داشتند به این دلیل که یک نفر را معرفی کرده بود واین آدم می‌توانست راه زندگی را به آنها نشان دهد در اینجا هم فکر می‌کنم، همین مسئله وجود دارد . امروزه ما مولفه هایی از جمله بحث عشق داریم که بین انسان ها فراموش شده است. تی.اس.الیوت می گفت:« ما به یک سرزمین هرزی رسیدیم که همچین چیزهایی در آن کمیاب است و وقتی که ما به آن میرسیم تشنه ایم برای همچین چیزی که بخوانیم و لذت ببریم ».

 

  • ما از نظر روانی دچار یک سری غم هایی هستیم که وقتی این چنین کتاب هایی را می‌خوانیم لذت می‌بریم . چرا انقدر در ایران کارهای طنز کم فروش است؟ ، چرا کتاب « پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» به نوشته یوناس یوناسن در دنیا صدا میکند و چنان بفروش میرسد وقتی همین کتاب به ایران میاید روی ۲ چاپ متوقف می‌شود؟!. مردم ما داستان‌های طنز را نمی‌خوانند انگار ما زمینه غم را فراهم کردیم و دوست داریم که این غم را داشته باشیم. اگر بخواهیم کمی نقد روان شناختی داشته باشیم می‌توانم به اتفاقی که برای آلبرکامو در جنگ جهانی دوم افتاد، اشاره کنم. او رساله‌ای درباره افسانه سیزیف نوشت . برای اولین بار کامو در آن رساله ی معروف گفت که خودکشی را قانونی کنیم، چرا؟ دلیل آورد و گفت که زندگی ما مثل بالا آوردن آن تخت سنگ می‌ماند و بعد از طرف دیگرافتادن. حالا که ما در دور تکرار افتاده‌ایم بهتر است که خودکشی را رسمی کنیم و بگذاریم که هرکس خواست خودش را بکشد. انگار در آن زمان کامو یک راه حلی میداد که مورد استقبال قرار گرفته است .

 

  • ما درادبیات عامه پسند ومعنا گرا، یک تقسیم بندی ای قائل می‌شویم . غالبا ما انتظاری که از ادبیات عامه پسند داریم این است که مردمی پسند و happy end باشد مانند فیلم‌های هندی. این کتاب ادبیات عامه‌پسند است چون ۸۰درصد زندگی را آنطور که ما دوستداریم نشان میدهد اما در انتهای داستان با یک چرخش بسیار زیبا در جایی که ما منتظر معجزه بودیم که بالاخره یک اتفاقی میافتد اما داستان به سمت ادبیات معنا گرا میرود یعنی در اینجا دیگر با داستان عامه پسند سروکار نداریم. زیبایی این کتاب به این بود که زندگی واقعی را نشان داد.

 

 

  • اتفاقی که امروزه برای ما میافتد از بعد از زمان قاجار شروع میشود. کم کم روشنفکری از ما فاصله میگیرد و این فاصله گیری به تدریج آنقدر زیاد میشود که روی یک نوشته تاثیر میگذارد و سخت نویسی مد میشود. نویسنده یک اثری را مینویسد وقتی به واژه خواننده داستان میرسد اولین مفهومی که در ذهنش میآید این است، من سخت مینویسم خواننده من باید بفهمد. اتفاقی که در اروپا و آمریکا میافتد این است، آنها ادبیات نو را از زمان‌های پیش شروع کردند. اینطور نیست که یکدفعه کتاب «جیمز جویس» را بیرون بدهند قبل از او کلی قصه گو داشتند حالا وقتی قصه هایشان را تعریف کردند تصمیم میگیرند که بیایند و روی تکنیک‌ها هم کار کنند. در ایران ، نویسنده  کتابی را که می‌نویسد گاهی می‌بینید به حدی سخت و سخت خوان می‌شود که اصلا آن کتاب را خواننده نمی‌خواند. خواننده در وهله‌ی اول دنبال قصه میگردد و شما نمیتوانید به این بهانه که من قصه نمینویسم، این را از او بگیرید. در امریکا برفرض مثال شما می‌بینید که نویسنده‌ای مثل دان دلیلو در ایران ۱۰۰ نسخه بیشتر بفروش نمی‌رود چرا؟ چون نویسنده سخت نویسی است. از طرف دیگر کتاب های جی. کی. رولینگ در انگلیس بیرون میآید واجازه میدهد که مردم عادی نفس بکشند نه اینکه بخواهد با یک نوع ادبیات خواننده را خفه کند. اتفاقی که در دوره ما رخ داد متاسفانه این بود . ما در ایران کتاب داریم که ۹ سال است که ۱۰۰نسخه  از آن فروش نرفته است.

 

  • درسینما فیلم‌های طنز پرفروشتر از کتاب هستند. به این دلیل است که مدیای سینما یک مدیای ساده‌تری است . وقتی شما این رمان «من پیش از تو» را میخوانید شخصیت اول آن به هیچ وجه، آن طنازی هایی که در فیلم وجود دارد را ندارد. یعنی من وقتی رمان را میخواندم به نظرم یک آدم معمولی بود. شما میتوانستید در فیلم از نوع لباس پوشیدن «لو» به این پی ببرید که این شخصیت یک طنزی دارد و قرار است بار سنگین، داستان اصلی را که با مرگ «ویل»از بین میرود را با این نوع لباس پوشیدن و نوع گفتمان ما را به نوعی آرام کند . من اصلا این خصوصیت را در کتاب ندیدم ولی وقتی فیلم را تماشا کردم، دیدم که این واقعا چه شخصیت طنزی دارد . فیلم یک بخش هایی را به ما نشان میدهد آن هم به خاطر مباحثی است که ما در اقتباس سینمایی داریم و ما می‌توانیم به عنوان یک ترجمه آن در نظر بگیریم. در ترجمه های به این شکل مانند هر ترجمه دیگری طبیعتا ما ریزش داریم و در اینجا هم دیدید، وقتی از کتاب بخواهیم تبدیل به اقتباس سینمایی کنیم صد در صد آن ریزش‌ها را خواهیم داشت. اساسا در هر ترجمه ای یکسری مفاهیم از دست می‌رود که بیشترین حالتش در شعر است. رابرت فورد شاعر معروف امریکایی میگوید:«چیزی که از ترجمه بخار میشود و میرود شعر است ». معدود کتابهایی درمیآید مثل « برباد رفته » که نسخه سینمایی آن شاید هم از نسخه کتاب بهتر باشد .

 

  • یکی از دلایلی که سینمای ایران مانند سینمای اصغر فرهادی موفق می‌شود شاید دلیلش همین باشد که ما خیلی از این مولفه‌ها را مانند طنازی زنان و عشقبازی و از این دست را نداریم، اما بدون آنها هم ما فیلم می‌سازیم وانقدرموفق عمل میکنیم. همین فیلم را نگاه کنید، میبینید که کمی بار بصری آن روی چهره های این هنرپیشه ها میچرخد درصورتی که ما در سینمای ایران نمیتوانیم چهره نشان دهیم . در دل یک همچین تنگناهایی یک فیلم خوب در میآوریم. حالا در اینجا جوجومویز کارزیبایی که برخلاف ادبیات غرب انجام داده است، این است که معمولا  از این المانها خیلی وام میگیرد ایشان بدون وام گرفتن از این مسائل توانسته انقدر عشق را زیبا نشان دهد . یک واقعیتی که وجود دارد این است که خیلی خوشحال میشوم وقتی که یک کتاب میفروشد. اگر این کتاب بتواند بفروشد و خواننده هم از این کتاب استقبال کند طبیعتا شاید فردا بیاید در کتاب فروشی و کتاب من را نیز بخرد.

