در ۶۵ سالگی خاموشی هدایت/ نمایش مستند «از خانه شماره۳۷» در آپ‌آرت‌مان

فیلم مستند «از خانه شماره ۳۷»، یادآور خانه‌ای با همین پلاک در خیابان شامپیونه پاریس که صادق هدایت در آن ۶۵ سال پیش به زندگی خود پایان داد. روز چهارشنبه سوم آذر ماه در ساعت ۱۸ این فیلم با حضور سازندگان آن، محسن شهرنازدار  و سام کلانتری  در موسسه فرهنگی آپ‌آرت‌مان به نمایش گذاشته می‌شود.

«از خانه شماره ۳۷» مستندی است درباره زندگی و مرگ صادق هدایت. ساخت فیلم به گفته سازندگان اش حدود ۸ سال طول کشیده و سازندگان فیلم کوشیدن با سفر به پاریس … ناگفته هایی از زندگی این نویسنده را از زبان نزدیکان هدایت یا محققان آثار او مطرح کنند. فیلم مجموعه‌ای است از مصاحبه با افراد مختلف به همراه بخش هایی از نامه‌های شخصی صادق هدایت اضطراب به هدایت نگاه می‌کنند. مجموعه همه این‌ها پرداختن به هدایت را خیلی پیچیده می‌کند.

فیلم از جمله معدود فیلم هایی هست که درباره زندگی صادق هدایت ساخته شده سعی داشته که با مجموعه نظرات دوستان و نزدیکان صادق هدایت و صاحب‌نظران تاریخ و فرهنگ معاصر ایران و همچنین با ارائه اسناد و مدارک و نامه‌های این نویسنده و از زبان خودش، زوایای ناشناخته‌ای از زندگی اجتماعی و فردی صادق هدایت را تصویر کند و پر از اطلاعات درباره صادق هدایت هست. هرچند که فیلم همه دیدگاه ها و نگاه های موجود درباره صادق هدایت را در برنمی گیرد و محدودیت ها باعث شده جای برخی هدایت شناسان در فیلم خالی باشد.

درباره کارگردانان

 

سام کلانتری فارق التحصیل مهندسی سازه و دانش آموخته  کارگردانی سینما، او بیش از ١٠ مستند در کارنامه خود دارد که آخرین اثرش ، ” مانکن های قلعه حسن خان” جایزه های داخلی و حضورهای بین المللی بسیاری را در کارنامه خود دارد.. در عرصه پژوهش او کاندید سیمرغ بلورین بهترین پژوهش از جشنواره ببن المللی فیلم فجر نیز بوده است

محسن شهرنازدار، متولد ۱۳۵۶، روزنامه نگار و محقق موسیقی و تحصیل کرده انسان شناسی است. او حضور در سینمای مستند را با پژوهش فیلم هایی در ارتباط با موسیقی اقوام ایرانی و نیز چهره های روشنفکری معاصر ایران آغاز کرده است.

مدت زمان فیلم: ۶۸ دقیقه

 

گزارش نشست مستند«در جستجوی شهرزاد» ساخته صفی یزدانیان/ با حضور حمید رضا صدر

در جستجوی شهرزاد مستندی است درباره تاریخچه تبلیغات تلوزیونی در ایران…

نخستین نمایش رسمی مستند(در جستجوی شهرزاد)بعد از ۱۳ سال در ایران عصر چهارشنبه ۲۶ آبان در موسسه فرهنگی آپ آرت مان با حضور حمیدرضا صدر تهیه کننده این مستند و صفی یزدانیان کارگردان برگزار شد

 

فرازهایی از گفته‌های شرکت کنندگان این جلسه را در زیر بخوانید

 

 

صفی یزدانیان :

 

  • فیلم «در جستجوی شهرزاد» در مورد تاریخچه آگهی های تبلیغاتی نیست درواقع داستان بعد از انقلاب و ناپدید شدن شهرزاد است.  فکر نمی کنم تبلیغات ماهیتا تفاوتی با این فیلمی که ما در سال ۸۲ ساختیم داشته باشد.من از لحاظ حرفه ای چندسال کار تبلیغاتی انجام می دادم. ما در دهه ی ۸۰ نظری  به عنوان سانسور داشتیم و می گفتند ما در تبلیغات از زن استفاده ابزاری می کنیم . مسئله این است ،خود سانسور آن را به طرف استفاده ابزاری می کشاند.  این ایده ازجایی شکل گرفت که سیستمی به ما می گوید از زن استفاده ابزاری نکنیم . در همان سال ها من ۳ ایده به حمیدرضا صدر دادم که یکی از آنها «در جستجوی شهرزاد » بود.

 

  • چند مستند دیگر هم ساختم . یک بحثی که وجود دارد این است که نمی خواستم این فیلم را نمایش دهم و آدمی هم نیستم که اصراری برای نمایش این فیلم داشته باشم . دلایلی برای نشان ندادن این فیلم داشتم به طور خاص یک مراوده هایی می کردم که نشان ندهم . قبل از مستند« درجستجوی شهرزاد» از بازار ماهی فروشان شهر رشت فیلمی به نام «نفس» ساختم که در فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» نشان دادم . بعد از این هم فیلمی به اسم«صفحه صحاف» درباره زندگی فردریش لانکامر که در خیابان حافظ تهران کارگاه صحافی داشت ساختم. این فیلم در جشنواره بین المللی فیلم مستند در آمستردام(ایدفا)نمایش داده شد.

 

  • مستند«در جستجوی شهرزاد» را همچنان به عنوان پیش گفتار در دوره های کلاس های تبلیغاتی نشان می دهند.

 

  • انگیزه من از ساخت این مستند، به قول فوتبالی ها بازی خداحافظی بوده است. بعد از ساخت «در جستجوی شهرزاد» از آن دفتر تبلیغاتی خداحافظی کردم.«در جستجوی شهرزاد» موضوع جذابی است و با دیدی که راجبه زن ها ، بچه ها، سواستفاده ها و استفاده ها داشتم می خواستم این مستند را ثبت کنم. انگیزه این فیلم حل مشکل نیست و تنها هنر نمی تواند این مشکل را حل کند. در ذات این مستند بیان هم وجود دارد که بالاخره از یک مقطع تاریخی صحبت می کند،فکر می کنم بازتاب دهنده یک دوران است که باید یک چیزی ثبت شود.

 

  • یک دلیل تبلیغات صرف بودجه است .  در حال حاضر فکر نمی کنم کسی تا این حد تلویزیون ببیند که تبلیغ یک محصول بتواند آن را جذب کند . تبلیغ از لحاظ مفهومی همان است اما از لحاظ تکنیکال پیشرفت کرده است . به نظر من سانسور همان قدر پیش می رود که در گذشته بود و هیچ تغییری نکرده است .

 

  • مستند «در جستجوی شهرزاد»  ایده من بود که آرشیو تبلیغ های قدیمی  را دیده بودم. آن تبلیغ های ۲۲ بهمن که می گفت شما تا ۲۲ بهمن فرصت دارید تمام این ها را برداشتم . تدوین فیلم با فردین صاحب زمانی بود . این اولین فیلمی بود که او منتاژ کرده است. عنوان شهرزاد از آلپاچینو آمد . او  فیلمی به نام looking for Richard  ساخته بود . آن looking و بعد king  دائم در ذهنم بود و من کلمهfor  looking را برداشتم و برای عنوان این مستند استفاده کردم.

 

حمیدرضا صدر:

  • این موقعیت سوررئال به نظرم در سینمای ایران همچنان وجود دارد. خانم ها انقدر که در تلویزیون محدودیت دارند در تئاتر و سینما ندارند. فیلمنامه  برای تلویزیون می نویسید و بعد این فیلمنامه به هزار مشکل برمی خورد که در لانگ شات باشد به این دلیل کارگردان ها و تهیه کننده ها از تلویزیون فرار می کنند. در سال های ۶۰ اعلام شد که زن از تبلیغات حذف شده است . اساسا جوان ها از عرصه تبلیغات حذف شدند و منجر به این شد که بچه ها روی کار آمدند. ستاره زن در آن دوران افسانه بایگان بود که اجازه نمی دادند تصویر کلوزآپ او نمایش داده شود؛ تصویر او همیشه در لانگ شات بود. لانگ شات در جنبه های زیبایی شناسی فیلم اثر گذاشته بود که آن زن همیشه در یک نمای دور باشد.

 

  • در دوران دهه ی ۶۰ که آقای موسوی نخست وزیر بود،  در آن زمان می گفتند: سس مایونز نخورید، این تبلیغ مصرف گرایی است . نشان دادن سفره و وسایل آشپزخانه  تابو بود اما امروزه جامعه ی ما مصرف گرا شده است ، در آن زمان قضیه خیلی پیچیده تر بود  یعنی می گفتند کمتر بخورید و بپوشید. بنابراین به صفی یزدانیان گفتم شما چه محصولی را تبلیغ می کنید؟. جنبه ی دیگر تبلیغ این است که  در ذات تبلیغ، مصرف گرایی وجود دارد. ما حتی در تبلیغ نمی توانستیم شامپو و موی سر را نشان دهیم . نمی توانیم دم اسب را جایگزین  موی سرکنیم ، خب این چه موقعیت سورئالی است . از دل همین صحبت ها به صفی یزدانیان گفتم،  بیا به عنوان یک فیلمساز تبلیغاتی در مورد شرایط سختی که قرار گرفتی همچین فیلمی بسازیم. من انتظار داشتم فیلم آنارشی تر باشد و خیلی دیوانه بازی داشته باشد . در ذهنم فکر می کردم که خیلی جا دارد این قائده بازی را بهم بزنم ولی صفی یزدانیان این موضوع را مهار کرد و فیلم خیلی عمیق تری ساخت.

 

  • دهه ۸۰  در حقیقت آغاز مصرف گرایی بود که من اسم آن را ظاهر گرایی می گذارم .  در حال حاضر در جامعه ای زندگی می کنیم که مصرف گرایی ارزش شده است. حتما فیلم جراحی زیبایی بینی را دیدید یا مصرف لوازم آرایش، این ها در جامعه معیار آدم ها را نشان می دهد و اگر بخواهی درباره این ها تبلیغ بسازی آن گرفتاری ها وجود دارد. یکی از خروجی های آن محدودیت ها که شاید در فیلم هم کمی به آن اشاره شده بود از نظر من ۲ مولفه ی اصلی داشت. نخست اینکه بچه ها جایگاه بزرگترها را گرفتند به همین دلیل شما اگر فیلم های دهه ۶۰ آن دوران سینمای ایران مانند «دونده» امیرنادری ، «خانه دوست کجاست؟» کیارستمی ، «غریبه کوچک» بهرام  بیضایی حتی فیلم های پرفروش آن دوره مانند «گلنار» و «عروس»را نگاه کنید شاید بهترین فیلم های تاریخی آن دوران باشند. نکته ی دیگر آنکه، مردها حالت فمنین (زنانه) شدند و در خیلی جاها مردها حالت همجنس گراها را گرفتند و این فرضیه من است و باید روی آن کار شود.بنابراین ستاره  مرد سینما مانند گلزار کاملا فمنین است یا کسی مانند عطاران که سوپراستار و یک مرد اخته شده است این درهم ریختگی را برای مخاطب به همراه دارد که در این محدودیت ها شما اثر آن را فقط در اینجا نمی بینید. شما وقتی رابطه ای را نمی توانید نشان دهید همین باعث می شود که زن و مرد در بیشتر مواقع با هم اختلاف داشته باشند برای همین نوع مراوده ی اصلی را نمی توانی نشان دهی حتی در تبلیغات هم نمی توانی جمع خانواده را درست نشان دهید. قبل از انقلاب در عرصه تبلیغات واقعا از زن استفاده ابزاری می شد .امروزه  در جلد مجلات خانواده ، کلوزآپ دختر بچه هایی را که حالت زنانه دارند می بینید اینها قاعده بازی را رعایت کردند.

 

  • من فکر می کنم این مستند بازتابنده یک دوران است و باید یک جایی ثبت شود. این یک جمع بندی دو دهه از اوایل انقلاب است چون من عمیقا اعتقاد دارم ما ملتی هستیم که دولت های جدیدی روی کار می آیند و میراث های دولت های قبلی را واقعا محو می کنند و از بین می برند. و به هرحال یک سری از فیلم ها یک پرتره ای از یک دوران نشان می دهند.این فیلم ۵۰ سال بعد می تواند برای یک محققی که می خواهد روی موضوع محدودیت های بصری و فرهنگی سانسورچی تحقیق کند شاید یکی از ده ها فیلمی باشد که بتواند به آن مراجعه کند. لازم است که یک ابزاری هم برای محققین در نظر بگیرید و این فیلم ها لازم است که برای جامعه ثبت شود . تا ۸ ماه پیش استفاده از چهره های معروف روی بیلبوردها ممنوع بود، اتفاق هایی میافتد که کسی آنها را بیان نمی کند و از لحاظ بصری آنها باید ثبت شوند. در یوتوب این تبلیغات ها خیلی مرسوم است .درفیلم های تبلیغاتی که آمریکایی ها در دوره جنگ جهانی دوم  در مورد مصرف گرایی ساختند، در دهه ۵۰  تیزر در مورد جلوگیری از بارداری می سازند و راجبه آموزش مسائل جنسی در مدارس صحبت می کنند یعنی شما دهه به دهه این مسائل را در اروپا می بینید که چه اتفاق هایی میافتد از اینکه از چه زمانی آموزش مسائل جنسی در مدارس شروع می شود و واکنش دانش آموزان را نشان می دهد خب در ایران اینطور نیست. در جامعه ی ایران اتفاق هایی میافتد که سرعت آن ورای رخ دادها ی فرهنگی و اجتماعی خیلی سریع است ولی کمتر ثبت می شود . من اعتقاد دارم بچه هایی که در حوزه مستند فعالیت می کنند در سال های اخیر فوق العاده کار کردند و کمتر کارشان دیده شده است .

 

  • قبل از انقلاب ستاره های سینما  در تلویزیون نمی آمدند. به بهروز وثوقی پیشنهاد کردم به تلویزیون بیاید ، او دور از شان خود می دانست که در تلویزیون حضور داشته باشد . در حوزه تبلیغات ستاره های زن سینمای ایران هم حاضر نمی شدند بیایند.

 

  • اذیت کردن تبلیغات در تلویزیون که پخش فیلم را قطع می کنند و ما مجبور می شویم که تبلیغ را تماشا کنیم تنها در ایران اتفاق نمیافتد ، در آمریکا فراتر از اینجا است به همین دلیل در آنجا کسانی که وضعیت خوبی دارند ماهیانه پولی دریافت می کنند که از شر تبلیغات خلاص شوند . آمریکا در مقایسه با ایران، آنها خیلی تبلیغات دارند . تبلیغات بازتاب دهنده سبک زندگی هر دورانی است. ما از روی تبلیغات می توانیم متوجه شویم که چه خبر است . من به شخصه رخ دادهای دهه ۳۰ و ۴۰ را دوست دارم و چند کتاب هم نوشتم. وقتی در این دهه ها به سراغ تبلیغات فیلم ها، مواد مصرفی می روی کاملا متوجه می شوی که در ایران چه خبر است . درفرنگ تبلیغات و سبک زندگی خیلی کلیدی است. این تبلیغات لزوما سبک زندگی ایرانی را نشان می دهد و در سبک زندگی ایرانی یک صمیمیتی در خانواده ها وجود دارد و این موضوع تحریف شده است.

 

  • تبلیغات در ایران انحصاری است و تلویزیون هم انحصاری است . تلویزیون در ایران تبلیغ یک فیلمی را نشان می دهد؟ اصلا مقوله تبلیغ در رقابت آزاد است. در اقتصاد  Free Market معنی می دهد یعنی بیا و محصولات را عرضه کن اگر خوب بود بفروش.  در ایران چند کمپانی بیلبورد وجود دارد که خیال شان راحت است برای اینکه هیچ رقابتی بین انها وجود ندارد اما در اروپا اینطور نیست در آمریکا ایالت با ایالت و در ایالت ، کانتی با کانتی متفاوت است . در کالیفرنیا که ۵۰  شهر کوچک دارد شما از شهر کوچکی که ۱۰ دقیقه رانندگی می کنید به شهر دیگری می روید آن شهر تبلیغ متفاوتی دارند . بنابراین  شناور است و باید واقعا محصولات خوبی داشته باشید و نوع عرضه ی آن جذاب باشد ولی در ایران اینطور نیست در ایران تبلیغات خیلی محدود است .  بیشترین تبلیغاتی که در آمریکا شما می بینید تبلیغ اتومبیل است منتهی چون در ایران  اتومبیل انحصاری است اصلا تبلیغی ندارد .

 

  • تفاوت اساسی در تبلیغات این است ، قبل از انقلاب  تبلیغات در ایران،  یک جامعه ی مصرف گرا بود و می خواست به سمت غربی شدن پیش رود اما در حال حاضر یک جامعه ای که می خواهد به سمت  غربی شدن پیش  برود همه می خواهند آن را انکار کنند. تلویزیون از هزار طریق آن را بیان می کند اما نشان دادن پیتزا را سانسور می کند. در تبلیغات تناقض وجود دارد.

 

  • عنوان فیلم «در جستجوی شهرزاد» از صفی یزدانیان بود که از دل این همه تبلیغات الان به نظر ساده می آید. شهرزاد شخصیت قصه های هزارو یک شب بود که در حال حاضریک ترکیب کاملا شرقی دارد و این ترکیب برای غربی هم هست برای همین با هزارو یک شبی ما رو نگاه می کنند.

 

 

گزارش نشست شبی با امانوئل اشمیت/ با حضور شهلا حائری و اشکان خطیبی

روز شنبه ۲۲ آبان ماه برنامه شبی با امانوئل اشمیت با حضور شهلا حائری نویسنده  و مترجم و همچنین اشکان خطیبی بازیگر در سلسله برنامه‌های ادبیات و سینما ، تاتر در موسسه آپ‌آرت مان برگزار شد. در این نشست فیلم موسیو ابراهیم ساخته فرانسوا دوپرن نمایش داده شد/
شاید زمانی که اریک امانوئل اشمیت نویسنده فرانسوی مقیم بلژیک رمان “موسیو ابراهیم و گل های قرآن” را می نوشت، به ذهنش هم خطور نمی کرد که روزی این اثر توسط یک کارگردان فرانسوی روی پرده سینما برود یا توسط یک کارگردان ایرانی در سالن تئاتری ایرانی اجرا شود.
“موسیو ابراهیم و گل های قرآن” داستان یک پسر ۱۳ ساله یهودی است که با یک مرد ترک زبان مسلمان آشنا می شود و اتفاقاتی در زندگی او رخ می دهد. علیرضا کوشک جلالی در سال ۲۰۰۳ به طور اتفاقی با این رمان اشمیت آشنا می‌شود و فورا تصمیم می‌گیرد بر اساس آن نمایشنامه ای بنویسد و آن را با دو پرسوناژ روی صحنه ببرد. این درحالی است که فیلم سینمایی موسیو ابراهیم در همانسال با بازی عمرشریف ساخته می‌شود و عمر شریف برایش جایزه سزار و جایزه تماشاگران فستیوال ونیز را برای بهترین بازیگرمی‌گیرد.
امانوئل اشمیت (نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی)، در ایران نویسنده شناخته شده ای است و بسیاری از کتاب‌های او ترجمه شده است. از موفق‌ترین ترجمه‌های اشمیت کارهایی است که توسط شهلا حائری به فارسی در آمده است.  شهلا حائری، نویسنده، مترجم ، پژوهشگر و استاد ادبیات فرانسه و ترجمه در دانشگاه است. بجز جوایز و تقدیر نامه های آکادمیک و دانشگاهی، رمان ها و ترجمه هایش نیز جوایز بسیاری کسب کرده است که می توان از جایزه پروین اعتصامی و فرهنگستان تاتر ایران نام برد. البته شهلا حائری را بیشتر به عنوان مترجم می شناسند. تاکنون بسیاری از رمان ها، داستان های کوتاه و بخصوص نمایشنامه های مهم فرانسه را به فارسی ترجمه کرده است.

شهلا حائری:

•    نگاه امانوئل اشمیت یک نگاه جهان شمول است . علاقه من به اشمیت  باعث شد کتاب او را ترجمه کنم .رشته تحصیلی او فلسفه و در دانشگاه تدریس می کرد و وقتی شروع به نوشتن می کند و از کار فلسفه به صورت تدریس بیرون می آید. به گفته او سعی کردم در کتاب هایم فلسفه را با زبان کاملا دسترس برای همه و به صورت خیلی آسان منتقل کنم . درواقع او مفاهیم فلسفی همچون مرگ،جبر و اختیار و هرچه که هست را در کتاب ها آورده است.حتی یکی از نمایش نامه های او به دنی دیدرو اختصاص داده شده است .

•    کارهای اشمیت به دو بخش تقسیم می شود . یک بخش آن ،کارهای سیکل عرفانی یا نامرئی که غیر قابل دیدن است مانند موسیو ابراهیم ، که بیشتر به مذهب پرداخته است. اشمیت می گوید:« موقعی که به صحرا رفته بودم و گم شدم، درآنجا به من حالت شور، شعورو عرفان دست داد و پس از آن نوشتن را شروع کردم. در این بخش یعنی سیکل عرفانی ما می توانیم چند مذاهب را بشناسیم  . او سعی کرده است این مذاهب را بشناساند و نظر خودش را درباره اینها  بگوید». دررمان «موسیو ابراهیم و گل های قرآن » گل های قرآن آن حذف شده است. همانطور که از اسم آن مشخص است درباره اسلام و دوستی بین کلیمی و مسلمان عرب صحبت می کند. این قسمت از کار را که به مذاهب اختصاص داده شده است ، قسمت عارفانه می گوییم. البته نه فقط به مذاهب پرداخته بلکه به دوستی بین انسان ها یی که درواقع مذهب نباید باعث اختلاف آن ها  بلکه باید باعث نزدیکی آن ها شود . بخش دیگربه زندگی ، دغدغه بشر و روابط آدم ها می پردازد. در نمایشنامه ها روابط زن و مرد را می بینیم که در آنجا مساله مرگ ، حیات وجود دارد. در کتاب «مهمانسرای دو دنیا» زندگی ، مرگ و در واقع  برزخ را داریم . در «خرده جنایت های زنا شوهری» که شاید مشهورترین کار اشمیت باشد که در ایران هم به چاپ نوزدهم رسیده است و هر کدام از آن ها با ۳۰۰۰، ۴۰۰۰هزار تیراژ فروخته شده است .

•    از داستان های اشمیت  تله فیلم و تئاتر ساخته شده است . اشمیت بیشتر به روابط انسان ها پرداخته است یعنی اینکه اعتماد، دروغ و خیانت چیست؟ . همین مفهوم را در Variations enigmatiques«نوای اسرارآمیز»ترجمه کردم. در اینجا هم همین مفاهیم را می بینیم. به نظر من نویسنده نمایش نامه نویس خیلی موفقی است و بیشتر از رمان هایی که نوشته است نمایشنامه های خیلی موفقی دارد. سبک امانوئل اشمیت خیلی سهل و ممتنع است یعنی فکر می کنی خیلی راحت و آسان است و وقتی که رمان را می خوانید متوجه می شوید که از این کلمات  با چه دقتی استفاده کرده است. با تمام این ظرافت ها خیلی روان است ولی با این حال سبک خاص خودش را دارد از طرفی هم در نوشته هایش به خیلی از مسائلی می پردازد که برایمان جالب است بدانیم .

•    متن داستان های اشمیت بسیار کشش دارد وقتی شروع به خواندن می کنید دوست دارید تا آخر داستان را بخوانید و از لحاض بعد خیلی غافلگیر کننده است که رولان بارت به آن لذت خواندن می گوید. واقعا کتاب های امانوئل اشمیت آن لذت خواندن را دارد. او خیلی خوش بین است و خیلی هم امید دارد، در این دنیایی که هستیم همه چیز تیره و تار است زمانی که فلسفه خیلی مایوس شده بود ما آبسورد و پوچی را داشتیم . فلسفه اشمیت خیلی امیدوارانه و خوشحال است و انتهای داستان مانند قصه ها می شود. همیشه آدم های بد، بد و آدم های خوب ،خوب باقی می مانند مانند در«مهمان سرای دودنیا» که لورا می میرد مرگش با شادی همراه است و یک نوید بخش دنیای بهتر است . در اینجا ما برزخ را می بینیم چارچوب ها را می شکند و به یک دنیای دیگری می رود به این دلیل می گویم مانند یک قصه می ماند و گاهی اوقات فکر می کنی که  قصه می خوانی . کتاب های اشمیت غیر از نمایشنامه ها و فیلم به ۴۰ زبان دنیا ترجمه شده است . فکر می کنم یکی از رازهای موفقیت امانوئل اشمیت امید و خوش بینی است.

•    در ایران شروع کردم کارهای اشمیت را ترجمه کنم. تقریبا هنوز اشمیت ناشناخته بوده است و  ترجمه را با  کتاب«خرده جنایت های زناشوهری» شروع کردم به این دلیل این کتاب را انتخاب کردم، در پاریس به تئاتر «خرده جنایت زناشوهری» رفته بودم وآنچنان مجذوب این تئاتر شدم که کتاب را خریدم و نمایشنامه را خواندم و دلم می خواست این را ترجمه کنم که در اختیار بقیه بگذارم . کتاب هایی که بیشتر قابلیت نمایشی دارد بیشتر موفق هست و با تماشاگر رابطه نزدیک برقرار می کند. این کتاب را نمی توانم با رمان مقایسه کنم به نظر من رمان نیست برای اینکه اصلا خصوصیات رمان در آن نیست یک داستان کوتاه است که بیشتر جنبه های نمایشی و تئاتری دارد. برای همین من اصولا نمایش های اشمیت را خیلی دوستدارم چون معتقدم که در کارش خیلی قوی است و آنهایی را که ترجمه می کردم که خودم دوستداشتم .

اشکان خطیبی:
•    در داستان گفته می شود موسیو ابراهیم با ماشین به دیوار برخورد کرده است و وقتی مومو(موسی)  به موسیوابراهیم می رسد او حرفی به مومو نمیزند و مومو واقعه را از اهالی روستا می شنود و اینطور برداشت می شود که موسیو ابراهیم رانندگی بلد نبوده و  تصادف می کند هیچ برداشتی مبنی بر اینکه موسیو ابراهیم دست به خودکشی زده ، نبوده است .

•    شروع نمایش« موسیو ابراهیم و گل های قرآن» در سال ۲۰۰۳ در آلمان بود و برای نخستین بار در سال ۸۵  در ایران روی صحنه رفت. اصولا علیرضا کوشک جلالی علاقه دارد که غیرمترقبه رفتار کند.  در زمانه ای که برداشت دراماتیک یا برداشت نمایشی از یک فیلم سینمایی ممکن است یک اقدام واپس گرایانه کاملا تلقی شود اقدام می کند و دو فیلم مانند  «دست نیافتنی ها » و «تاول ها» را برداشت بسیار خوب نمایشی می کند. جریانی که در ترجمه کتاب در ابتدای نمایش نامه آمده است علیرضا کوشک جلالی خیلی  صریح  ماجرا را تعریف می کند .او اصولا عادت دارد  کارهایی که نو نیست را انجام دهد کوشک جلالی زیاد  از این کارها انجام می دهد. کار اشمیت در آلمان و شهر های مختلف با دو گروه مختلف بازیگر در حدود ۶۰۰ اجرا رفته است .