 

  • بهترین نویسندها معمولا روزنامه نگار بودند. از مارکز گرفته تا همینگوی . اما هنوز هیچ خط مشخصی نتوانسته‌اند بین این دو بگذارند که هر کتاب موفق چه مقدار عامه گراست چه مقدار معناگرا. ما دقیقا مصداق بارز این را در آثار همینگوی میبینیم . شما بر فرض مثال «وداع با اسلحه » را جزو کدام ژانر میگذارید؟ یک عده میگویند عامه پسند است و یک عده میگویند معناگراست و یک عده‌ای هم بودند که اصلا چشم نداشتند که ببینند . میخواهم بگویم که ما هنوز نتوانستیم مرزی برای این دو قائل شویم .خیلی  این دو تا با هم همپوشانی دارند و نزدیک به هم میشوند .بنابراین ما میرویم صرفا یک اثری را برداریم و به طور مطلق بگوییم که این عامه پسند است بعضی جاها این بی انصافی است این جزو آن کارهایی است که بینابین است .

 

  • کتاب «من پیش از تو» از دو مولفه «ادبیات معناگرا وعامه پسند» استفاده کرده است. کل اتفاق که در پست مدرن می افتد این است که بحث از حالت داستان خطی آن درمیآید و تبدیل میشود به آن چیزی که ما به آن میگوییم Fragile یعنی تکه تکه قرار دادن حالا این تکه تکه شدن هم در زاویه دید وهم در روایت به وجود میآید. بنابراین آن ساختار اولیه را  کمی تغییر می‌دهند. پست مدرن خیلی مفهوم سنگینی از این نظر ندارد و خیلی راحت میتوان با آن کنار آمد. رمان هایی که از این دست به نظر من از همه ی این مولفه ها بهره میگیرد . زاویه دید این داستان را پست مدرن انتخاب کرده است  ولی شخصیت پردازی های آن کاملا کلاسیک است .

 

 

  • این داستان نرتیو است و قرار است برای ما قصه تعریف کند اگر بنا باشد خیلی وارد ذهن شود طبیعتا آدم های کمی با آن ارتباط برقرار می‌کنند، بیشتر مردم ما دنبال داستان میگردند .گاهی اوقات داستان برای طیف خاصی از مردم است . مردم پلات را میخواهند ما میخواهیم پلات را بدانیم اگر پلات ما یک چیزخیلی عجیب و غریب باشد . وقتی میگوییم فلان رمان داستان گو است اسم آن مشخص است که داستان تعریف میکند .خیلی هم اگر بخواهد وارد آن بحث ها شود آخرش میشود مانند ریچارد فورد که هزارو ششصد صفحه یک رمان درآورده که ۴ جلد است. آن مخاطب طیف خاص خودش را میخواهد. اگر شما میخواهید با مخاطب خاص خودتان صحبت کنید و مخاطب خودتان را داشته باشید بله یک همچین چیزی میشود. اکثر مردم این را تجربه به من ثابت کرده است که دنبال قصه بودند و از قصه لذت بردند. موفق ترین کارهای ادبیات هم کارهایی بوده که قصه ی خوبی داشته است .

 

 

  • این داستان با هیچ کدام از تعاریفی که ما به عنوان به اصطلاح بحث رومنس در ادبیات میدانیم نمیخورد. عشقی که شخصیت «لو» دارد برای من خواننده شرقی که خیلی از مسائل برای من تعریف نشده است از همان لحظه اول جای تردید است. درست است که ارتباط او خیلی قوی است ولی شخص سومی هم در ماجرا هست . عشق او به آن شکل نبود که بشدت تعریف یا در چهارچوب رومنس های به اصطلاح کلاسیک گذاشته شود. یک عشق متفاوت است یعنی یک چیز فرازمینی است که یکنفر حاضر است هرکاری انجام دهد .

 

 

لیلی فرهادپور:

  • کتابخوان‌هایی که خیلی کتابخوان هستند همیشه میتوانند کتاب خیلی جدی بخوانند . ولی آنها نیز محتاج کتابی برای سفر، مترو وحتی کتابی برای زمان خواب هستند. مثلا شما نمیتوانید کتاب جویس یا ویرجینیا ولف را در زمان خواب بخوانید . وقتی ما میگوییم که مردم چرا کتاب نمیخوانند برای این است که ما کتاب آسان به آنها نمی‌دهیم .

 

 

  • در فیلم، «لو» بسیار شخصیت سربه هوایی دارد در صورتی که در رمان اینطور نیست. فیلم خیلی هالیوودی ساخته شده است. درکتاب فقط چندین بار راجع به این موضوع گفته میشود که لو سلیقه عجیب وغریبی دارد. همچنین چندین شخصیت در رمان حذف شده است از جمله خواهر ویل که باعث میشود ، شخصیت مادر مشخص شود. رمان «من پیش از تو» آخرش باز است «ویل » بسته است ولی شخصیت «لو» آخرش باز است .

 

 

 

یوسف علیخانی:

 

  • یک دوستی در کانادا به من یک کتابی را پیشنهاد کرد و گفت در اینجا خیلی معروف است. بعد از یک مدت تمام متروها ،خیابان ها ، کتابفروشی ها همه پوستر و بیلبورد me befor you است . این کتاب را برای من فرستاد و قرعه به اسم مریم مفتاحی افتاد که این کتاب را ترجمه کند.

 

  • کتاب «پس از تو»به نسبت «من پیش از تو» اگر آن ۱۰۰۰ نسخه به فروش رفته است این کتاب ۷۰۰ نسسخه آن به فروش رفته است .

 

 

  • در کتاب های ایرانی از سبک صادق هدایت به این طرف به مرگ خودخواسته قانونی در ادبیات اشاره شده است . «من پیش از تو » نوشته جوجومویز و«دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» نوشته یوناس یوناسون ، این دوکتاب ۱۰ماه رقیب هم بودند. چاپ اول و پنجم این دو کتاب باهم بیرون آمد. «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» به لحاظ ادبی بسیار خاص وجزو کتاب هایی است که بیشترین بازتاب را از آدمهای جدی در موردش دیدم. کتاب جوجومویز ربطی به ایران ندارد. یک دوستی از پراگ یک عکسی را از کتابفروشی های آنجا برای من فرستاد که تمام ویترین کتابفروشی ها کتاب جوجومویز است. او که ۱۲ کتاب چاپ شده دارد، بیشتر کتاب«من پیش از تو»،«پس از تو» مطرح شده است .

 

 

  • یک شخصی پیامی را در نشر آموت گذاشت که چرا کتاب مویز در ایران طرفدار پیدا کرده است؟. یک زمان تلاش کردیم تمام رمان های عامه پسند و مردم پسند را که متاسفانه بار منفی پیدا کرده است را نابود کنیم تا حدی هم توانستیم. درحال حاضر یک سال است فروش رمان ایرانی حدود ۴۵% افت کرده است. نصف همان نویسنده ها الان قاتلان این کتاب هستند که چرا یک ناشر ایرانی از این کتاب حمایت میکند به جای اینکه از ادبیات ایرانی حمایت کند. ما رمان های مردم پسند را تخریب کردیم، در اینجا یک جای خالی مانده بود که جوجومویز میاید و آن را پر میکند و تا حدی هم یو.اس.الیوت  آن را پر کرد.

 

 

  • این تعریف معنا گرا و ادبیات جدی و پرمخاطب ، تجربه شخصی من نشان میدهد که آن داستان هایی که شخصیت محور به جلو میروند ، به سمت کم فروش بودن و معنا گرا میروند ،آنهایی که ماجرا محور میشوند خودبه خود خواننده بیشتری پیدا میکند.