•    کتاب خیلی بهتر از فیلم است . فیلم برباد رفته  در حد کتاب است . فیلم «برباد رفته » جزو معدود فیلم هایی بود که فیلم با کتاب برابری می کرد. کتاب حال و هوای دیگری دارد و اینکه می توانیم آنطور که خودمان دوست داریم آن فضا سازی را مجسم کنیم . البته خب نویسنده برای ما فضا سازی می کند ولی اینکه یکدفعه  نگاه کارگردان یا فیلمساز را که از آن یک برداشت را می بینیم این خودش باعث می شود که همین اختلاف ها ایجاد می شود و به نظر من کارگردان حق دارد که از متن دور شود. من وقتی می بینم نمایش نامه  هایی را که اجرا می کنند و به متن وفادار هستند و از خود کار جدید یا نگاه جدیدی ندارند این به نظر من جزو نکات منفی یک نمایشنامه است اینکه به متن بچسبید الزاما خوب نیست و دلیل موفقیت کارگردان و فیلمسازهم این  نیست. کاری که علیرضا کوشک جلالی انجام داده است، درست است که متن را عینا اجرا کرده ولی از نظر صحنه پردازی وکارگردانی کاملا یک کار جدید و بسیار جذاب و قوی است و بازی ها کاملا مسلط و همه حساب شده است .

•     کوشک جلالی و اشمیت به لحاض جهان بینی به شدت به هم نزدیک هستند. این دو استاد بیرون کشیدن درام از دل لحظه های واقعی هستند. این به شدت در همه ی نوشته های اشمیت خیلی زیاد به چشم می خورد نمونه اش داستان نیمه بلند«موسیو ابراهیم و گل های قرآن» است . کوشک جلالی در زندگی عادی هم دوست دارد میزانسن بچیند و دائم خلق درام کند . واقعیت این است که روی صحنه باید یک جادویی اتفاق بیوفتد و داستان «موسیو ابراهیم و گل های قرآن » هم خیلی حرف ساده انسانی مشخص دارد. مطمئنا اگر قرار بود آن چیزی که در داستان وجود دارد روی صحنه بیاید خیلی اثر نمایشی چشم گیری از آب درنمی آمد. جادوی نمایش در اینجا رو به کُمیک است درواقع این دراماتوژی آمده است  وگرنه به نظر من نمی توانست یک دراماتیزسیون خوب اتفاق بیوفتد اگر که این جادوی نمایشی وجود نداشت . صرف اینکه یک داستان معناگرا باشد یا نباشد ، این لزوما جادو را به همراه نخواهد داشت. صحنه تئاتر نیازمند یک جادو برای درگیر کردن است وگرنه خب می شود هر لحظه واقعی رئالیستیکی را روی صحنه آورد و طبیعتا تماشاچی درگیر آن نخواهد شد که البته آن هم گونه ی دیگری از نمایش است. نه اینکه آن را رد کنم اما وقتی یک داستان را بر روی سرفصل ؛به مبنای برگردان نمایشی قرار دهید قطعا باید جادو را به آن تزریق کنید که خب کوشک خوشبختانه این کار را  نمایشی کرد . شخصی برای نمایش کوشک نقد می نویسد و او را وام دار نمایش ایرانی می داند و می گوید به نظرم شما به شدت وام دار نمایش های ایرانی حتی تعزیه هستید علیرغم اینکه ممکن است شما در ایران زندگی نکنید اما این در وام دار بودن شما خیلی بولد و قابل بر همه ی کار است. «موسیو ابراهیم و گل های قرآن» که در برگردان نمایش، گل های قرآن آن حذف شده است به این دلیل که به شکل عجیبی پسوند گل های قر آن برای تماشاچی پس زننده بود البته گل های قرآنی که اشمیت در این داستان گذاشته است درواقع گل در کتاب قرآن است . در واقع کوشک از اینجا تصمیم می گیرد که وامی را که نسبت به او به نمایش ایرانی می دهند پررنگ تر کند و بخش زیادی از اینکه همه چیز اینقدر سمبلیک است و ما حتی هیچ آکسسواری در صحنه نداریم و این به نظر من خیلی تحت تاثیر نمایش ایرانی به خصوص تعزیه و نقالی است. اصلا اینکه مومو این داستان را به عنوان یک راوی از ابتدا شروع می کند و به عنوان فلش بک برای تماشاچی در نمایش تعریف می کند کاملا وام دار نقالی است. شیوه اجرایی هم که به دفعات از من خواسته شد که در نقد کردن داستان به کار ببرم کاملا وام دار داستان بود.

•    در نمایش  هیچ چیزی نمی تواند جلویت را بگیرد بالاخره می توانی کار خودت را انجام دهی . ما چند روز،قبل از اینکه این نمایش به روی صحنه برود می خواستیم نمایش را متوقف کنیم . اینقدر تعداد سانسورها و نوع ابراز آن جسورانه و گستاخانه شده بود ما تصمیم گرفتیم که این کار را روی صحنه نبریم. بوی جوراب را سعی کردند که حذف کنیم ولی من در اجرا می گویم. در داستان اینطور گفته می شود ، مومو نسبت به بوی پا ری اکشن بدی نشان می دهد. موسیو به مومو می گوید که تو از بوی جوراب بدت می آید ؟ و مومو جوابی نمی دهد. موسیو ابراهیم می گوید: نکند توام مانند پاریسی ها شدی! این بوی تلخ بوی خودت است و بوی انسان است عین این دیالوگ در نمایش نامه کوشک بود منتهی حذفش کردند ولی گلاب را جایگزین بوی پا نکردند . در متن کوشک اینطور است؛ مومو می گوید :چه عطری!  موسیو می گوید: این بوی گلاب است. کمی می گذرد و مومو به بوی پا ری اکشن نشان می دهد و می گوید : چه بویی ؟ موسیو می گوید: این بوی انسان است و درواقع در مکانی که به دست انسان ساخته شده است باید بوی انسان بدهد . درواقع بخش دوم این را حذف کردند اما این ها در اجرایی که در سال ۸۵ روی صحنه می رفت ، بود . یعنی در زمان آقای احمدی نژاد خیلی راحت تر کار را روی صحنه می بردیم. ری اکشن مومو یک چیز زائدی است چون بوی گلاب درست است که بوی تندی دارد اما بوی زننده ای ندارد اتفاقا حتی برای غیر مسلمان ها بوی بدی به حساب نمی آید ، بعضی از ما  در حافظه حسی مان آن را وصف می کنیم به یک چیزهایی که برایمان بد است . به نظر من طعنه ی موسیو ابراهیم در اینجا جواب نمی دهد که می گوید نکند توام مانند پاریسی ها از بوی بدن خودت گریزان شدی .

•    اشمیت به نظر من جزو آن دسته فیلسوفانی است که اتفاقا ما شرقی ها به شدت به او احتیاج داریم چون ما همه نگاه عارفانه رو به بالا داریم و اشمیت خیلی به همه چیز زمینی نگاه می کند. در همین سه کاری که به عنوان یک  تریلوژی در انتخاب به آن نگاه می شود یعنی اینکه کاراکترها تقابل و تداخل میان ادیان دارد . مسلمان و مسیحی ، مسیحی و یهود،و یهود و مسلمان بیشتر از اینکه بحث مذهب مهم باشد بحث های انسانی مهم است در تمام طول  داستان موسیو ابراهیم از اینکه موعظه کند، فرار می کند. یعنی اولین درسی که به مومو می دهد می گوید : بخند. یعنی بیشتر سعی می کند از ابراز انسانی استفاده کند و به او یک جهان بینی جدیدی را تزریق کند. در صورتی که خیلی راحت اگر دست یک نویسنده شرقی می افتاد قطعا در یک بخش هایی بدون شک در چاه یا چاله ی موعظه و موعظه پروری می افتاد . یک مصاحبه ای از اشمیت خواندم که او را به رفتار ضد اسلامی متهم کرده بودند. به دلیل اینکه پیرمرد مسلمانی را نشان می دهد که به مومو راه های تبه کاری را یاد می دهد. او می گوید:من به خاطر زیبایی شناسی تصوف ، درام را به این سبک بردم به دلیل اینکه هیچ چیزی شمایل دبار رقص دراویش را ندارد .

•    کوشک جلالی نمایش را قبل از آنکه رومن پولانسکی «خدای کشتار» را بسازد روی صحنه برد. فیلم« موسیو ابراهیم و گل های قرآن» خیلی برگردان امانت دارانه ای نیست. این برای سینما عیب به حساب نمی آید چون ما اصولا برگردان امانت را در سینما چیز خوبی نمی دانیم برای نمایش این مهم است که چقدر به درام ها نزدیک شده است. ولی خب علیرضا کوشک جلالی علی رغم اینکه به درام ها نزدیک شده است همچنان خیلی وفادار است . دو نکته ای که خیلی مهم است و مستقیم به شخصیت شناسی موسیو ابراهیم ربط دارد و در این داستان خیلی روی آن تاکید شده است ما در فیلم نمی بینیم. نخست آنکه ،موسیو ابراهیم مانند کوه می ماند که هیچ وقت از سرجایش که همان چهارپایه است تکان نمی خورد و دیگری، موسیو ابراهیم تمام پول هایش را پس انداز کرد تا آن ماشین را بخرد و با مومو به مسافرت بروند این موضوع وقتی معنی می دهد که ما ببینیم موسیو در حجره کوچکی کار می کند اما در فیلم حجره کوچک یک سوپر مارکت است. طبیعتا فکر می کنم بیشتر از جنبه دکوپاژ کارگردان بود که این مغازه بزرگ باشد و جا برای حرکت دوربین داشته باشد درغیر این صورت ، درواقع کارکرد شخصیت سازی اشمیت را مخدوش کرده است. فیلم را خیلی دوست دارم به دلیل اینکه جزو معدود فیلم هایی است که دوران بلوغ یک پسر را خیلی درست نشان داده است. به نظر من یکی از درخشان ترین دروغ ها را در جلوی دوربین به نمایش گذاشته است فکر می کنم آثاری که برتولوچی در این زمینه ساخته است و خیلی هم قابل استناد است به نظر من کمی جلوتر است و در یک مقوله ی دیگر اینکه همه چیز را سینما تیک کند خیلی موفق است.  در اینجا موسیو عبدالله کلا حذف شده است او حتی بیشتر از زن موسیو ابراهیم نقطه اشتراک یا نقطه وصف موسیو ابراهیم به سرزمینش است یعنی تنها چیزی که این آدم از آنجا دارد نامه موسیو عبدالله است و آخرین چیزی هم که به مومو می گوید این است که سلام من را به عبدالله برسان. به نظر من حذف این آدم یک چیزهاییی را زیرسوال می برد و خب به نظر من نسخه خوب سینمای ایران است به شرطی که کتاب را کاملا کنار بگذاری .

•    در فیلم رانندگی موسیو به جای موموو به دیوار برخورد کردن یکی از چیزهایی است که باعث می شود آن شبه حتی به  دیوار برخورد کردن را درواقع  نتوانیم درک درستی از این واقعه داشته باشیم به دلیل اینکه موسیو ابراهیم می داند که رانندگی بلد نیست ولی با این حال اصرار می کند که پشت فرمان بنشیند و تصادف می کند این شاید اقدامی است که به سفر خاتمه دهد .اما درنسخه سینمایی چیزی که متوجه نمی شویم این است که این کار ازقصد اتفاق افتاده است  یا اقدام به خودکشی است. به هر حال همه ی ما قبول داریم که لذت خواندن یک داستان یا رمان با هیچ چیزی قابل عوض کردن نیست. معظل از جایی شروع می شود که کتاب و رمان با هم همطراز نباشند. یعنی اگر این فیلم را پولانسکی می ساخت الان شاید خیلی جرات نمی کردیم از آن ایراد بگیریم .

•    کوشک جلالی سعی کرده که بخش زیادی از اتفاقات از جمله صحنه پردازی یا هرچیز دیگری غیر از اکشن و ری اکشن دو بازیگر را که نقش های مختلفی را بازی می کنند به تخیل تماشاگر بسپارد. اگر شما به اوج می روید بله بخشی از آن به خاطر زحماتی است که ما روی صحنه می کشیم و بخش دیگری  از آن به دلیل زحماتی است که تخیل خودتان انجام می دهد. سینما و تئاتر دو تفاوت خیلی بزرگ دارد که این را از مسعود جعفری جوزانی یاد گرفتم.  ما در سینما می نشینیم، فیلم ببینیم که کسی را رسوا کنیم و به دلیل همین می گوییم اصطلاح گاف سینمایی وجود دارد. دنبال این هستیم که هر چیزی تخیل خودش را از آن دنیابی که دارد برای ما خلق می شود خودمان را قطع کنیم اما در یک نمایش شما می نشینید که فریب بخورید ، شما وارد سالن می شوید و می نشینید و در طول ۵ دقیقه تمام قراردادهایی را که کارگردان و طراح برایتان گذاشته است را می پذیرید تفاوت تئاتر و فیلم همین است.

در جستجوی شهرزاد

در جستجوی شهرزاد مستندی است درباره تاریخچه تبلیغات تلوزیونی در ایران…

نخستین نمایش رسمی مستند(در جستجوی شهرزاد)بعد از ۱۳ سال در ایران عصر چهارشنبه ۲۶ آبان در موسسه فرهنگی آپ آرت مان با حضور حمیدرضا صدر تهیه کننده این مستند و صفی یزدانیان کارگردان برگزار شد

گزارش این جلسه متعاقبا ارسال می شود

روایت ناتمام یک مربع خالی

موسسه آپ آرت مان  میزبان نمایش «روایت ناتمام یک مربع خالی» به نویسندگی، کارگردانی و بازیگری میلاد اردوبادی می‌شود.

 این کارگردان جوان این اولین اثر خود را که پیش از این در تماشاخانه موج نو با استقبال رو به رو شد اینبار در آپ آرت مان به اجرا در می آورد

گزارش نمایش مستند« درجستجوی ویوین مایر» / با حضور یوریک کریم مسیحی

 

 

 چهارشنبه‌‌های فیلم مستند موسسه آپ‌آرت مان ۱۹ آبان ماه به مستند «در جستجوی ویوین مایر» اختصاص داشت و یوریک کریم مسیحی کارشناس این جلسه بود. کریم ‌مسیحی، داستان‌نویس، طراح گرافیک و منتقد هنری است. وی در حوزه خوانش و نقد عکس کتاب‌هایی منتشر کرده که می‌توان به این موارد اشاره کرد: کتاب «اول شخص مفرد؛ عکس با من چه می‌گوید، من با عکس چه می‌گویم: ۹۹ عکس، ۹۹ قصه»،«عکس و دیدن عکس». «در جهت عکس: ۳۹ عکس، ۳۹ جستار»، « شب سپیده می‌زند: ۴۶ عکس فیلم، ۴۶ جستار»، «شب سپیده می‌زند، باری دیگر: ۵۵ عکس فیلم، ۴۸ جستار».

ویوین دوروتی مایر ( ۱ فوریه ۱۹۲۶ – ۲۱ آوریل ۲۰۰۹) عکاس خیابانی آمریکایی بود. مایر چهل سال بعنوان پرستار بچه و بیشتر در محله نورت شور شیکاگو کار و عکاسی را در اوقات فراغت خود پیگیری می کرد. او در طول عمر خود بیش از ۱۵۰ هزار عکس گرفت که تقریباً همه آنها از مردم و معماری شهرهای نیویورک، شیکاگو و لوس آنجلس بود اگرچه به نقاط دیگر جهان هم سفر و عکاسی نموده بود.

در طول زندگی او عکسهایش ناشناخته و چاپ نشده باقی ماند و خیلی از نگاتیوهایش را هرگز چاپ نکرد. در سال ۲۰۰۷ یک کلکسیونر آمریکایی تعدادی از عکاسهای مایر را در یک حراجی تقریباً به قیمت مفت بدست آورد. در همان زمان دو کلکسیونر دیگر ران اسلتری و رندی پرو تعدادی دیگر از عکسها و نگاتیوهای او را در جعبه ها و چمدانهایش پیدا کردند. عکسهای مایر اولین بار در ژوئیه ۲۰۰۸ بوسیله اسلتری در اینترنت منتشر شد اما با بازخورد کمی مواجه شد.در اکتبر ۲۰۰۹ ملوف بلاگ خودش را به منتخبی از کارهای مایر در سایت فلیکر متصل کرد که اینبار به سرعت همه گیر شد و هزاران نفر ابراز علاقه کردند و ستایش منتقدان و موج ابراز علاقه به کارهای مایر را در پی داشت.پس از آن کارهای مایر در آمریکای شمالی و جنوبی، اروپا و آسیا به نمایش گذاشته شدو زندگی و کارهایش سوژه کتابها و فیلمهای مستند شد.

«در جستجوی ویوین مایر» فیلمی آمریکایی در سبک مستند و زندگینامه‌ای است که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.

فرازهایی از گفته‌های کریم مسیحی را در ادامه بخوانید:

 

یوریک کریم مسیحی:

 

  • اشاره ای به انتهای فیلم «در جستجوی ویوین مایر» و سرنوشتی که ویوین مایر پیدا می کند، می کنم. تصادفا به یاد نقاشی خاک سپاری موتسارت افتادم که فقط سگ او همراه کالاسکه بود که بعد هم به دلیل فقیر بودنش در گورستان دسته جمعی دفن می شود. در فقر مردن موضوع جدیدی نیست کسانی مانند ونسان ون گوک ، ژرژ ملی یس در ایران هم شاپور غریب و بسیاری دیگر هم در فقر مردند .

 

  • فیلم «در جستجوی ویوین مایر» اصلا فیلم خوبی نیست، فیلم بسیارابتدایی است  که از ساده ترین فرمول ساخت فیلم بیوگرافی پیروی کرده است. جان مالوف اصلا فیلمساز نیست دلیل ساخت او برای فیلم، پیدا کردن گنجینه عکس های مایر بود. او تنها توانست تعداد زیادی، از فیلم های ظاهر نشده وفیلم های متحرک ۱۶ میلیمتری را پیدا کند و در فیلم از کمی مصاحبه ، مطالب آرشیوی و اطلاعات جمعی استفاده کرده است.  اطلاعاتی که می توانم به فیلم اضافه کنم این است که فیلم ها از حراجی به دست جان مالوف رسیده و اشاره ای هم نمی کند که فیلم چطور از حراجی پورتاژ پارک شیکاگو سر در آورد. در این فیلم انواع تجاوزها را می بینیم یکی اینکه، فیلم ها در انباری خانه ای که ویوین مایردر آنجا زندگی می کرد، بود و صاحب خانه بدون  اینکه به او بگوید اموال او را تاراج می کند و بدون اجازه در حراجی سال ۲۰۰۷می فروشد زمانی که او همچنان  زنده بود! ویوین مایر در سال ۲۰۰۹ فوت کرد. سوزان سانتاگ می گوید:« هر عکس گرفتن تجاوز به آن سوژه ای است که عکس می گیریم» . به نظر من حرف درست و دقیقی است چون درواقع گذر توقف ناپذیر زندگی را داریم ثبت می کنیم حتی زمانی که آن طرف نمی داند.

 

 

  • جان مالوف به دنبال جمع آوری اطلاعات راجع به ویوین مایر بود و در واقع جدیت این آدم باعث شد که این فیلم به نتیجه برسد. فیلم برای من جذاب است ولی ارزش ژانر مستندی ندارد . کاملا پیداست که ویوین مایر دیوانه تمام عیار بوده است و این دیوانگی ژنتیکی است. او از همه فرار می کرد، از مردها متنفر بود، در اتاقش همیشه قفل بود و حتی هیچ کس اجازه ورود به آن اتاق را نداشت ،این گریز از همه  در روانشناسی به آن شخصیت اجتنابی می گویند. فکر می کنم شاید یک گرایش های همجنس خواهانه هم داشته است . به گفته یکی از بچه هایی که مایر از آن ها  مراقبت می کرد «من فکر می کنم که به او تعرض شده باشد» اما من به دلایلی همچین فکری نمی کنم چون لباس هایی که به تن می کرد شبیه لباس های مردانه بود، اگر به زنی تعرض شده باشد هرگز این لباس ها را  تن نمی کند.

 

  •  ویوین مایر آثار درخشانی دارد و تاکید می کنم از حدود ۱۵۰ هزار فریم عکس ما کمتر از ۵۰ هزار داریم و  تقریبا آن عکس ها را ندیدیم. در اینجا چند مشخصه که جزو ویژه گی های عکاسی خیابانی است  داریم. این عکس ها را حتما در خیابان گرفته است و حتی خیلی از عکس ها را او در خانه می گرفت ولی نگاه ، نگاه عکاسی خیابانی است. حتما نباید در عکس انسان باشد حتی ما در بعضی عکس ها فقط پرنده می بینیم و شاید یک موجود جاندار . در یک جاهایی فقط ازعکس ها،عکس گرفته است که باز هم ما در درون عکس ها انسان می بینیم .

 

  •  یک ویژه گی ای انحصارا در عکاسی مایر هست. او بسیار زیاد از پشت آدم ها عکس می گرفت  و کادر عکس هاخیلی ناقص به نظر  می رسد. به گفته جوئل مایروویتز عکاس  بزرگ « ویوین مایر با دوربینی عکاسی می کرد که نیاز نبود حتما جلوی صورتش بگیرد او دوربین را پایین نگه می داشت و عکس می گرفت. او همیشه این دوربین ها را مسخره می کرد و نام این دوربین ها را دوربین نافی گذاشت.  در آن لحظه ، خیلی ها نمی دانستند که مایر عکس می گیرد چون او باید به سوژه نگاه می کرد نه به دوربین. تصور من از عکس های نصفه و نیمه ی او این است که احتمالا گاه گداری  نشانه گیری اشتباهی  بوده است و بعد که این عکس ها را دیده با خود می گفت که عکس های بدی نشده و کار را ادامه داده است. به نظرم خیلی درست فهمیده چون ویژه گی نه تنها منحصر به فرد خود شده بلکه نتیجه کار هم درخشان شده است یعنی بخش بزرگی از آنچه که از کادر عکس می گذرد از ذهن خلاق و فرار ما هم می گذرد.  ویژه گی  استثنا بودن ویوین مایر این است که بعضی از عکس های او استلیزه هستند مانندعکس های پرتره و آدم هایی که در حال انجام کاری هستند .هیچ چیز زائدی دراین عکس ها  دیده نمی شود و هیچ چیز لازمی نیست که نصفه باشد، غیر از آن عکس هایی که مبنای آن  بر ناقص بودن است.

 

  • ویوین مایر حدود ۱۰۰ سلفی و سلف پرتره دارد و ۳۰ عدد هم دیگران از او عکس گرفتند. در مقاله ای که نوشته ام به کارهای ویوین مایر اشاره کردم و کارهای او را نتیجه ترس از مرگ دانستم ، از طرفی به شدت فوبیای مرگ دارد و دائما با عکس گرفتن تصویر خود را ثبت می کند. او پرستار بچه ها بوده و این چیزی که خیلی عجیب است او نگاه خیلی سهل انگارانه ای داشته است. او تجربیات ۳۰ سال عکاسی‌اش را باخود جابجا می‌کرد.

 

  • ویوین مایر به دلیل ترس از مرگ و ترس از نبودن مجموعه عظیمی را جمع آوری کرد. شاید بهتر است بگوییم نمی‌خواست چیزی را دور بریزد. نامه ای که به آن فرانسوی نوشته بود و هیچ وقت هم نمی گوید این نگاتیو ها را می فرستد و من فکر می کنم که هیچ وقت این نگاتیو ها را نفرستاده است و ما هم در این فیلم چیزی نمی بینیم که این عکس ها را چاپ کرده است. او می گوید کاغذها نیمه براق باشد یعنی میل به کنترل کردن مطلق هر چیزی که در محدوده ی کوچک خود داشت . توضیح فنی در مورد کارهای مایر، کار اول را با دوربین ۱۲۰ که دوربین نسل اول است شروع می کند . تنها دوربینی است که تعداد فریم نگاتیوها را مشخص می کند. چون مایر نمی خواست بیشتر عکس بگیرد دوربینش را عوض می کند و در آن نامه می نویسد که من دوربین رولی فلکس جدید خریدم . در مستند دیگری می گوید به طور متوسط حدود یک حلقه فیلم عکس می گرفت یعنی به طور میانگین حدود ۱۰ فیلم عکس می گرفت.حدود ۳۰هزار فریم عکس ها را ندیده است چون دو هزار حلقه سیاه و سفید وحدود  ۷۰۰ حلقه عکس رنگی را هیچ وقت ظاهر نکرده است.

 

 

  • یکی از بچه ها می گفت:«مایرعکس نگرفته که خاک بخورد و آن دیگری هم می گوید خب اگر این عکس ها را نمی خواست نشان دهد پس چرا عکس گرفته است ؟. خب این یک فهم خیلی عامیانه است در مورد کارهای یک هنرمند آن هم هنرمندی که آنقدر سخت و دیریاب است . در این مقاله ای که نوشته اشاره ای  به فیلم «مزاحم زیبا » کردم. نقاش زمان خیلی طولانی را صرف نقاشی کشیدن می کند در آخر آن نقاشی را به هیچ کس نشان نمی دهد. مایر راه را تمام شده می دانست در واقع این زادنی که از خودش به جای می گذارد که اگر مرد این عکس ها را از خود به جای بگذارد.  نتیجه می گیریم او با هیچ عکاسی سروکار نداشت ، هیچ نمایشگاهی نمی رفت، هیچ جریان عکاسی ای را نمی شناخت و هیچ کتاب عکاسی را ورق نمی زد . او به دنبال اتفاق های عجیب و غریب مالیخولیایی می گشت، روزنامه ها را ورق می زد و عکس های روزنامه ها را می دید و به دنبال آن سوژه ها می رفت. مایر به مرد فرانسوی نامه می نویسد و می گوید :فکر می کنم عکس های بدی نیست . او نمی خواست به مرد فرانسوی خودبزرگ بینی نشان دهد. از عکس هایی که می گرفت راضی بود و عکس ها را به هیچکس نشان نمی داد چون از عکس هایی که می گرفت لذت می برد و احتیاجی به این نداشت که حتما باید به کسی نشان دهد. جان مالوف برای آنکه وجدان خود  را آسوده کند، می گوید:« فکر می کنم که چون خیال می کردم نمی خواهد عکس ها را به کسی نشان دهد،حتی در آن نامه نوشته شده بود که نظرت را به من بگو بنابراین مایر دوست داشت آن عکس ها را نشان دهد و ما به جای او این کار را انجام دادیم». مالوف برای راحتی وجدان خود مصادره به مطلوب می کند. در واقع فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرده‌بود که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از این دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد. و خیلی ها الان خوشحالند که او این نامه ها را نسوزانده این ها را منتشر کرده است منتهی به دوستش خیانت کرده است همینطور که هدایت جلوی چشم مصطفی فرزانه رمانش را پاره کرد آن رمان مال خودش بوده و برای از بین بردن  آن حق داشته است .

 

  • ده ها هنرمند مانند ویوین مایر هست که شاید هیچ وقت فیلم آنها ساخته نشود و به حرف آنها گوش داده می شود. در اینجا هم مالوف می گوید:«حس بدی دارم نسبت به  کسی که او را آشکار می کنم که خودش می خواست آشکار نشود ». من خوشحالم  این نگاتیو ها را پیدا نکردم و فقط مخاطب آن عکس ها هستم چون در معذوریت اخلاقی قرار می گرفتم نمی دانستم .