 

  • مشکل ما این است که به آدمی که سخت خوان است باید یک کتاب سخت داد و به کسی که رمان را فقط برای سرگرمی میخواهد رمان آسان داد . ذات رمان همین است رمان برای این آمده که در واقع عنصر و سرگرمی باشد حالا بعدها ما از آن استفاده ادبی و تکنیکی و مذهبی کردیم .

 

  • در یک سال ، کتاب«من پیش از تو» تا الان بالای ۳۵هزار نسخه مجازو بالای ۲۰هزار نسخه غیرمجاز بفروش رفته است . با قاچاق حساب کنیم ۵۵ هزار نسخه از این کتاب بفروش رفته است .

 

  • کتابی که روی جلد آن نوشته باشد که این نویسنده جایزه دریافت کرده است این سمی است بر کتاب و کتابهای دیگر را نمیخرند. مویز در هنر نویسندگی ۵  جایزه دریافت کرده است . من هیچ وقت ترغیب نشدم و هیچ وقت حاضر نشدم روی جلد کتابهایش بزنم که ایشان جایزه دریافت کرده است .

 

 

  • در تلگرام پیام میگذارند که چند صفحه از این کتاب سانسور شده است، ولی باورشان نمیشود که همه دیالوگ ها و همه چیزهایی که حذف شده به یک صفحه و نصف شاید نرسد اما در چاپ چهارم این کتاب در حد ۶ دیالوگ حذف شد ولی اینطور نبود که یک صفحه از این کتاب حذف شود.

نشست بررسی زندگی‌نامه‌ای ارنست همینگوی /با حضور کیهان بهمنی و اسداله امرایی

روز شنبه ۱۵ آبان ماه، با حضور دو تن از مترجمان آثار ارنست همینگوی، اسداله امرایی و کیهان بهمنی ، نشست نقد و بررسی زندگی‌نامه‌ای این نویسنده جامع الاطراف امریکایی با نگاهی به کتاب «همینگوی خبرنگار» و همراه با نمایش فیلم «همینگوی و گلهورن» در موسسه آپ‌آرت‌مان برگزار می‌شود.
همینگوی در مقام یکی از مشهورترین نویسندگان نسل خود، برای خوانندگان معاصر نیازی به معرفی ندارد، اما کتاب «همینگوی خبرنگار» شامل یک سوم از مقاله‌های چاپ شده این نویسنده در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۶ است. مقالات گردآوری شده در این مجموعه در وهله اول نوشته هایی هستند که در ایالات متحده از آن ها با عنوان «داستان های انسانی» یاد می شود.
اینکه همینگوی حرفه روزنامه نگاری را تنها حرفه دوران زندگی خود نکرد اتفاقی خوشایند برای عالم ادبیات بود. از سوی دیگر می توان گفت بدون شک اگر همینگوی چنین نیز می کرد باز همچنان در زمره بهترین خبرنگاران جهان قرار می گرفت. استعداد شگرف همینگوی در روزنامه نگاری کاملا در راستای کار نویسندگی ادبی اوست.
فیلم “همینگوی و گلهورن” بر اساس مقطعی از زندگی “ارنست همینگوی” با بازی نیکول کیدمن و کلایو اوون  است. این فیلم اقتباسی از کتابی اثر نوشته جروم توچیله و شرح ازدواج همینگوی با گل‌هورن، خبرنگار جنگ در دوران رکود اقتصادی در کی‌وست، اولین انقلاب کوبا، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم و جنگ چین است و از این نظر مقطع تاریخی مهمی را به تصویر می‌کشد. گل‌هورن منبع الهام شخصیت اصلی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» است.

گزارش آیین رونمایی از کتاب «تهرانی ها» به همراه مستند « تهران انار ندارد »

 

پنجم آبان ماه فیلم مستند «تهران انار ندارد » ساخته مسعود بخشی که مستندی انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دربارهٔ تهران و تاریخچهٔ آن است، که در عین حال به‌واسطهٔ موزیکال و طنز بودن فیلم، وجهی سرگرم‌کننده نیز پیدا می‌کند در سینما تک آپ آرتمان به نمایش درآمد. همچنین از مجموعه داستان این کارگردان با عنوان « تهرانی ها » رونمایی شد .

 

 

مسعود بخشی:

  • برای فیلم ساختن ، بهتر از من در سینمای ایران حضور دارند . من هنوز در مقام شاگردی کردن هستم. دوستدارم که بتوانم فیلم بسازم ولی  فیلمسازی کار سختی است و درواقع کار جمعی است ،  نیاز به مقدمات طولانی دارد . بیشتر ادبیات را دوست دارم  و ادبیات برای من خیلی مهم تراست . سینما در بهترین شکل ، شاید دوستدارد جای ادبیات باشد و  فکر میکنم ؛نخواهد رسید . ادبیات یک هنر جوانی است .

 

  • در این جلسه خیلی بین کتاب «تهرانی ها» و فیلم وجه شباهتی نمیدیدم اما الان که توجه میکنم میبینم بین آنها وجه شباهت وجود دارد. در داستان های کتاب ، تهران با دوهزارسال سابقه یک شهر خیلی جدید و تازه و بدون پیشینه ی تاریخی است. ساکنان قدیمی شهر تهران،کسانی هستند که در دهات های تهران قدیم زندگی میکردند. شهرری یکی از مناطق قدیمی تهران است.

 

  • محله تهران مکانی برای اوباش و راهزنها بوده است و مردمان آنها همیشه درحال جنگ و ستیز بودند.  شاه طهماسب صفوی نخستین شخصی است که در مسیر سفری که به خراسان داشت ، در تهران کاخ بنا کرد. ولی امروز همه چیز متفاوت است یعنی همه چیز ایران در تهران خلاصه میشود. در تهران تمرکززدایی ایجاد نشده است همه چیز از اینجا متمرکز میشود. همانطور که در فیلم گفته شد در تهران از شیر مرغ تا جان آدمیزاد فروخته میشود .

 

 

  • من فکر میکنم که اگر کسی بخواهد مسائل تهران را نگاه کند با نگاه جدی و انتقادی به آن نگاه کند. در این کتاب فضای گروتسکوار وجود دارد و چه خوب است که به آنها بخندیم چون اگر به آن نخندیم برای آدم ، خیلی افسرده کننده میشود. گردآوری این داستانها برای من خیلی متنوع بود. بیشتر این داستان ها از ناخودآگاه ذهنم آمد.یعنی قصد و قرضی نبود که چطور این مجموعه با هم به این ترکیب بشوند. اگر به سبک های داستان نگاهی بیاندازیم میبینیم که نخستین آنها خاطرات روزانه است ، بخش دیگر آن بیشتر سیال ذهن است، و دیگری راوی دانای کل است. در همه ی بخش های این داستان آدم هایی با سوابق مختلف وجود دارند و در این شهر کنار یکدیگر زندگی میکنند که هر کدام از آنها تناقض های شهر هستند.

 

  • هدف من از قطع کوچک و کم حجم کتاب این بود که برای مخاطب ساده تر و سبکتر باشد . این کتاب توسط انتشارات بنگاه چاپ شده است.

 

گزارش نشست بررسی تطبیقی رمان و فیلم «بچه رزمری»

رمانِ «بچه رزمری» که اخیرا در فاصله‌ای کوتاه از چاپِ نخست آن به چاپ دوم رسید، در نشستی با حضور مترجم آن، محمد قائد به نقد گذاشته شد. در این نشست جز نقد رمان، نسخه سینمایی آن نیز اکران شد و بررسی تطبیقی فیلم و رمان در روز شنبه، اول آبان در سری نشست‌های مؤسسه فرهنگی آپ‌آرت‌مان انجام گرفت.

شرق: «بچه رُزمری» نوشته آیرا لوین چندی پیش با ترجمه محمد قائد در نشر کلاغ منتشر شد و در فاصله‌ای کمتر از یک سال، در پاییز امسال به چاپ دوم رسید. این رمانِ خواندنی به‌خاطر اقتباس رومن پولانسکی از آن نیز شهرت دارد و حتا شهرتِ این اقتباس حتی از خود رمان لوین نیز بیشتر است. اما ترجمه فارسی آن به‌قلمِ محمد قائد: همین که نام قائد به‌عنوان «مترجم» بر کتابی بیاید، اهلِ کتاب را کنجکاو خواهد کرد که چه چیز او را که بیشتر متن‌های تاریخی ترجمه کرده است، به ترجمه رمان کشانده است. خودش می‌گوید «فیلم رومن پولانسکی توجه مرا به این رمان کوچک، یا داستان کوتاه بلند، کشاند.» قائد اما، به ترجمه رمان بسنده نکرده است و به‌سیاق دیگر آثارش، از تألیف و ترجمه، مقدمه‌ای بر کتاب نوشته است همراهِ نقد و نظراتش درباره این رمان و برگردان آن به فیلم. او البته در امتداد دغدغه‌های فرهنگی‌اش، مقدمه «بچه رزمری» را با اتصالی کوتاه به وضعیت ادبیات کلاسیک و خوانده‌شدنِ آثاری از این‌دست می‌پردازد و از تبارِ آثار ادبی و اقتباس‌ها نیز نمونه‌ها می‌آورد و صورت‌بندی تازه‌ای به‌دست می‌دهد. «می‌گویند اثر کلاسیک را کمتر می‌خوانند و بیشتر درباره آن حرف می‌زنند: نگاه کنیم به آثار افلاطون و ابن‌سینا و نیوتن و به جنگ‌وصلح تولستوی. جماعت کتابخوان وقتی هم به اثر کلاسیک توجه می‌کنند حوصله متن طولانی و قدیمی ندارند و یکی، دو ساعت تماشا را ترجیح می‌دهند. خواندن اثری پرحجم و ماندگار مانند بینوایان که هرچند سال یک‌بار فیلمی از آن ساخته می‌شود به چیزی بیش از حوصله نیاز دارد – طاقت می‌طلبد. اما گاه، برعکس، حتی وقتی کتابی بسیار فروش می‌کند ممکن است برگردان تصویری‌اش ماندگار شود و اصل متن از یادها برود. رمان نسبتا مختصر بچه رزمری و فیلمی که رومن پولانسکی، کارگردان لهستانی‌تبار در آمریکا بر اساس آن ساخت از دسته اخیر است.» خب، تا اینجای کار قائد موقعیت «بچه رزمری» را در میان آثار اقتباسی معلوم کرده و بعد روایت خود را از این رمان و فیلمِ آن  به‌دست می‌دهد و بدون آن‌که جانبِ یکی از این دو را بگیرد، خصوصیات هرکدام را برمی‌شمارد. «بچه رزمری، رمانی کوتاه یا داستانی بلند، گرچه پرفروش شد، در حیطه ادبیات جدی جایی نیافت. ویراستار و منتقدی آمریکایی در کتاب جامعش درباره ادبیات وحشت آن را شاهکاری اصیل خواند اما بعید است زمانی در کلاس ادبیات انگلیسی مطرح شود، و پس از گذشت چند دهه ردی از ترجمه آن به زبان‌های دیگر نمی‌بینیم.» قائد تأکید می‌کند که موضوع رمان «ادیب‌پسند» نیست، اما تا حدی هم چوب موفقیت برق‌آسای خود را خورده است. «بچه رزمری» در سال ١٩۶٧ که منتشر شد، چیزی بیش از چهارمیلیون نسخه در آمریکا فروش رفت و سرآمد داستان‌های ترسناک آن دهه شد. روایت قائد از رمان «بچه رزمری»، جز این اطلاعات و داده‌ها شامل چندین‌وچند نکته تازه و درخور تأمل است. یکی اینکه قائد، این رمان را در بافت ادبیات می‌نشاند و ارتباطی بینامتنی را در آن شناسایی می‌کند. او معتقد است به‌لحاظ مضمونی پیوندهایی میان «بچه رزمری» با دو اثرِ ادبی مطرح دیگر؛ «فرانکنشتاین» و «فاوست» هست. بعد «بچه رزمری» را با وضعیت آمریکای آن روزگار می‌سنجد، اینکه رمان به‌طرزی شوخ‌طبعانه به جامعه فرقه‌باز آن زمان آمریکا کنایه می‌زند. «نگاه آمیخته به پوزخند به فرهنگ اسرارآمیز فرقه‌های عجیب‌وغریب شاید یکی از دلایل مهجورماندنِ رمان در خارج از آمریکا باشد. قصه سفر شیطان از دوزخ به آپارتمانی در منهتن برای تولیدمثل، هرچند واقع‌گرایانه پرورانده شده باشد، در جاهای دیگر دنیا کمتر به نظر جالب می‌رسد، همچنان که در کمتر جای دنیا جز آمریکا کسی دنبال قصه حضور موجودات فضایی در میان مردم کوچه و خیابان می‌رود.» در این نگاهِ اجتماعی به داستان، قائد از تک‌مضراب‌های فرهنگی و اجتماعی در میان داستان می‌نویسد و نیز از تبار و خاستگاه «رزمری سروزبان‌دار و بسیار باهوش و دارای سیمای چشمگیر» و «زن دنیادیده و نسبتا مالدار همسایه» و «هاچ، نویسنده داستان‌های کودکان و مشاور خیرخواه رزمری که به دختر شهرستانی کمک می‌کند خانم شهریِ همه‌چیزدانی شود» و دیگران. در قیاس میان رمان و فیلم هم، قائد می‌نویسد، با وجود پرداخت واقع‌گرایانه و لحن مطایبه‌آمیز نویسنده، پایان داستان نوعی بن‌بست است، از این نظر که خواننده را ناچار می‌کند بپذیرد حق با رزمری بود و شیطان وجود جسمانی دارد. اما پولانسکی توانسته است راهی برای خلاصی از این بن‌بست بیابد. «اجرای تصویریِ داستان به‌عنوان یکی از بهترین  نمونه‌های ایجاد تعلیق میان واقعیت و وهم بسیار موفق از کار درآمد.»‌
«رُزمری و گای وودهاوس قراردادی برای یک آپارتمان پنج‌اتاقه در خانه‌ای سفید با اضلاع منظم هندسی در خیابان پنجم امضا کرده بودند که از زنی به نام خانم کورتِز خبر رسید آپارتمانی چهاراتاقه در ساختمان برمفورد خالی شده است. برمفورد عمارتی است قدیمی، سیاه‌رنگ و عظیم، با آپارتمان‌هایی تودرتو با سقف‌های بلند، که برای شومینه‌ها و ریزه‌کاری‌های انگلیسی قرن‌نوزدهمی‌اش شهرت دارد. رزمری و گای از زمان ازدواجشان برای اجاره‌کردن یکی از آنها در نوبت بودند اما سرانجام دل کندند.» ساختمان برمفورد شهرت بدی داشت. هاچ، از دوستان رزمری به آنها گفته بود که جز آدم‌های معروف، چند آدم عجیب‌وغریب هم آنجا زندگی کرده‌اند، خواهران ترنچ‌، که دو خانم محترم عصر ویکتوریا بودند و گاه آدم می‌خوردند! آدریان مارکاتو که در کارهای جادوگری بود و در دهه ١٩٨٠ با این ادعا که شیطان را احضار کرده، سروصدایی به‌پا کرد و گویا سرانجام در سرسرای ساختمان برمفورد کشته شده بود. برای همین‌ها هاچ کوشیده بود متقاعدشان کند که ساختمان برمفورد، «منطقه خطر» است. اما چرا «بچه رزمری» سرآمد داستان‌های ترسناک شد و چه تفاوتی با دیگر داستان‌هایی از این سنخ داشت؟ قائد معتقد است کار راهگشای آیرا لوین در این بود که ماوراءطبیعه و جادوی سیاه را از قصرهای دورافتاده‌ بالای تپه و میان کاج‌های انبوه و خانه‌های تاریک و سایه‌روشن وهم‌آور سرداب‌ها و راهروهای طولانی و غژغژ درهای بزرگ سنگین و شعله لرزان شمع و هوهوی باد و زوزه گرگ‌ها و رعد‌وبرق به نشیمن آپارتمان‌های شیک محله مرفهان آورد. «اتاق نشیمن آدم‌هایی عادی و حتی کسالت‌بار و مضحک». از قرار معلوم در رمان، برخلاف فیلمِ پولانسکی قدرت طلسم و جادوی سیاه واقعیت دارد، درعین‌حال برای کابوس‌های رزمری شواهدی ارائه می‌دهد که توهمات ادراکی او را تأیید می‌کند. انگار که «راوی از خواننده بخواهد چیزی را باور کند که خودش هم باور ندارد و زیرلبی پوزخند بزند.»
رمان «بچه رزمری» در زمان انتشار نظرات متفاوتی را برانگیخت. برخی آن را دعوت به شیطان‌پرستی فهم کردند و برخی آن را انتقاد و موضعی در برابر این فرقه‌ خواندند. خودِ لوین نیز به‌طعن رمان را از عوامل رواج بنیادگرایی دانست: «احساس گناه می‌کنم که بچه رزمری منجر به ساخته‌شدن آثاری از قبیل جن‌گیر و طالع‌ نحس شد و یک نسل را در معرض اعتقاد به وجود شیطان قرار داد. گمان می‌کنم بدون این کتاب‌ها بنیادگرایی تا این حد قوت نمی‌گرفت». اینجا نیز ترجمه رمان شش سال منتظر مجوز ماند زیرا به‌زعم بررسان در مورد «شیطان‌پرستی» بود و بعدها لابد با خوانش دیگری مجوز گرفت و در نشر کلاغ منتشر شد. در ادامه بخش‌هایی از نقدونظرات نشست اخیر آمده است.
——————————————–
شیطان‌پرستی و شش سال انتظار!
محمد قائد: در مقدمه کتاب «بچه رزمری» آورده‌ام، رمان‌هایی که از روی آنها فیلم ساخته می‌شود، بعد از فیلم فراموش می‌شوند. حرف من اینجا ایجاز مخل بود، زیرا فقط در مورد «بچه رزمری» این اتفاق نیفتاده است. بسیاری از فیلم‌های مشهور، رمان‌های فراموش‌شده‌ای هستند و فقط یک اسم از آن‌ها باقی مانده است. بسیاری از فیلم‌های هالیوود براساس داستان‌های کوتاهی ساخته شده‌اند که در مجله‌ای چاپ شده است. مانند «ماجرای نیمروز» یا «صلات ظهر» که از رمانی فراموش‌شده ساخته شده‌ است یا فیلم «صبحانه در تیفانی». این سرنوشت قالب آثار نوشتنی است که وقتی به فیلم برگردانده می‌شوند، از یادها می‌روند.
امیدوارم علمای سینما و منتقدین در ایران هم این‌جور کارکردن را تشویق کنند تا از روی نوشته‌ای که قبلا چاپ شده است، فیلم بسازند تا بشود خیلی چیزها را اصلاح و بهتر کرد. به‌عنوان‌مثال، در مورد «بچه رزمری»، پایان فیلم به‌مراتب بهتر از کتاب است. در فیلم تقریبا از چشم‌های زرد، چنگال‌ها، شاخ و دُم شیطان در رمان، خبری نیست. همه‌چیز در ابهام می‌ماند، واقعا نمی‌دانیم که آیا یک خانم باردار، به دلیل تغییرات شیمیایی در بدنش، دچار پارانویا و بدگمانی شده یا راز دیگری در میان است. این را هم بگویم که وقتی فیلم را تماشا می‌کنیم یاد دوران ریچارد نیکسون یا قضایایی مانند واترگیت می‌افتیم و آن جمله حکیمانه‌ای که آن‌روزها سر زبان‌ها افتاد که «پارانوئیک‌بودن خیلی بد است اما پارانوئیک‌نبودن خیلی بدتر است.» یادم می‌آید از محمود دولت‌آبادی پرسیدم، چرا فیلم «خاک» را نپسندیدی؟ گفت، من از لمپن‌بازی خوشم نمی‌آید. حالا فکر می‌کنم در حاشیه این حرف او، بتوانم این مسئله را بگویم که یک‌مقداری از آن لمپن‌بازی شاید به صنعت دوبله ما برمی‌گردد. در ایران همه شکایت دارند که آن فیلم، نوشته من نبود! اما در مورد رمان «بچه رزمری»، وقتی نمونه چاپی آن را به کمپانی پارامونت رساندند، آن کمپانی رمان را خرید و من هیچ‌گاه نشنیدم که لوین صحبتی کرده باشد که اثر مرا بردند و خوردند و زدند داغون کردند. اما اینجا، اکثرا داستانِ هر کس را که وقتی فیلم می‌کنند، فغان و فریاد به هواست که اثر من را نفهمیدند و نابودش کردند.
و اما درباره کتاب و فیلم: رمان «بچه رزمری» از زمان دانشجویی در اموال من باقی مانده بود تا اینکه دوست ناشر ما، آقای بردایی از من کاری خواست برای چاپ‌کردن، گفتم چنین کاری هست و ایشان هم اظهار علاقه کرد. وقتی رمان را به ارشاد بردند، خورد به سدِ ممیزی و شش سال رمان خوابید و بعد ناگهان اجازه چاپ رمان صادر شد و رمان به چاپ رسید.
تمام دیالوگ‌های فیلم، دیالوگ‌های کتاب است. جملات هم همان‌هاست، اما صحنه‌هایی هم در فیلم حذف شده است. پولانسکی تمام جزئیاتِ فیلمش را از خودِ رمان درآورده، ولی واقعیت این است که نشان‌دادن جزئیات در فیلم بیش از این، به دلیل محدودیت زمانی میسر نبوده است. وقتی جان کِندی را ترور کردند، در آمریکا مدام تکرار می‌شد که رئیس‌جمهورِ کاتولیک… اما الان سال‌هاست که در آمریکا در این مورد اصلا بحثی نمی‌شود و اجماعی اجتماعی وجود دارد و کاتولیک‌بودن یا نبودن دیگر مسئله نیست. در رمان، وقتی گای زهدان همسرش را اجاره می‌دهد، پاپ هم در شهر حضور دارد. در میدان شهر، روزنامه‌ها دست به اعتصاب زده‌اند، خبررسان‌های شهر اعتصاب کرده‌اند و به‌نوعی مطایبه به میان می‌آید که همزادِ پاپ هم به اینجا می‌آید تا یک فقره کودک ایجاد کند تا نسلش ادامه پیدا کند.