 

 

  • مایر در شیکاگو زندگی می کرد و یه طور خیلی عمده در آنجا عکس می گرفت و در جایی اشاره می کند به بیشترین عکس هایی که در سال ۱۹۶۲ گرفته است که ما آن سال را به دهه ۶۰ می شناسیم. مانندعکس هایی که کاوه گلستان از شهر نو به اصطلاح قلعه گرفت. الان بیش از هر منبع دیگری می تواند معرف آن مکان باشد، اصیل تر از عکس های کاوه گلستان ما نداریم . فیلم « قلعه » ساخته کامران شیردل که در سال ۱۳۴۸ متوقف شد اگر فیلم را ببینید در تیتراژ آن قید شده  ۱۳۵۷چون در این سال عکس های کاوه گلستان منتشر شد و با این عکس ها فیلم کامل شد . اوژن آنژه هم نگاتیو های ظاهر نشده و عکس های چاپ نشده دارد. او حدود سال ۱۹۰۰ از پاریس عکس گرفت و هیچ منبع دقیق تر ازعکس های آنژه نداریم چون شهر فرانسه بعد از این سال تغییر کرد . تقریبا ۹۰ درصد از عکس های او فاقد آدم است .عکس های ویوین مایر واقعا معرف دقیق از نوع زندگی، پوشش ، مکان ها و شغل است . او در عکاسی به موضوعات مهمی توجه داشت به اصطلاح او تاکید بر زندگی عادی در خیابان داشت. تدوین گر فیلم،حداقل به اندازه کارگردان ها در ساخته شدن فیلم نقش و اهمیت داشته است. درفیلم «نمک زمین » ساخته ویم وندرس در واقع وارد دنیای سالوادور می شود برای اینکه فهم خود را از عکس ها و دنیای او بسازد. او تصمیم ندارد سالوادور را معرفی کند چون این فیلم  قادر نیست سالوادور را بیش از آن که همه می شناسیم معرفی کند. این درواقع زندگی نامه ، بیوگرافی کال و معرف کسی است که ما او را نمی شناسیم. «در جستجوی ویوین مایر» بسیار ابتدایی ساخته شده است چون جان مالوف مستندسازنبوده است . بیشتر به این دلیل این مستند را ساخته که سوژه جذاب بوده است.

 

  • شروع فیلم خیلی جذاب است که تمام این آدم ها درسکوت نگاه می کنند . یک تعلیق و کششی ایجاد می کند که می خواهد بگوید جریان چیست. این آدم ها با سن های مختلف و حالت های متفاوت قرار است چه چیزی برای هم تعریف کنند . جزئیلت فیلم خوب است و موسیقی فیلم خیلی جا افتاده بود. تاکید می کنم عکاس این عکس ها را چاپ نکرده است . عکاسی که این عکس ها را چاپ می کند خیلی اعتبار به عکس می دهد مگر مایر می توانست این عکس ها را چاپ کند؟!. این عکس هایی که گرفته است بسیار پخته است یعنی قطع عکس نشان می دهد که بعد از عکس برداری برش نخورده است . وقتی دوربین ها را تغییر داده است ما دوره به دوره می توانیم بگوییم که این عکس برای کدام دوره است این عکس هایی که  در اینجا دیدیم خیلی آگاهانه و با کادر بندی دقیق بوده است یعنی جزو کسانی نبوده که عکس بگیرد و متوجه نشود که چه چیزی گرفته است دقیقا کادر بندی کرده است .

 

شبی با امانوئل اشمیت

روز شنبه ۲۲ آبان ماه برنامه شبی با امانوئل اشمیت با حضور شهلا حائری نویسنده  و مترجم و همچنین اشکان خطیبی بازیگر در سلسله برنامه‌های ادبیات و سینما ، تاتر در موسسه آپ‌آرت مان برگزار می‌شود. در این نشست فیلم موسیو ابراهیم ساخته فرانسوا دوپرن نمایش داده می‌شود. این فیلم به زبان فرانسه و با زیر نویس فارسی است.
شاید زمانی که اریک امانوئل اشمیت نویسنده فرانسوی مقیم بلژیک رمان “موسیو ابراهیم و گل های قرآن” را می نوشت، به ذهنش هم خطور نمی کرد که روزی این اثر توسط یک کارگردان فرانسوی روی پرده سینما برود یا توسط یک کارگردان ایرانی در سالن تئاتری ایرانی اجرا شود.
“موسیو ابراهیم و گل های قرآن” داستان یک پسر ۱۳ ساله یهودی است که با یک مرد ترک زبان مسلمان آشنا می شود و اتفاقاتی در زندگی او رخ می دهد. علیرضا کوشک جلالی در سال ۲۰۰۳ به طور اتفاقی با این رمان اشمیت آشنا می‌شود و فورا تصمیم می‌گیرد بر اساس آن نمایشنامه ای بنویسد و آن را با دو پرسوناژ روی صحنه ببرد. این درحالی است که فیلم سینمایی موسیو ابراهیم در همانسال با بازی عمرشریف ساخته می‌شود و عمر شریف برایش جایزه سزار و جایزه تماشاگران فستیوال ونیز را برای بهترین بازیگرمی‌گیرد.
امانوئل اشمیت (نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلسوف فرانسوی)، در ایران نویسنده شناخته شده ای است و بسیاری از کتاب‌های او ترجمه شده است. از موفق‌ترین ترجمه‌های اشمیت کارهایی است که توسط شهلا حائری به فارسی در آمده است.  شهلا حائری، نویسنده، مترجم ، پژوهشگر و استاد ادبیات فرانسه و ترجمه در دانشگاه است. بجز جوایز و تقدیر نامه های آکادمیک و دانشگاهی، رمان ها و ترجمه هایش نیز جوایز بسیاری کسب کرده است که می توان از جایزه پروین اعتصامی و فرهنگستان تاتر ایران نام برد. البته شهلا حائری را بیشتر به عنوان مترجم می شناسند. تاکنون بسیاری از رمان ها، داستان های کوتاه و بخصوص نمایشنامه های مهم فرانسه را به فارسی ترجمه کرده است.

گزارش نشست بررسی و نقد زندگی نامه ارنست همینگوی همراه با نمایش فیلم«همینگوی و گلهورن» / با حضور کیهان بهمنی و اسدالله امرایی

روز شنبه ۱۵ آبان ماه، با حضور دو تن از مترجمان آثار ارنست همینگوی، اسداله امرایی و کیهان بهمنی ، نشست نقد و بررسی زندگی‌نامه‌ای این نویسنده جامع الاطراف امریکایی با نگاهی به کتاب «همینگوی خبرنگار» و همراه با نمایش فیلم «همینگوی و گلهورن» در موسسه آپ‌آرت‌مان برگزار شد.
فیلم “همینگوی و گلهورن” بر اساس مقطعی از زندگی “ارنست همینگوی” با بازی نیکول کیدمن و کلایو اوون  است. این فیلم اقتباسی از کتابی اثر نوشته جروم توچیله و شرح ازدواج همینگوی با گل‌هورن، خبرنگار جنگ در دوران رکود اقتصادی در کی‌وست، اولین انقلاب کوبا، جنگ داخلی اسپانیا، جنگ جهانی دوم و جنگ چین است و از این نظر مقطع تاریخی مهمی را به تصویر می‌کشد. گل‌هورن منبع الهام شخصیت اصلی کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» است.
همینگوی در مقام یکی از مشهورترین نویسندگان نسل خود، برای خوانندگان معاصر نیازی به معرفی ندارد، اما کتاب «همینگوی خبرنگار» با ترجمه دکتر کیهان بهمنی شامل یک سوم از مقاله‌های چاپ شده این نویسنده در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۶ است. مقالات گردآوری شده در این مجموعه در وهله اول نوشته هایی هستند که در ایالات متحده از آن ها با عنوان «داستان های انسانی» یاد می شود.
اینکه همینگوی حرفه روزنامه نگاری را تنها حرفه دوران زندگی خود نکرد اتفاقی خوشایند برای عالم ادبیات بود. از سوی دیگر می توان گفت بدون شک اگر همینگوی چنین نیز می کرد باز همچنان در زمره بهترین خبرنگاران جهان قرار می گرفت. استعداد شگرف همینگوی در روزنامه نگاری کاملا در راستای کار نویسندگی ادبی اوست.

فرازهایی از گفته‌های دو مترجم و منتقد آثار همینگوی را در ادامه بخوانید:

اسدالله امرایی:
•    داستان نویسی در آمریکا اکثرا یک نوع داستان نویسی تجربی است. تجربی به این مفهوم که نویسنده ها همه ی آن داستان هایی را که نوشتند تجربه کردند یعنی داستان نویسی گلخانه ای نیست که در خانه بنشینند و یک سری تحقیقات انجام دهند، کتاب بخوانند و یک سری وقایع را از روزنامه ها بیرون بیاورند و تحلیل کنند بدون اینکه با واقعیت عینی سروکار داشته باشند؛ می نشینند و داستان می نویسند. در دوره ای که همینگوی وارد این عرصه می شود ، همیتگوی هم  یک داستان نویس تجربی است و در تمام داستان هایی که نوشته است حضور دارد . هر داستان او را که می خوانید وقتی  وقایع پشت ماجرا را می خوانید؛ (مخصوصا در زندگی نامه‌اش )  می فهمید که به این چیزی که اشاره کرده ، تا چه حد شخصی است .

•    داستان‌های  همینگوی خیلی رئال است .  همینگوی همیشه موضع گیری را در داستان دارد، او همیشه در داستان حضور دارد و یکی از قهرمان های داستان است . اگر قهرمان داستان نباشد راوی داستان است و اگر هیچ کدام از این ها نباشد خودش را یکی  از راوی‌های  درون داستان می گذارد که بعدها داستان را  تعریف کند.همینگوی عناصر داستان را می شناسد و می داند تا کجا، داستان را پیش ببرد و کجا مانع کار شود. او با داستان هایی همچون «وداع با اسلحه » یا «زنگها برای که به صدا در می‌آیند»  زندگی کرده است. وقتی فیلم «همینگوی و گلهورن» را می‌بینید و داستان‌های همینگوی را می خوانید حس می کنید چه قدراین داستان برای شما آشناست البته امروزه مانند همینگوی داستان نمی نویسند . در دوره همینگوی ما چیزی به عنوان کلاس داستان نویسی نداشتیم ، نویسنده ها ذاتا داستان نویس می شدند. ما خیلی نویسنده در اطراف داریم که بعضی از آنها داستان نویس های ذاتی اند یعنی داستان را حس می‌کنند .آنها  وقتی داستان می نویسند و وقتی شما آن را می خوانید، می توانید تشخیص دهید که منظور او از این نکته چیست چون در عصر او و با تاریخ او زندگی کردید به همین دلیل داستان برایتان جذاب است.

•    راجع به همینگوی ده ها زندگی نامه وجود دارد که بر مبنای گزارش هایی است که در روزنامه نوشته شده است یا خاطراتی است که دیگران تعریف کرده اند.مشهورترین داستان ۶ کلمه ای دنیا برای همینگوی است. «کفش نوزاد،فروشی، هرگز پوشیده نشده.». که یک داستان کامل با ۶کلمه است . داستان های کوتاه، همینگوی را به شهرت رساند. شما ببینید در این داستان زندگی ، مرگ ، فقر، استیصال و عشق وجود دارد . کفش نوزاد یکی از جذابترین پدیده بشری است . شما در لحظه ای می بینید که بچه مرده است و شما به دلیل فقری که دارید حاضرنیستید این کفش را نگه دارید و مجبورید این کفش را بفروشید و آن کسی این کفش را از روی ناچاری می خرد در اینجا هم فقر دیده می شود . این چرخه ی زندگی ادامه دارد یعنی اینکه وقتی شما در اینجا به دنیا آمدی در اینجا هم می میری . هیچ بچه ای وجود ندارد این تفسیر ما از داستان است .

•    همینگوی در تک تک واژه هایی که به کار می برد حساس است . اگر ما بخواهیم کارهای او را بررسی کنیم باید به  دید زمان همینگوی، بررسی کنیم . در پس آثار او انضباط کامل نثری نهفته است که نویسندگان نوگرای ساکن پاریس ، در سالهای پس از جنگ جهانی اول، طالب آن بودند.  گرترود استاین، شروود اندرسن، آن ها به واسطه گرایشی که به دموکراسی دارند به پاریس یا مادرید می آیند.چون در واقع نگاه به آن ها یک نگاه سیاسی است و آن ها در آمریکا مجبور می شوند برای آنکه داستان هایشان را بنویسند به یک فضای آرام بیایند. شاید برای شما جالب باشد ، نگاه  داستان « در امتداد رودخانه به سمت درختها»  نگاه سخت گیرانه به دخالت ارتش و برخوردهایی است که دارد، به همین دلیل همینگوی در امریکا این کتاب را نمی توانست منتشر کند و در پاریس منتشر کرد. این رمان که اصل آن۴۵فصل بود، در ترجمه فارسی پرویز داریوش در ۳۶ فصل منتشر شد. بعضی جاها هم که احتمالا تشخیص داده بود، همینگوی تند رفته حذف کرده بود. شاید هم سیاست های موسسه چنین بود. بی تردید این موضوع ربطی به دانش انگلیسی داریوش نداشت.  این کتاب رابا عنوان «آن سوی رود میان درختان» را ترجمه کردم. تقریبا ۷ سال اجازه انتشار این کتاب صادر نشد و بعد هم که اجازه دادند به سه ترجمه دیگراجازه انتشار داده بودند. همچنان من در انتظار بودم تا اینکه دردولت جدید به من اجازه انتشار دادند .