آنچه از کتاب درک می‌کنم این است که نه وارد بحث خیر و شر می‌شود و نه اصولا موضوع را جدی می‌گیرد. یعنی به موضوع همان‌قدر توجه می‌کند که به بقیه عناصر زندگی اجتماعی مانندِ حرکت آدم‌ها در جغرافیا و در طبقات اجتماعی یا همان ساختمان برمفورد که از نظر رزمری هم قدیمی است و هم شیک و مهم‌تر اینکه چند آرتیست در آنجا زندگی می‌کنند و می‌خواهد با آنها ارتباط داشته باشد تا پیش برود. اما به نظرم لوین چندان در مسئله خیر و شر وارد نمی‌شود و تصور نمی‌کنم با تمام قوا فکر خود را متمرکز کرده باشد روی این مسئله که خیر و شر و پیروزی خوبی یا بدی در داستان و جهان. اما انباشت شر این‌قدر زیاد شد که همسر باردار پولانسکی را تکه‌تکه کردند و غلظت شر چنان زیاد می‌شود که ممکن است آدم بزند زیر خنده. اما به نظرم لوین به‌طور جدی وارد مباحث فلسفی شر نمی‌شود و به‌عبارتی استنباط من این نیست که لوین با تمام قوا در وجه فلسفی یک طرف قضیه را بگیرد.
عادی‌شدن شَر
روبرت صافاریان: یادم است هیچکاک گفته بود، هیچ‌موقع از رمان‌های خیلی‌خوب و کامل فیلم نسازید. چون رمان‌های مهم و کلاسیک چون «جنگ‌و‌صلح» یا آثارِ استاندال این‌قدر دقیق هستند که خود‌به‌خود به اقتباس‌ها لطمه می‌زنند. ما معمولا این اقتباس‌ها را که می‌بینیم احساس می‌کنیم شخصیت‌ها درنیامده‌اند و یا اتفاقاتی حذف شده‌اند. یکی از این فیلم‌ها «پرندگان» هیچکاک است که براساس رمان پرفروش دافنه دوموریه ساخته شده یا همین فیلم «بچه رزمری» که از رمانی پرفروش اقتباس شده است. بنابراین شاید بشود روی رمان‌هایی از این‌دست که نوشته نشده‌اند تا سده‌ها بمانند، برای اقتباس بهتر کار کرد. فیلم «بچه رزمری» نیز قوی‌تر از رمان است و اقبال بیشتری هم داشته. کوچک‌ترین دلیل آن می‌تواند این باشد که ما در دو ساعت رمان را نمی‌توانیم بخوانیم، اما فیلم همه چیزهای اساسی رمان را در این زمان فشرده جمع کرده است. مهم‌ترین نکته فیلمِ «بچه رزمریِ» رومن پولانسکی، قصه‌گویی آن است. فیلم در طول روایت دقیق و آرام هر چیزی را که لازم است به مخاطب نشان می‌دهد تا به نقطه اوج برسد و در پایان مخاطب حس می‌کند بدون این روند، نمی‌توانسته به چنین پایانی برسد. فیلم در دو سطح خیلی خوب عمل می‌کند، یکی روان‌شناختی است و طرح موضوع اضطراب‌های دوران بارداری، که از طریق شخصیت رزمری و حس ناامنی موجود در فیلم، اتفاق می‌افتد.  رومن پولانسکی، مسئله شر را در زندگی خود یا به‌اصطلاح با پوست و گوشت خود تجربه کرده است، در هولوکاست بوده، مادرش در یکی از اردوگاه‌ها کشته شده و خودش هم فلاکتی کشیده تا توانسته به جایی برسد. ازاین‌رو وقتی از شر صحبت می‌کند، می‌داند چه می‌گوید. بنابراین شناخت شر در او به جایی رسیده که حتی کمی خنده‌دار شده است. در «بچه رزمری» هم شیطان‌پرستان دیگر آدم‌های عجیب‌و‌غریبی نیستند و به‌نظر می‌رسد این تلقیِ پولانسکی است که در رمان به این روشنی وجود ندارد. یعنی موضوع فیلم همان موضوع کتاب است، دست‌کم در مورد اسطوره مسیحیت، اما تِم کار از آنِ خود پولانسکی است و آن عادی‌ساختنِ شر است. به‌هرحال پولانسکی از آیرا لوین شناخته‌شده‌تر است، بیوگرافی پولانسکی را خوانده‌ایم و فیلم‌هایش را دیده‌ایم. او را مؤلفی می‌شناسیم با چندین‌وچند فیلم، درحالی‌که از آیرا لوین چنین شناختی نداریم. ما برای درک و دریافت اثری از یک مؤلف، مجموعه آثار او را به‌عنوان متنی بزرگ در نظر می‌گیریم و هر اثر را با توجه به آن می‌فهمیم. اما در مورد آیرا لوین فاقد چنین متنی هستیم.
خب، ژانر وحشت اصولا دارای یک هیولا است. در ابتدای کار هیولای ژانر وحشت، همیشه فردی خارجی یا مهاجر بوده است یا آدم‌های فقیر یا یهودی و این‌دست آدم‌های حاشیه‌ای، اما به دهه شصت که نزدیک می‌شویم «هیولا» دیگر فرد یا امر خارجی نیست، می‌تواند آمریکایی باشد یا حتا به موجودی معصوم تبدیل شود، مثلا یک کودک. در این تلقیِ تازه نوعی رادیکالیزم هست که نشان می‌دهد شر، دیگر چیزی آن‌ طرف ما و جهان ما نیست بلکه در خودِ ما است. بنابراین می‌توان داستان تولد شیطان و مبدأ جدید تاریخ را همان‌قدر باور کرد که داستان‌های دیگر را.
اجحاف در حق رمان
رضیه انصاری: آن‌طور که از عنوانِ کتاب، «بچه رزمری» برمی‌آید بیش از همه بحث و تمرکز بر روی شخصیت «رزمری» است و بعد بحث اینکه آیا این بچه شیطان است یا نه. در مورد اقتباس‌ها هم خب، همواره متن اولیه‌ای درکار بوده، حتا اگر رمان نسبت به فیلم کمی مظلوم واقع شده باشد. به‌هرحال داستان «بچه رزمری» به طور مشخص تاریخ و جغرافیا دارد: نوامبر ١٩۶۵، منهتن و نیویورک و تمام اتفاقاتی که به‌لحاظ تاریخی در آن دوره افتاده و به‌نوعی در رمان آمده است. بعد از جنگ جهانی دوم در تمام جهان آشفتگی‌هایی هست که در هر جامعه‌ای به‌نوعی بروز می‌کند. به‌نظرم در حق رمان «بچه رزمری» آیرا لوین کمی اجحاف شده است. زیرا به‌لحاظ مضمونی شخصیت رزمری در فیلم چنان که باید در نیامده و به همین دلیل است ممکن است اتفاقات این‌طور تعبیر شود که بر اثر تغییرات شیمیایی در بدن زن باردار بوده و ساخته‌وپرداخته ذهن خودش است. بنابراین دو خوانش از فیلم هست:  نخست آنکه گای بازیگر است و میتوانیم بپذیریم دارد برای رزمری نقش بازی می‌کند و اینها دارند برنامه‌ای علیه رزمری می‌چینند. دیگر اینکه، فیلم با لالایی شروع می‌شود، انگار بخواهد جنبه مادرانگی را برجسته کند. اما شخصیت رزمری در فیلم طوری نیست که ما با یک موجود متوهم سروکار داریم. بنابراین پولانسکی شیطنت‌آمیز سعی کرده این دو کفه خوانش را مساوی پیش ببرد تا ژانر فیلم را هم دستکاری کند و تا اواخر فیلم خبری از ژانر وحشت نباشد.

بررسی تطبیقی فیلم و رمان «من پیش از تو »

روز شنبه هشتم آبان ماه ، رمان «من پیش از تو» نوشته  جوجو مویز همراه با نمایش فیلم  در موسسه آپ آرت مان نقد و بررسی می‌شود. در این جلسه مریم مفتاحی مترجم و کیهان بهمنی مننقد ادبیات انگلیسی شرکت دارند.

من پیش از تو (به انگلیسی: Me Before You) یک رمان عاشقانه است. این کتاب نخستین بار در ۵ ژانویه ۲۰۱۲ در بریتانیا چاپ شد. ادامه‌ای بر این کتاب با نام پس از تو نوشته شد که از طریق کتاب‌های پاملا دورمن در ۲۹ سپتامبر ۲۰۱۵ منتشر شد. رمان من پیش از تو نوشته جوجو مویز در ایران با ترجمه مریم مفتاحی در نشر آموت منتشر شده است.

«من پیش از تو» یکی از رمان‌های پر فروش چند سال اخیر در غرب است که ترجمه آن نیز در ایران بسیار پرفروش شده است. مترجم این کتاب معتقد است که این رمان تمام مردم جهان را به چالش کشیده و دلیلش هم این است که به یک مقوله کاملا انسانی پرداخته است.

فیلم من پیش از تو (انگلیسی: Me Before You) یک درام رمانتیک آمریکایی به کارگردانی تیا شروک است که براساس همین رمان ساخته شده است. از بازیگران آن می‌توان به امیلیا کلارک، سم کلفلین، جانت مک‌تیر و چارلز دنس اشاره کرد. این فیلم  توسط وارنر برادرز در ۳ ژوئن ۲۰۱۶ در ایالات متحده اکران شد.

من پیش از تو یک رمان عشقی نیست، اما عشق، عنصر اصلی آن است؛ عشقی متفاوت که از چارچوب‌های زمینی خارج می‌شود و به لایهٔ آرمانی می‌رسد و پیچیدگی احساسات درونی انسان را برملا می‌سازد. آسوشیتدپرس دربارهٔ این رمان می‌نویسد: بعضی کتاب‌ها را نمی‌توان زمین گذاشت. کتاب‌هایی وجود دارند که آدم به حدی جذب شخصیت‌هایش می‌شود که دوست ندارد داستان به پایان برسد، برای همین خواندنش را کش می‌دهد. کتاب جوجو مویز یکی از این کتاب‌هاست. گاهی می‌خندید، گاهی لبخند می‌زنید و گاهی عصبانی می‌شوید، و بله، گاهی اشک می‌ریزید. پیشنهاد من: کتاب من پیش از تو را باید همراه با یک جعبه دستمال‌کاغذی فروخت.

نیویورک تایمز نیز نوشته است: نویسندهٔ کتاب خواننده را در موقعیتی قرار می‌دهد که اشک‌ریزان بخواند و جلو برود… با دو شخصیت اصلی داستانش قصه‌ای می‌آفریند که در خاطره‌ها می‌ماند.

برای اطلاع بیشتر با شماره ۸۸۸۶۶۷۴۴ تماس بگیرید

گزارش این نشست متعاقبا ارسال خواهد شد

 

کارگردان «تهران انار ندارد» کتابش را رونمایی می‌کند

مسعود بخشی  باز به سراغ تهران رفت

 

برنامه هفته اول چهارشنبه‌های فیلم مستند موسسه آپ‌ارت‌مان (پنجم آبان) به نمایش فیلم «تهران انار ندارد» ساخته مسعود بخشی اختصاص داشت. در این جلسه مجموعه داستان این کارگردان با عنوان «تهرانی‌ها» رونمایی شد. تهران انار ندارد مستندی انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دربارهٔ تهران و تاریخچهٔ آن است، که در عین حال به‌واسطهٔ موزیکال و طنز بودن فیلم، وجهی سرگرم‌کننده نیز پیدا می‌کند.

مسعود بخشی  مخاطب اصلی فیلم خود را مردم تهران می‌داند و اذعان دارد: در وهله‌ی اول این فیلم را برای ۱۲ یا ۱۳ میلیون نفری ساخته‌ام که هر روز دود و ‌دم این شهر را می‌خورند و امیدوارم آنان این فیلم را ببینند، چرا که این فیلم پیش از همه برای آنها ساخته شده است.

«تهرانیا»، نیز مجموعه هفت داستان‌ کوتاه از مسعود بخشی است  و اساسا تهرانِ «تهرانیا» واقعی‌تر از تهرانی است که می‌شناسیم.

فیلم با جمله‌ای از کتاب آثارالبلاد اثر زکریا محمد قزوینی در قرن هفتم هجری آغاز می‌شود: «تهران روستای بزرگی در حوالی شهر ری است که باغ ها و درختان میوه فراوان دارد. ساکنان آن در سرداب هایی زندگی می کنند که به لانه مورچگان می ماند.میوه هایشان نیکو و فراوان است و بویژه اناری دارند که در هیچ یک از شهرها نظیرش یافت نمی شود.»

وقتی زکریا محمد قزوینی در قرن هفتم هجری داشت در «آثار البلاد»ش تهران را با این جملات و عبارات توصیف می کرد، خوابش را هم نمی دید که اینها مقدمه فیلم جوانی به اسم مسعود بخشی بشود و کارکرد پرتناقض و طنزآمیزی هم داشته باشد. فیلمی ۶۸ دقیقه ای که در ایران جایزه بهترین کارگردانی از جشن خانه سینما و جشنواره فجر، جایزه تماشاگران جشنواره سینما حقیقت و نشان سیمین جایزه بزرگ شهید آوینی (ویژه برترین مستندهای سال) بسیاری جایزه دیگر را از آن خود سازد

طرح اولیه فیلم در سال‌های ۷۹-۱۳۷۸ خورشیدی نوشته می‌شود، طرحی ساده درباره چند میدان مرکزی شهر که آهسته، آهسته رشد می‌کند، بعد از آن تیم تحقیق فیلم به مدت یکسال (۸۱-۱۳۸۰)کار تحقیقاتی انجام می‌دهد، در نتیجه ساختار نهایی فیلم طی ۷ سال و در طول مراحل تولید و در اتاق تدوین شکل نهایی خود را می‌گیرد. برای اطلاع بیشتر با شماره ۸۸۸۶۶۷۴۴ تماس بگیرید.

گزارش مراسم رونمایی این کتاب متعاقبا ارسال می شود

 

 

بررسی تطبیقی فیلم و رمان «بچه رزماری»/با حضورمحمد قائد، روبرت صافاریان و رضیه انصاری

«بچه‌ی رزماری» سومین اثر از تریلوژی آپارتمانی رومن پولانسکی، فیلمی است که در اواخر دهه‌ی هفتاد جنجال‌ برانگیز شد و اسکار بهترین فیلم‌نامه‌ی اقتباسی را برای پولانسکی به ارمغان آورد. اما کتابی که پولانسکی فیلمش را از آن اقتباس کرد یا می‌شود گفت ۸۰ درصد نعل‌به‌نعل آن را فیلم کرده است، چه بود؟ بچه‌ی رزماری نام رمانی از آیرا لوین است که اغلب با برداشت سینمایی آن شناخته می‌شود. اخیراً این رمان، که داستانی آمریکایی است، با ترجمه‌ی محمد قائد منتشر شده است. قائد در مقدمه‌ی کتاب به عنوان معرفی و بیان ارزش‌های این داستان می‌نویسد: «…وقتی کتابی بسیار فروش می‌کند ممکن است برگردان تصویری‌اش ماندگار شود و اصل متن از یادها برود. رمان نسبتاً مختصر بچه‌ی رزمری و فیلمی که رومن پولانسکی، کارگردان لهستانی‌تبار، در آمریکا بر اساس آن ساخت از دسته‌ی اخیر است.»