•    عنوان دقیق کتاب «خورشید هم طلوع می کند»،« آفتاب می دمد» یا «آفتاب طلوع می کند» است .عنوان هایی که همینگوی برهمه ی داستان ها انتخاب کرده  است در واقع ارجاعات خارج از متنی دارد. «ناقوس مرگ کیست؟» شعر جان دایپ است . اومی گوید «وقتی تکه ای از اروپا کنده می شود، تکه ای از انسانیت کنده می شود، پس وقتی ناقوس به صدا در می آید نپرس ناقوس در ازای کی می زند، ناقوس در ازای تو می زند». داستان «زیر آفتاب هیچ چیزی تازه نیست» را ترجمه کردم . همان درواقع عنوان این رمان تلمیحی به باب اباطیل در کتاب مقدس است .این کتاب با عنوان «خورشید همچنان می درخشد» با ترجمه احمد کسایی پور ترجمه شده بود. این ها همه درواقع با یک نگاه کلی نگر به این مجموعه اضافه می شود حتی همان نمایش نامه «ستون پنجم» بعد به داستان تبدیل می شود. هرکدام از این داستان ها را که نگاه می کنم از خود یک تاریخچه  دارند و بعد خود این داستان ها تاریخچه می شوند. همچنان در در فاصله ۱۰ روز یعنی از سالروز تولد و مرگ همینگوی ، همه جا جشن می گیرند. اما ما یا این کارها را بلد نیستیم یا همچین اجازه ای به ما نمی دهند.

•    غیر از اینکه کتاب های همینگوی خیلی از کتاب های دیگر راهم باید بخوانیم و با این نوع ادبیات و جهان بینی باید آشنا بشویم . یکی از رسالت های ادبیات در زمان فعلی این است که برای ما جهان را جای آرام کند که ما در آنجا فکر کنیم .چطور می شود درجهان زندگی کرد یاچطورنباید زندگی کرد؟ کجا باید بایستیم و کجا باید پیش برویم . ادبیات درواقع یک فضایی را باز می کند که در آن فضا خودمان بتوانیم تصمیم بگیریم یعنی روایتی که ما از امروز داریم این است که خودمان باید تصمیم بگیریم که با خواندن این آثار چطور به دنیا نگاه کنیم .  ادبیات باعث می شود که ما زندگی را راحت تر تحمل کنیم .

•    نگاه همینگوی به زن ها، زد زن است . داستان کوتاه «یک مکان پاک پر نور» مصداق بهشت است آن بهشتی که آمده و زمینی شده است . توجه کنیم نوشته‌های همینگوی مربوط به یک زمانی است که تمام ایئولوژی دنیا و تمام بار دنیا با امروز فرق می کرد و برای همین این نوشته‌ها  را با دید امروز نباید نگاه کنیم . دنیای داستان نویسی یک پادگان مردانه بود شما نگاه کنید در ۱۰۰ نویسنده درجه اول دنیا شاید ۵ نفر نویسنده زن وجود داشته باشد.

دکتر کیهان بهمنی:
•    راجع به همینگوی زندگی نامه های زیادی نوشته شده است . کسی به نام آرون ادوارد هاچنر زندگی نامه «پاپا همینگوی»را به نگارش درآورد. او نکته خیلی جالبی می گوید :یک روزی نشسته بودم و با او صحبت می کردم و سوالی که از او پرسیدم این بود که داستان هایی را که می نویسی آیا واقعیت است یا خیال ؟  او می گوید:« بخش هایی از واقعیت را به عنوان چارچوب کار می گیرم و بعد به آن رنگ خیال اضافه می کنم ».  وقتی که ما برمیگردیم و به زندگی او نگاه می کنیم از همان ابتدایی ترین آثاری که می نویسد تحت عنوان داستان هایی که حالا با یک قهرمانی  به عنوان نیک ادمس که کودکی خودش است در کمپ سرخ پوستان و یا آثار دیگر او، همیشه همینگوی یک پسر بچه است و این پسر بچه کودکی همینگوی است . زمانی که در جبهه ایتالیا در جنگ جهانی اول مجروح می شود و او را در میلان بستری می کنند در آنجا عاشق پرستار المانی الاصل می شود و به او پیشنهاد ازدواج می دهد و او قبول نمی کند. او بعد از این قضیه داستان «وداع با اسلحه» را می نویسد. در این داستان شخصیت کاترین بارکلی همان شخصیت پرستار آلمانی را تداعی می کند یعنی اتفاقی که در آنجا برایش رخ نداده بود را این بار با پرستار انگلیسی تعریف می کند. آثار همینگوی را که بررسی کردند گفته بودند،همینگوی جوان همیشه به دنبال زن هایی با سن بالا بوده است و هر چه  سن او بالا می رود شخصیت های زن داستان‌های او  جوان تر می شوند این ارتباط را در همه ی آثار او می توانیم ببینیم.  گاهی اوقات برای همینگوی نوشتن داستان دردسر ساز بود.او وقتی داستان «خورشید هم طلوع می کند» را می نویسد ، یک عده ای به دنبال او بودند. او تجربیات واقعی زندگی خود را اینطور وارد داستان می کند. برای مثال در داستان «خورشید هم طلوع میکند» یک صحنه ای وجود دارد که  ژاکوب بارنز در دوران جنگ  قدرت مردانگی خود را ازدست می دهد.اودرکافه ای با خانمی آشنا می شود، اسم او درداستان ژرژرت لبلانک است که خیلی تداعی گر اسم همسرموریس مترلینگ  است .چرا این کار را انجام می دهد؟ برای اینکه می خواست نشان دهد چون بارنز از نظر جنسی ناتوان است .همسر موریس مترلینگ همجنسگرا بوده است و مرد خود را همیشه زیردست داشته است. بنابراین بارنز زیر دست زنی قرار می گیرد که  نشان دهد همان رابطه ی موریس مترلینگ را داشته است. برای درک بیشتر حتما ما لازم داریم  تاریخ آن دوران را بدانیم .چنین روابطی بین زندگی همینگوی و آن آثاری که می نویسد وجود دارد . بعضی ها می گویند داستان «پیرمرد و دریا » المان هایی از زندگی همبنگوی ندارد، در اینجا دیگر همینگوی نیست . اتفاقا در این داستان دقیقا ما همینگوی را می بینیم. نویسنده پیری که مدت های مدیدی اثرات شاهکاری خلق نکرده است. وقتی مقالات ارنست همینگوی را ترجمه می کردم ، دو نکته برای من خیلی جالب بود ، یکی طنازی های همینگوی  که در« زنگ ها برای کی به صدا در می آیند» به صورت ظریف می بینم . وقتی مجموعه داستان ها را نگاه می کنیم ،می بینیم که اصولا آدم طنازی بوده است . در دنیای خبرنگاری و دنیایی که به اصطلاح کار خبرنگاری انجام می داد خیلی متفاوت با آن دنیاییاست که در رمان ها و داستان های کوتاه او  می خوانیم.

•    در آفریقا حدود ۱۰۰سال پیش فیل سفیدی را شکار می کنند که خیلی نادر بود. فیل را به اروپا می آورند و تبلیغ می کنند که این فیل را می خواهند چه زمانی نشان دهند، بعد چند روز قبل از نمایشگاه فیل می میرد. بعد از این اتفاق اصطلاح White elephant  از آن زمان باقی می ماند. این فیل  به چیزی تلقی می شود که بسیار باارزش است اما در عین هیچ کارایی ندارد .یعنی از نظر پراگماتیک اگر بخواهید نگاه کنید علی رغم اینکه آن زیبایی شناختی را دارد اما هیچ کارایی ندارد . کودکی که در بطن مادر است ، بسیار با ارزش است ولی برای قهرمان نمادین همینگوی یا آن شخصیتی را که ما در داستان های همینگوی می بینیم، کودک به معنای خانواده یا بسته شدن به یک زنجیر است که هیچ وقت آن شخصیت دوست ندارد . بنابراین بیشتر از اینکه با ارزش است به اینکه  کارایی ندارد اشاره می شود .

•    همینگوی یک نمایش نامه و فیلمنامه دارد . فیلمنامه ای با عنوان «خاک خوب خاک اسپانیایی»است که حاصل آن ۳ اثر می شود.۱٫ «نمایش نامه ستون پنجم» که البته چند داستان کوتاه را در همان زمان می نویسد مانند «پروانه وتانک». ۲٫ رمان معروف«ناقوس من چه کسی را به صدا در می آورد» ۳٫ فیلمنامه ای به نام «خاک اسپانیا» می نویسد. این ها کل آثاری است که او در اسپانیا نوشته است.

•    نقدی که راجع به « ستون پنجم» نوشتم دقیقا به آن اشاره کردم .اگر ما کل آثار همینگوی را درک کنیم در دوخط شعر شاید بتوانیم این را خلاصه کنیم « خیام اگر زباده مستی خوش باش / با ماهرخی اگر نشستی خوش باش/چون عاقبت هستی ما نیستی است / انگار که نیستی چون هستی خوش باش». در جنگ جهانی اول وقتی همینگوی زخمی می شود و او را برای شوک درمانی می برند یک لحظه احساس می کند جان از بدنش خارج می شود . همان شوک درمانی باعث می شود که نتواند شب ها راحت بخوابد و شب ها حتما باید چراغ اتاق را روشن می گذاشت. در تمام آثار شخصیت های داستانی می بینید مانند رابرت جوردن در «زنگها برای که به صدا در می آیند» یا فردریک هنری در« وداع با اسلحه» آنها همه شب ها بیدارند و روزها می خوابند این به دلیل مشکل روانی ای  بود که برای همینگوی اتفاق افتاده بود و نمی توانست شب ها راحت بخوابد. او یک داستان بسیار معروف به نام «یک مکان پاک پرنور» دارد و دقیقا به دلیل همین معتقد بود که شب باید چراغ ها روشن باشند. شما  مثلثی را در نظر بگیرید که سه حرف w دارد که woman win work  می شود . او اعتقاد داشت آدم از این سه نظر حتما باید در بهترین شرایط باشد یعنی اینکه تا می توانید از زن لذت ببرید. مورد سوم بحث Workبود یعنی می گفت هرکسی هرکاری می خواهد انجام دهد باید کاملا تخصص داشته باشد . رابرت جوردن در بمب گذاری ، پیرمرد سانتیاگو، فردریک هنری یک سربازعلی رغم اینکه راننده است اما بسیار شجاع است اینها همه بسیار مهارت داشتند. پس به هرحال سه W نشان می دهد فلسفه این شخص چگونه است. همینگوی زن ها را ابزاری می دانست برای اینکه مرد را آماده کند برای رفتن به سمت اکشن یا حرکت بیشتر و زن را فقط یک محرک می دانست. به دلیل همین فمنیست ها نقدهای بسیار تند و تیزی نوشتند. در باره «وداع با اسلحه » یک مقاله ای را خواندم که به شدت به این داستان حمله کرد که چرا آنقدر کاترین بارکلی شخصیت افتاده ای دارد؟. در داستان «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» با شخصیتی آشنا می شویم که زن را به قوی ترین شکل ممکن نشان می دهد. پیرزنی به نام پیلار در میان کولی ها که هم اسم کشتی همینگوی بوده است او کسی است که رابرت جوردن از او کمک فکری می گیرد وکمی در آنجاست که اهمیت زن را نشان می دهد.

•    در فیلم گلهورن و همبنگوی این روایت سینمایی است که زن را به عنوان ارزش نشان می دهد نه ابزار. به هر تقدیری هر اتفاقی که می افتد همینگوی در دو جنگ جهانی مطرح می شود.  بین دو جنگ جهانی رومن گاری کتابی به عنوان «تربیت اروپایی» می نویسد و یک جمله ای دارد در دورانی که ما در اروپا قدیمی ترین کلیسا ها، مدارس و دانشگاه ها را داریم و تمام آن چیزهایی که این ها دارند این است که چطور از پشت به سر کسی که دست هایش را بسته اند و در یک چاله زانو زده است شما شلیک کنید . می خواهم بگویم که در آن زمان انقدر که این دو جهان باعث تنویر افکار می شود و انسان به توحش خودش پی می برد که همه دچار یک  پریشانی می شوند و همه ی شخصیت ها ،شخصیت بیگانه آلبرکامو می شوند . دلیل موفقیت همینگوی در آن برهه زمانی این بود که می دانست یک شخصیتی را خلق کرده است که آن شخصیت می داند که چطور در این وانفسا وقتی که آن همه اتفاق برایش میافتد در کشاکش جنگ کنار آمبولانس بنشیند و از غذا خوردن لذت ببرد. آن لذت بردن حلقه گم شده برای مردم آمریکا و اروپا بود که همه دنبال آن می گشتند که ما آنقدرمشکلات داریم چطور زندگی کنیم، همینگوی می آید و آن درسها را می دهد. به واسطه این نوع تفکر است که آثارش در آن زمان خیلی مورد استقبال قرار می گیرد. در یک مقاله روان شناختی در دهه ۹۰ نوشته شده بود که همینگوی بسیار آدم ترسویی بوده است و مانند پسر بچه ای است که شب در خیابان شروع به سوت زدن می کند. در کمپ سرخ پوستان واقعا می بیند که سر آن سرخ پوست را می برند؛ بعد از خاطره خودکشی پدرش همیشه مرگ را کاملا نزدیک خودش می دید . با همه ی اتفاق های ناگواری که برای همینگوی افتاد این تجربیات باعث شد که مرگ برای او خیلی مرموز باشد و چون همیشه می ترسید، خود را  قهرمان نشان می داد یعنی سعی کرد با کارهایی که انجام می دهد بگوید که نه ، من از هیچ چیزی نمی ترسم.

•    همینگوی در دوران جوانی دو تجربه زیستی خیلی خوبی دارد. یکی با آثار رینگ لاردنر آمریکایی آشنا می شود او نثر خاصی دارد که اصطلاحا به آن نثرکارگری می گویند. همینگوی  وارد روزنامه کانزاس سیتی  می شود در آنجا یک دفترچه ای به آنها می دهند و می گویند تا آنجا که می توانید جملات کوتاه بنویسید، از اینجا نثر او شکل می گیرد . اگر همینگوی دوجمله داشته باشد و یک جمله این باشد که «برف می بارد» و جمله ی دیگر «قهرمان داستان مرد»، از نقطه نظر زبان شناسی این دو جمله دارای یک میزان اهمیت است .او این هنر را به واسطه شغل روزنامه نگار بودن به دست آورده است . به او لقب  بینا ترین کور دنیا دادند به این دلیل در ورزش بوکس چشم هایش ضعیف شد . علی رغم این مسئله اگر وارد یک اتاقی می شد و بعد بیرون می رفت چنان این اتاق را توصیف می کرد که همه متعجب می شدند.بعد از آنکه شروود اندرسن او را به آن حلقه نویسندگان در پاریس معرفی می کند ؛به آن ها  می گوید« نویسنده خوبی است وحتی می تواندمکالمات را خوب گوش دهد  و بنویسد».

•    چرا ما باید همینگوی بخوانیم؟ اکثر نویسنده های جوان ما کسانی که در ایران داستان می نویسند متاسفانه تجربیات زیستی زیادی ندارند . ولی همینگوی نقطه عکس این ها است ،هرکجا می رود و چیزهایی که می بیند درواقع یک بخش هایی از آن را برمی دارد و بعد به آنها رنگ واقعیت می دهد. وقتی با مارتا گلهورن دراسپانیا بود داستان «گربه زیر باران» را نوشت. همانطور که می گوید روزنامه نگاری خمیره و جوهره نویسندگی را از من گرفت . یکی از دلایل موفقیت همینگوی روزنامه نگار بودنش است و اینکه می دانست چطور آن جملات کوتاه را در کنارهم بگذارد.

ویوین مایر به روایت یوریک کریم مسیحی

چهارشنبه‌‌های فیلم مستند موسسه آپ‌آرت مان این هفته (۱۹ آبان ماه) به مستند «در جستجوی ویوین مایر» اختصاص داشت و یوریک کریم مسیحی کارشناس این جلسه بود. کریم ‌مسیحی، داستان‌نویس، طراح گرافیک و منتقد هنری است. وی در حوزه خوانش و نقد عکس کتاب‌هایی منتشر کرده که می‌توان به این موارد اشاره کرد: کتاب «اول شخص مفرد؛ عکس با من چه می‌گوید، من با عکس چه می‌گویم: ۹۹ عکس، ۹۹ قصه»،«عکس و دیدن عکس». «در جهت عکس: ۳۹ عکس، ۳۹ جستار»، « شب سپیده می‌زند: ۴۶ عکس فیلم، ۴۶ جستار»، «شب سپیده می‌زند، باری دیگر: ۵۵ عکس فیلم، ۴۸ جستار».
ویوین دوروتی مایر ( ۱ فوریه ۱۹۲۶ – ۲۱ آوریل ۲۰۰۹) عکاس خیابانی آمریکایی بود. مایر چهل سال بعنوان پرستار بچه و بیشتر در محله نورت شور شیکاگو کار و عکاسی را در اوقات فراغت خود پیگیری می کرد. او در طول عمر خود بیش از ۱۵۰ هزار عکس گرفت که تقریباً همه آنها از مردم و معماری شهرهای نیویورک، شیکاگو و لوس آنجلس بود اگرچه به نقاط دیگر جهان هم سفر و عکاسی نموده بود.
در طول زندگی او عکسهایش ناشناخته و چاپ نشده باقی ماند و خیلی از نگاتیوهایش را هرگز چاپ نکرد. در سال ۲۰۰۷ یک کلکسیونر آمریکایی تعدادی از عکاسهای مایر را در یک حراجی تقریباً به قیمت مفت بدست آورد. در همان زمان دو کلکسیونر دیگر ران اسلتری و رندی پرو تعدادی دیگر از عکسها و نگاتیوهای او را در جعبه ها و چمدانهایش پیدا کردند. عکسهای مایر اولین بار در ژوئیه ۲۰۰۸ بوسیله اسلتری در اینترنت منتشر شد اما با بازخورد کمی مواجه شد.در اکتبر ۲۰۰۹ ملوف بلاگ خودش را به منتخبی از کارهای مایر در سایت فلیکر متصل کرد که اینبار به سرعت همه گیر شد و هزاران نفر ابراز علاقه کردند و ستایش منتقدان و موج ابراز علاقه به کارهای مایر را در پی داشت.پس از آن کارهای مایر در آمریکای شمالی و جنوبی، اروپا و آسیا به نمایش گذاشته شدو زندگی و کارهایش سوژه کتابها و فیلمهای مستند شد.
«در جستجوی ویوین مایر» فیلمی آمریکایی در سبک مستند و زندگینامه‌ای است که در سال ۲۰۱۳ منتشر شد.

گزارش این جلسه متعاقبا ارسال می شود

گزارش نشست بررسی تطبیقی فیلم و رمان « من پیش از تو»

زهره عزپور/ روز شنبه هشتم آبان ماه ، رمان «من پیش از تو» نوشته  جوجو مویز همراه با نمایش فیلم  در موسسه آپ آرت مان نقد و بررسی شد. در این جلسه مریم مفتاحی مترجم و کیهان بهمنی مننقد ادبیات انگلیسی یوسف علیخانی «مدیر نشر آموت »(مهمان )شرکت داشتند .

 

 

مریم مفتاحی:

 

  • بارها این کتاب را با نگاه های مختلف خواندم . زمانی که فیلم « من پیش از تو» بیرون آمد ، نمیتوانستم فیلم را ببینم چون در کتاب تمام صحنه های آن را تجسم کرده بودم . جوجومویز در این کتاب خوب توانسته تمام جزئیات را بیان کند. او همه چیز را زیبا توصیف کرده است ، من صحنه ها را میدیدم و صداها را می‌شنیدم به این دلیل دیدن فیلم برای من اتفاق خاصی نبود. به هرحال در هر فیلمی یک سری محدودیت ها وجود دارد؛ این طبیعی است. کتاب «من پیش از تو» خیلی توصیفی است. در کتاب یک بخش هایی را خیلی دوست داشتم که انعکاس آن در فیلم  غیر ممکن بود خب، طبیعی است که نتواند آن جذابیت و زیبایی که نویسنده در کتاب به کار برده است در فیلم هم ادامه پیدا کند. نکته‌ای  که در این فیلم وجود دارد، این است که فیلمنامه را جوجو مویز نوشته و فیلم زیر نظر او ساخته شده است. اما یک بخش‌هایی از کتاب حذف شد مانند تلاش هایی که «لو» برای به زندگی برگرداندن «ویل» انجام می‌دهد و او را به زندگی امیدوار می‌کند. تناقض‌ها و درگیری‌هایی که با خود داشت اینها در فیلم انعکاس نداشت. بیشتر کسانی که فیلم را دیده و بعد کتاب را خوانده‌اند میگویند ای کاش فیلم را نمیدیدیم هرچند فیلم ، صحنه سازی و جذابیت هایی دارد که شما مجذوب می‌شوید.

 

  • این کتاب براساس یک داستان واقعی است. جوجومویز در مصاحبه‌ای گفت «این کتاب داستان زندگی یک فوتبالیست مشهور انگلیسی است که در ۲۳ سالگی در زمین فوتبال دچار حادثه می‌شود و دقیقا وضعیت « ویل » را پیدا می‌کند. آنقدر زندگی برایش سخت می‌شود که شرایط و روحیه او اجازه نمی‌دهد با این فلاکت به زندگی ادامه دهد خانواده‌اش را راضی می‌کند او را به سوئیس ببرند و به کمک پزشکان به زندگی اش خاتمه دهد در واقع اوتانازی به معنی مرگ خودخواسته انجام شود.  مویز همچنان گفته بود قبل از نوشتن این کتاب نظری راجع به مرگ‌های خودخواسته نداشتم و الان هم ندارم . بعضی‌ها این کتاب را می‌خوانند و می‌گویند برای حمایت از مرگ خودخواسته نوشته شده است، بعضی‌ها هم می‌گویند نه، تا آخر کتاب اینطور نیست که بخواهد حمایت کند و در ذهن خواننده این کلمه را جا بیندازد که حالا حمایت بشود. در سوئیس مرگ خودخواسته قانونی است و قانون اجازه این را صادر کرده است. به هرحال درکشورهای رفراندوم که این قانون وضع می‌شود، واقعا به افراد کمک می‌کند که با خواندن این کتاب به قانون رای مثبت یا منفی دهند. نویسنده این کتاب تلاش کرده بدون خط داستانی خاصی کتاب را بنویسد و برای خواننده انتهای کتاب را باز گذاشته است که او تصمیم بگیرد.

 

  • هم کتاب و هم فیلم رئالیست اجتماعی است. روایت کتاب اول شخص است . فصل اول آن دانای کل است که اول شخص به «لو» و بعد « مادر ویل» می‌شود. کل کتاب بیشتر از زبان «لو» است و در واقع خیلی با خود مونولوگ دارد .

 

 

 

کیهان بهمنی:

 

  • کتاب «من پیش از تو» یک داستان خطی است که ما بارها داستان آن را خواندیم و در ادبیات هم تکرار شده است یعنی می‌توانم بگویم که یکی از کهن‌الگوهای ادبیات شاید ماجرای این دو شخصیت باشد. شما اگر در ادبیات یونان باستان عشق «کیوپید و پسوخه»را در نظر بگیرید و از آن طرف هم داستان اورفئوس و اوریدیس (اورفه و اوریدیسه) را کنار این بگذارید ، میبینید که خط این داستان به طور کامل در میآید . برای من خیلی جالب است، ما اغلب از این نوع رمان‌ها یا داستان‌ها خوانده‌ایم، حال چه چیزی باعث می‌شود که یک کتابی مانند «من پیش از تو» انقدر مطرح میشود؟!. علی‌رغم اینکه از چاپ این کتاب چندسالی گذشته است ولی همچنان جزو پرفروش‌ها در دنیاست و در کشورهای دیگر هم به شدت میفروشد . برای یک سفری به مالزی سفر کرده بودم و هر کتاب فروشی‌ای که میرفتم این کتاب را در ویترین کتابفروشی میدیدم . یا در ژانر ادبیات فانتزی، چطور می‌شود هری پاتر با استفاده از همان مولفه‌ها و قصه‌های قدیمی که هیچ چیز خاصی علنا برای بیان کردن ندارد، انقدر پرفروش میشود. جی . کی رولینگ یک سری شخصیت های ثابت را کنار هم دیگر میچیند و ببینید چطوردنیا را متحول می‌کند. ما کتاب راجع به مرگ های خودخواسته بسیار داشتیم حالا چرا جوجو مویز قصه تکراری را برای ما تعریف می‌کند؟ پس چرا یک کتاب آنقدر در دنیا محبوب می‌شود و انقدر هم این داستان همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد وبه فروش می‌رود ؟ . فکر می‌کنم از نقطه نظر تاریخی خیلی قابل بحث است اینکه روح زمان ما در حال حاضر همچین داستانی را می‌طلبد. می‌گویند وقتی ارنست همینگوی شروع به داستان نوشتن کرد، نبض مردم اروپا و آمریکا دستش بود. به این دلیل که در دهه۴۰،۵۰ دو جنگ جهانی بلایی سر مردم آورده بود که مردم فقط دنبال یک  مرجع می‌گشتند. مردم هم بسیار کتاب های همینگوی را دوست داشتند به این دلیل که یک نفر را معرفی کرده بود واین آدم می‌توانست راه زندگی را به آنها نشان دهد در اینجا هم فکر می‌کنم، همین مسئله وجود دارد . امروزه ما مولفه هایی از جمله بحث عشق داریم که بین انسان ها فراموش شده است. تی.اس.الیوت می گفت:« ما به یک سرزمین هرزی رسیدیم که همچین چیزهایی در آن کمیاب است و وقتی که ما به آن میرسیم تشنه ایم برای همچین چیزی که بخوانیم و لذت ببریم ».

 

  • ما از نظر روانی دچار یک سری غم هایی هستیم که وقتی این چنین کتاب هایی را می‌خوانیم لذت می‌بریم . چرا انقدر در ایران کارهای طنز کم فروش است؟ ، چرا کتاب « پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» به نوشته یوناس یوناسن در دنیا صدا میکند و چنان بفروش میرسد وقتی همین کتاب به ایران میاید روی ۲ چاپ متوقف می‌شود؟!. مردم ما داستان‌های طنز را نمی‌خوانند انگار ما زمینه غم را فراهم کردیم و دوست داریم که این غم را داشته باشیم. اگر بخواهیم کمی نقد روان شناختی داشته باشیم می‌توانم به اتفاقی که برای آلبرکامو در جنگ جهانی دوم افتاد، اشاره کنم. او رساله‌ای درباره افسانه سیزیف نوشت . برای اولین بار کامو در آن رساله ی معروف گفت که خودکشی را قانونی کنیم، چرا؟ دلیل آورد و گفت که زندگی ما مثل بالا آوردن آن تخت سنگ می‌ماند و بعد از طرف دیگرافتادن. حالا که ما در دور تکرار افتاده‌ایم بهتر است که خودکشی را رسمی کنیم و بگذاریم که هرکس خواست خودش را بکشد. انگار در آن زمان کامو یک راه حلی میداد که مورد استقبال قرار گرفته است .

 

  • ما درادبیات عامه پسند ومعنا گرا، یک تقسیم بندی ای قائل می‌شویم . غالبا ما انتظاری که از ادبیات عامه پسند داریم این است که مردمی پسند و happy end باشد مانند فیلم‌های هندی. این کتاب ادبیات عامه‌پسند است چون ۸۰درصد زندگی را آنطور که ما دوستداریم نشان میدهد اما در انتهای داستان با یک چرخش بسیار زیبا در جایی که ما منتظر معجزه بودیم که بالاخره یک اتفاقی میافتد اما داستان به سمت ادبیات معنا گرا میرود یعنی در اینجا دیگر با داستان عامه پسند سروکار نداریم. زیبایی این کتاب به این بود که زندگی واقعی را نشان داد.