رمان بچه‌ی رزمری با این‌که کتابی پرفروش شد اما باز هم نتوانست در میان خوانندگان جدی و دنیای ادبیات جایگاه خود را پیدا کند. حتا اظهارنظر منتقد و ویراستار برجسته‌ی آمریکایی درباره‌ی این رمان که از آن به عنوان شاهکار اصیل یاد کرده بود هم به کمک وجه‌ی آن نیامد و نتوانست بعد از گذشت سال‌ها آن اثر را در فهرست‌های جدی قرار دهد.

روز شنبه اول آبان ماه، ساعت پنج‌ونیم بعدازظهر، بررسی تطبیقی بین فیلم پولانسکی و رمان آیرا لوین در موسسه‌ی آپ‌آرت‌مان برگزار می‌شود. در این برنامه ابتدا فیلم بچه‌ی رزماری به نمایش گذاشته و سپس جلسه نقد و بررسی با حضور محمد قائد، روبرت صافاریان و رضیه انصاری برگزار می‌شود.

این برنامه با همکاری نشر کلاغ، ناشر کتاب، برگزار می‌شود. برای اطلاع بیش‌تر با تلفن ۸۸۸۶۶۷۴۴ از ساعت ۱۱ تا ۱۸ تماس بگیرید.

 

تابستان ۹۵ در آپ آرت مان / گزارش نشست در جستجوی صبح /مهرداد شیخان

«امیر کبیر» به روایت سیروس علی نژاد، لیلی گلستان

 

فیلم «در جستجوی صبح» در آپ‌آرت‌مان نقد و بررسی می‌شود:

 

سوم شهریور ماه فیلم مستند  «در جستجوی صبح» ساخته مهرداد شیخان که داستان بنیان‌گذاری و شکل‌گیری یکی از بزرگترین مؤسسات تولید و نشر کتاب در ایران یعنی انتشارات امیرکبیر را به تصویر کشیده است در سینما تک آپ آرت مان به نمایش گذاشته شد در این جلسه از سیروس علی‌نژاد (روزنامه‌نگار پیشکسوت) و لیلی گلستان، (پژوهشگر معاصر) دعوت شده است که در مورد عبدالرحیم جعفری و انتشارات امیرکبیر صحبت کنند. مجری و گرداننده این نشست پژمان موسوی (روزنامه‌نگار و پژوهشگر) بود. حسن کیاییان نیز در این جلسه حضور داشت. فرازهایی از صحبت‌های این کارشناسان را در این جلسه بخوانید:

 

لیلی گلستان:

 

  • چهارمین بار است که این فیلم را میبینم و حاضرم باز هم  ببینم. از اینکه ،  یک آدمی آنقدر همت، شجاعت ، جسارت دارد و انقدر زیاده خواه و جاه طلب است ، و سعی می کند به آن چیزی که میخواهد برسد؛ واقعا لذت میبرم.  هروقت این فیلم را میبینم، لذت میبرم ازاینکه همچین آدمی وجود داشته است.

 

  • بعد از المپیک ریو،آقای  وزیر ورزش گفت: ما بضاعتمان در حد چهار مدال است . وقتی یک نفر در حد وزارت بگوید، بضاعتمان در همین حدی که هست، و هیچ سعی یا زیاده خواهی ای نمیکند که این موضوع بهتر شود خب به قول ایشان همینی که هست، هست. آقای جعفری سعی و جسارت کرد. بسیار اهل ریسک بود. هیچ وقت ناامید نبود، همیشه با انرژی  و همیشه مثبت فکر میکرد. به هزارو یک دلیل به ایشان افتخار میکنم .  او برای کاری که انجام میداد فکرمیکرد، زحمت میکشید و همیشه فکرهای تازه داشت . آدم فوق العاده ای بود.

 

 

 

سیروس علینژاد:

 

  • پدیده جعفری باید به دو صورت مورد مطالعه قرار گیرد. یکی اینکه، او کاراکتر خودش است. کاراکتر جسوری بود ،  در مجموع آدم نویی بود. ضمن اینکه سوادی به آن معنی نداشت. یکی دیگر، دورانی است که سبب پرورش جعفری و جعفری ها شد . همینطور، دوران دیگری که سبب شکست جعفری و جعفری ها شد . آن دو دوران را باید درک کرد. بدون درک آن دوران، جعفری قابل فهم نیست. برای او، زمانه ای که جعفری برایش زیست وجعفری شد، یک زمانه ای بود که شایستگی پیدا میکرد .

 

 

  • او به آدم با استعداد ، میدان میداد چون میتوانست برایش رشد کند . بعدها هم وقتی که انتشارات امیرکبیر به وقوع رخ داد که دراواخر این فیلم هم به آن اشاره شد. یک دورانی بود که دیگر اینجور چیزها جای رشد و بالا گرفتن نداشت ؛ خب همه ی اینها زمین خوردند . پس چه اتفاقی افتاده بود؟ چه شرایطی پیش امده بود که می شد، آن آدمها برکشیده شوند و رشد کنند؟! . همه ی آنها در حد جعفری بودند و هیچ کدامشان از خانواده اعیان و اشراف نبودند. همه شان براثر کار و تلاش به اینجا رسیدند ، و این  مملکت را نو و تازه  کردند . مملکت را از صورت  کهن؛ کوه نقش در آوردند. خب ،بعدها هم دیدید که همه ی اینها به روز سیاه نشستند.

 

حسن کیانیان:

 

  • چیزی که سیروس علینژاد گفت، کاملا درست است . یک دورانی مثل یک مزرعه ومثل  یک زمینی که حاصلخیز بوده است.  طبیعتا برای صرف  شدن هرگیاهی،  نیاز به یک مقدار شرایط دیگری وجود داشت . انتشارات امیرکبیر در آن زمان، تنها انتشارات آن مقطع  نبوده که پیش به انتشارات روشنفکری رفته بود. علاوه بر آن، درانتشارات امیرکبیر کتابهایی نشان داده میشد که یک میدان از بقیه جلوتر بود. فکر میکنم بیشتر به دلیل  نبوغی بود که عبدالرحیم  جعفری  داشت . اگر من بخواهم در یک جمله این داستان را کوتاه کنم،  میتوانم دوران تاریخ نشراین مملکت را در ۸۰،۱۰۰  سال  اخیر، بایستی به دو دوره فبل و بعد از امیر کبیر را بگویم.

 

 

  • عبدالرحیم جعفری ، آدم بسیار باهوشی بوده است .خیلی از کتابهایی را که میدیدم در سالهای جوانی   طبیعتا خوانده بودم . آقای جعفری همیشه به من میگفت که شما خیلی کارتان آسان تر از زمان ماست.  از نظر فناوری چاپ،  درست میگفت . منتهی اینکه یک موقعی بخواهیم قیاس عمیق یا قیاس  تحلیلی کنیم و اینهارا با هم مقایسه کنیم، این کار یک پژوهشگر است .

 

  • سیروس علینژاد، برای من عقل و بوی  اولین نشریه  روشنفکری بعد از انقلاب را دارد. شمس الواعظین  طعم و بوی اولین  نشریه بعد از اصلاحات را دارد . خیلی از دوستانی که من اینجا میبینم تمام زحمات را در طول سال کشیده اند . مثل چشمه های کوچکی است که من مطمئنم به رودخانه تبدیل می شود و امیدوارم که این مملکت تیراژ پیدا کند و  از این وضعیتی که دارد خارج شود.