 

 

  • اتفاقی که امروزه برای ما میافتد از بعد از زمان قاجار شروع میشود. کم کم روشنفکری از ما فاصله میگیرد و این فاصله گیری به تدریج آنقدر زیاد میشود که روی یک نوشته تاثیر میگذارد و سخت نویسی مد میشود. نویسنده یک اثری را مینویسد وقتی به واژه خواننده داستان میرسد اولین مفهومی که در ذهنش میآید این است، من سخت مینویسم خواننده من باید بفهمد. اتفاقی که در اروپا و آمریکا میافتد این است، آنها ادبیات نو را از زمان‌های پیش شروع کردند. اینطور نیست که یکدفعه کتاب «جیمز جویس» را بیرون بدهند قبل از او کلی قصه گو داشتند حالا وقتی قصه هایشان را تعریف کردند تصمیم میگیرند که بیایند و روی تکنیک‌ها هم کار کنند. در ایران ، نویسنده  کتابی را که می‌نویسد گاهی می‌بینید به حدی سخت و سخت خوان می‌شود که اصلا آن کتاب را خواننده نمی‌خواند. خواننده در وهله‌ی اول دنبال قصه میگردد و شما نمیتوانید به این بهانه که من قصه نمینویسم، این را از او بگیرید. در امریکا برفرض مثال شما می‌بینید که نویسنده‌ای مثل دان دلیلو در ایران ۱۰۰ نسخه بیشتر بفروش نمی‌رود چرا؟ چون نویسنده سخت نویسی است. از طرف دیگر کتاب های جی. کی. رولینگ در انگلیس بیرون میآید واجازه میدهد که مردم عادی نفس بکشند نه اینکه بخواهد با یک نوع ادبیات خواننده را خفه کند. اتفاقی که در دوره ما رخ داد متاسفانه این بود . ما در ایران کتاب داریم که ۹ سال است که ۱۰۰نسخه  از آن فروش نرفته است.

 

  • درسینما فیلم‌های طنز پرفروشتر از کتاب هستند. به این دلیل است که مدیای سینما یک مدیای ساده‌تری است . وقتی شما این رمان «من پیش از تو» را میخوانید شخصیت اول آن به هیچ وجه، آن طنازی هایی که در فیلم وجود دارد را ندارد. یعنی من وقتی رمان را میخواندم به نظرم یک آدم معمولی بود. شما میتوانستید در فیلم از نوع لباس پوشیدن «لو» به این پی ببرید که این شخصیت یک طنزی دارد و قرار است بار سنگین، داستان اصلی را که با مرگ «ویل»از بین میرود را با این نوع لباس پوشیدن و نوع گفتمان ما را به نوعی آرام کند . من اصلا این خصوصیت را در کتاب ندیدم ولی وقتی فیلم را تماشا کردم، دیدم که این واقعا چه شخصیت طنزی دارد . فیلم یک بخش هایی را به ما نشان میدهد آن هم به خاطر مباحثی است که ما در اقتباس سینمایی داریم و ما می‌توانیم به عنوان یک ترجمه آن در نظر بگیریم. در ترجمه های به این شکل مانند هر ترجمه دیگری طبیعتا ما ریزش داریم و در اینجا هم دیدید، وقتی از کتاب بخواهیم تبدیل به اقتباس سینمایی کنیم صد در صد آن ریزش‌ها را خواهیم داشت. اساسا در هر ترجمه ای یکسری مفاهیم از دست می‌رود که بیشترین حالتش در شعر است. رابرت فورد شاعر معروف امریکایی میگوید:«چیزی که از ترجمه بخار میشود و میرود شعر است ». معدود کتابهایی درمیآید مثل « برباد رفته » که نسخه سینمایی آن شاید هم از نسخه کتاب بهتر باشد .

 

  • یکی از دلایلی که سینمای ایران مانند سینمای اصغر فرهادی موفق می‌شود شاید دلیلش همین باشد که ما خیلی از این مولفه‌ها را مانند طنازی زنان و عشقبازی و از این دست را نداریم، اما بدون آنها هم ما فیلم می‌سازیم وانقدرموفق عمل میکنیم. همین فیلم را نگاه کنید، میبینید که کمی بار بصری آن روی چهره های این هنرپیشه ها میچرخد درصورتی که ما در سینمای ایران نمیتوانیم چهره نشان دهیم . در دل یک همچین تنگناهایی یک فیلم خوب در میآوریم. حالا در اینجا جوجومویز کارزیبایی که برخلاف ادبیات غرب انجام داده است، این است که معمولا  از این المانها خیلی وام میگیرد ایشان بدون وام گرفتن از این مسائل توانسته انقدر عشق را زیبا نشان دهد . یک واقعیتی که وجود دارد این است که خیلی خوشحال میشوم وقتی که یک کتاب میفروشد. اگر این کتاب بتواند بفروشد و خواننده هم از این کتاب استقبال کند طبیعتا شاید فردا بیاید در کتاب فروشی و کتاب من را نیز بخرد.

 

  • بهترین نویسندها معمولا روزنامه نگار بودند. از مارکز گرفته تا همینگوی . اما هنوز هیچ خط مشخصی نتوانسته‌اند بین این دو بگذارند که هر کتاب موفق چه مقدار عامه گراست چه مقدار معناگرا. ما دقیقا مصداق بارز این را در آثار همینگوی میبینیم . شما بر فرض مثال «وداع با اسلحه » را جزو کدام ژانر میگذارید؟ یک عده میگویند عامه پسند است و یک عده میگویند معناگراست و یک عده‌ای هم بودند که اصلا چشم نداشتند که ببینند . میخواهم بگویم که ما هنوز نتوانستیم مرزی برای این دو قائل شویم .خیلی  این دو تا با هم همپوشانی دارند و نزدیک به هم میشوند .بنابراین ما میرویم صرفا یک اثری را برداریم و به طور مطلق بگوییم که این عامه پسند است بعضی جاها این بی انصافی است این جزو آن کارهایی است که بینابین است .

 

  • کتاب «من پیش از تو» از دو مولفه «ادبیات معناگرا وعامه پسند» استفاده کرده است. کل اتفاق که در پست مدرن می افتد این است که بحث از حالت داستان خطی آن درمیآید و تبدیل میشود به آن چیزی که ما به آن میگوییم Fragile یعنی تکه تکه قرار دادن حالا این تکه تکه شدن هم در زاویه دید وهم در روایت به وجود میآید. بنابراین آن ساختار اولیه را  کمی تغییر می‌دهند. پست مدرن خیلی مفهوم سنگینی از این نظر ندارد و خیلی راحت میتوان با آن کنار آمد. رمان هایی که از این دست به نظر من از همه ی این مولفه ها بهره میگیرد . زاویه دید این داستان را پست مدرن انتخاب کرده است  ولی شخصیت پردازی های آن کاملا کلاسیک است .

 

 

  • این داستان نرتیو است و قرار است برای ما قصه تعریف کند اگر بنا باشد خیلی وارد ذهن شود طبیعتا آدم های کمی با آن ارتباط برقرار می‌کنند، بیشتر مردم ما دنبال داستان میگردند .گاهی اوقات داستان برای طیف خاصی از مردم است . مردم پلات را میخواهند ما میخواهیم پلات را بدانیم اگر پلات ما یک چیزخیلی عجیب و غریب باشد . وقتی میگوییم فلان رمان داستان گو است اسم آن مشخص است که داستان تعریف میکند .خیلی هم اگر بخواهد وارد آن بحث ها شود آخرش میشود مانند ریچارد فورد که هزارو ششصد صفحه یک رمان درآورده که ۴ جلد است. آن مخاطب طیف خاص خودش را میخواهد. اگر شما میخواهید با مخاطب خاص خودتان صحبت کنید و مخاطب خودتان را داشته باشید بله یک همچین چیزی میشود. اکثر مردم این را تجربه به من ثابت کرده است که دنبال قصه بودند و از قصه لذت بردند. موفق ترین کارهای ادبیات هم کارهایی بوده که قصه ی خوبی داشته است .

 

 

  • این داستان با هیچ کدام از تعاریفی که ما به عنوان به اصطلاح بحث رومنس در ادبیات میدانیم نمیخورد. عشقی که شخصیت «لو» دارد برای من خواننده شرقی که خیلی از مسائل برای من تعریف نشده است از همان لحظه اول جای تردید است. درست است که ارتباط او خیلی قوی است ولی شخص سومی هم در ماجرا هست . عشق او به آن شکل نبود که بشدت تعریف یا در چهارچوب رومنس های به اصطلاح کلاسیک گذاشته شود. یک عشق متفاوت است یعنی یک چیز فرازمینی است که یکنفر حاضر است هرکاری انجام دهد .

 

 

لیلی فرهادپور:

  • کتابخوان‌هایی که خیلی کتابخوان هستند همیشه میتوانند کتاب خیلی جدی بخوانند . ولی آنها نیز محتاج کتابی برای سفر، مترو وحتی کتابی برای زمان خواب هستند. مثلا شما نمیتوانید کتاب جویس یا ویرجینیا ولف را در زمان خواب بخوانید . وقتی ما میگوییم که مردم چرا کتاب نمیخوانند برای این است که ما کتاب آسان به آنها نمی‌دهیم .

 

 

  • در فیلم، «لو» بسیار شخصیت سربه هوایی دارد در صورتی که در رمان اینطور نیست. فیلم خیلی هالیوودی ساخته شده است. درکتاب فقط چندین بار راجع به این موضوع گفته میشود که لو سلیقه عجیب وغریبی دارد. همچنین چندین شخصیت در رمان حذف شده است از جمله خواهر ویل که باعث میشود ، شخصیت مادر مشخص شود. رمان «من پیش از تو» آخرش باز است «ویل » بسته است ولی شخصیت «لو» آخرش باز است .

 

 

 

یوسف علیخانی:

 

  • یک دوستی در کانادا به من یک کتابی را پیشنهاد کرد و گفت در اینجا خیلی معروف است. بعد از یک مدت تمام متروها ،خیابان ها ، کتابفروشی ها همه پوستر و بیلبورد me befor you است . این کتاب را برای من فرستاد و قرعه به اسم مریم مفتاحی افتاد که این کتاب را ترجمه کند.

 

  • کتاب «پس از تو»به نسبت «من پیش از تو» اگر آن ۱۰۰۰ نسخه به فروش رفته است این کتاب ۷۰۰ نسسخه آن به فروش رفته است .

 

 

  • در کتاب های ایرانی از سبک صادق هدایت به این طرف به مرگ خودخواسته قانونی در ادبیات اشاره شده است . «من پیش از تو » نوشته جوجومویز و«دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» نوشته یوناس یوناسون ، این دوکتاب ۱۰ماه رقیب هم بودند. چاپ اول و پنجم این دو کتاب باهم بیرون آمد. «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» به لحاظ ادبی بسیار خاص وجزو کتاب هایی است که بیشترین بازتاب را از آدمهای جدی در موردش دیدم. کتاب جوجومویز ربطی به ایران ندارد. یک دوستی از پراگ یک عکسی را از کتابفروشی های آنجا برای من فرستاد که تمام ویترین کتابفروشی ها کتاب جوجومویز است. او که ۱۲ کتاب چاپ شده دارد، بیشتر کتاب«من پیش از تو»،«پس از تو» مطرح شده است .

 

 

  • یک شخصی پیامی را در نشر آموت گذاشت که چرا کتاب مویز در ایران طرفدار پیدا کرده است؟. یک زمان تلاش کردیم تمام رمان های عامه پسند و مردم پسند را که متاسفانه بار منفی پیدا کرده است را نابود کنیم تا حدی هم توانستیم. درحال حاضر یک سال است فروش رمان ایرانی حدود ۴۵% افت کرده است. نصف همان نویسنده ها الان قاتلان این کتاب هستند که چرا یک ناشر ایرانی از این کتاب حمایت میکند به جای اینکه از ادبیات ایرانی حمایت کند. ما رمان های مردم پسند را تخریب کردیم، در اینجا یک جای خالی مانده بود که جوجومویز میاید و آن را پر میکند و تا حدی هم یو.اس.الیوت  آن را پر کرد.

 

 

  • این تعریف معنا گرا و ادبیات جدی و پرمخاطب ، تجربه شخصی من نشان میدهد که آن داستان هایی که شخصیت محور به جلو میروند ، به سمت کم فروش بودن و معنا گرا میروند ،آنهایی که ماجرا محور میشوند خودبه خود خواننده بیشتری پیدا میکند.

 

  • مشکل ما این است که به آدمی که سخت خوان است باید یک کتاب سخت داد و به کسی که رمان را فقط برای سرگرمی میخواهد رمان آسان داد . ذات رمان همین است رمان برای این آمده که در واقع عنصر و سرگرمی باشد حالا بعدها ما از آن استفاده ادبی و تکنیکی و مذهبی کردیم .

 

  • در یک سال ، کتاب«من پیش از تو» تا الان بالای ۳۵هزار نسخه مجازو بالای ۲۰هزار نسخه غیرمجاز بفروش رفته است . با قاچاق حساب کنیم ۵۵ هزار نسخه از این کتاب بفروش رفته است .

 

  • کتابی که روی جلد آن نوشته باشد که این نویسنده جایزه دریافت کرده است این سمی است بر کتاب و کتابهای دیگر را نمیخرند. مویز در هنر نویسندگی ۵  جایزه دریافت کرده است . من هیچ وقت ترغیب نشدم و هیچ وقت حاضر نشدم روی جلد کتابهایش بزنم که ایشان جایزه دریافت کرده است .

 

 

  • در تلگرام پیام میگذارند که چند صفحه از این کتاب سانسور شده است، ولی باورشان نمیشود که همه دیالوگ ها و همه چیزهایی که حذف شده به یک صفحه و نصف شاید نرسد اما در چاپ چهارم این کتاب در حد ۶ دیالوگ حذف شد ولی اینطور نبود که یک صفحه از این کتاب حذف شود.